Friday, November 20, 2009
Posted by
Faranak

charcol on paper
FE 09
Wednesday, November 18, 2009
Posted by
Faranak
Posted by
Faranak
اسبی پریشان
سُم هایش را
برزمین داغ می کوبد
بادی از اعماق آتشفشان
درختان، برگ های تب آلود
فواره ای که تا ابد به سوی زمین کمانی شده
اناری روی آب
سرخی تنش راپررنگ می کند.
و ماهی ها...
دسته جمعی؛ حضور این حجم قرمز را
دردنیای صیقلی شان
جشن میگیرند
همه در زیرفیروزه ای
که آرام
به لاجوردی می گراید
اسب همچنان سرگردان
می تازد
زیر نور ماه
نوائی سهمگین، در سکوتی تب دار
و کسی آرام
می آلاید
آیا نیمۀ من است؟
می جویم، سرسختانه
چیزی یا کسی را
گاه می یابم
گاه سرگردان
می ربایدم!
پیدا میشوم دوباره می جویم
و باز همان قصه...
صدای سُم اسب، همواره طنین انداز است
کدامین منزلگاه!
راهی در بی نهایت.
زمین ، داغ
هوا، تب آلود
انار در آب می چرخد
ماهی ها شادی کنان می جهند...
چرا که زیر آب
صدای سم اسب نمی آید؛
زمین زیر آب داغ نیست
هوا کمتر تب آلودست
و فریاد بی صداست
انار در آب
سرخ تر از همیشه.
فرانک.ر.ا|تابستان 2009
Tuesday, November 17, 2009
Posted by
Faranak
Thursday, November 12, 2009
Posted by
Faranak
Sunday, November 1, 2009
Posted by
Faranak
من مدتهاست که دیگرحیرت نمیکنم و نمی دانم این ابتدای ویرانیست یا اوج آن؟
چراباید حیرت کنم وقتی که زنی جنین زن و شوهر دیگری را در بطنش پرورش میدهد و به دنیا می آورد؛
یا اگر مردی زن حامله اش را سلاخی میکند و جسداو و فرزندش را دریک کیسه زباله به دریا پرتاب میکند.
چراحیرت کنم از ازدواج مردان و یا دو زن که کودکی بی سرپرست را به فرزندی قبول می کنند. حتی این که مردعطردختری را که عاشقش شده برای زنش هدیه می آورد هم تعجبی ندارد.
من دیگر خیلی وقت است حیرت نمیکنم وقتی اخبار اعلام می کند معلم های مدارس مذهبی به خردسالان تجاوزمیکنندوبعد از آن تصویر زن جوانی را نشان می دهد که هر پنج فرزندش را به نوبت خفه کرده است. حیرت نمیکنم وقتی مقدسین ومذهبی های تندرو با شعار "یا لواط" به سلول های دانشجویان زندانی یورش می برند و باز هم حیرت نمی کنم وقتی حکومت کشورم روشنفکران ودانشجویان را به دار می آویزد و ثروت ملی را روانه دیگرکشورهای مسلمان می کند. من واقعا حیرت نمیکنم وقتی می بینم شاخ و برگ علف های هرز دروغ تمامی یک زندگی را در بر می گیرد و دوباره و هزار باره همه با لبخند به هم صبح بخیر می گویند وعصرها با بوسه های مصنوعی میگویند:هانی من برگشتم...
تعجبی ندارد وقتی که داغ ترین ابرازاحساسات عاشقانه از طریق صفحه مانیتور صورت می پذیرد و بی پیرایه ترین دوستی ها فقط در دنیای مجازی و بین انسانهائی پدید می آید که هرگز ملاقاتی نداشته اند.
من حیرت نمیکنم که آدمی فیلسوف مآب همسر وفادار و عاشقش را با دختری خیابانی تاخت می زند و همچنین وقتی که می بینم فمنیستی دو آتشه با شوهر نزدیک ترین دوستش روابط عاشقانه دارد. "حیرت" صرفا یک واژه است؛ واژه ای که معنایش در جریان زندگی مدرن مسخ شده است. من دیگر از هیچ چیز، هیچ واقعه ، هیچ حرف و عملی حیرت نمی کنم...
Wednesday, October 28, 2009
Posted by
Faranak
نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دل های ما را
به بوی خوش آشنائی سپردو به مهمانی عشق برد
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم
چه خوش لحظه هائی که دزدانه از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم
چه خوش لحظه هائی که میخواهمت را
به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم
دو آوای تنهای سرگشته بودیم
رها در گذرگاه هستی
به سوی هم از دورها پر گشودیم
چه خوش لحظه هائی که هم را شنیدیم
چه خوش لحظه هائی که در هم وزیدیم
چه خوش لحظه هائی که در پرده عشق
چو یک نغمه شاد با هم شکفتیم
چه شبها
چه شبها
که همراه حافظ
در آن کهکشانهای رنگین
در آن بیکران های سرشار
ازنرگس و نسترن
یاس و نسرین
ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم
تو با آن صفای خدائی
تو با آن دل و جان سرشار از روشنائی
از این خاکیان دور بودی
من آن مرغ شیدا
در آن باغ بالنده
در عطر و رویا
بر آن شاخه های فرا رفته درعالم بیخیالی
چه مغرور بودم
من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم
من و تو به سوی افق های نا آشنا
پرکشیدیم
من وتو ندانسته؛ دانسته
رفتیم و رفتیم و رفتیم
چونان شاد و خوش گرم و پویا که گفتی
به سر منزل آرزوها رسیدیم
دریغا دریغا ندیدیم
که دستی در این آسمانها
چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست
دریغا در این قصه ها و غزل ها
نخواندیم ؛ که آب وگل عشق با غم سرشته ست
فریب و فسون جهان را
تو کر بودی ای دوست
من کور بودم
از آن روزها آه عمری گذشته ست
من وتو دگرگونه گشتیم
دنیا دگرگونه گشته ست
درین روزگاران بی روشنائی
درین تیره شب های غمگین
ندانم کجایم ندانم کجائی
چو با یاد آن روزها می نشینم
چو یاد تو را پیش رو می نشانم
دل جاودان عاشقم را
به دنبال آن لحظه ها می کشانم
من و تو دگرگونه گشتیم
Wednesday, October 14, 2009
Posted by
Faranak
خط چشم را روی پلکهای ورم کرده ات میکشی. مژههای خیست اونو کمرنگ میکنن،
گونههای قرمزت احتیاجی به رنگ و روغن ندارن، در عوض باید نوک بینی قرمزت
رو با لایههای کرم و پودر بپوشونی. ماتیک کم رنگی روی لبهای خشک و بدون حالت
خود میمالی . دستی روی ابروهات به طرف بالا میکشی، صورت مسخرهای که دلقک وار
آرایش شده را در آینه نگاه میکنی. عضلات دور لبت را تا اونجایی که میتونی به دو طرف
میکشی و با مصنوعیترین لبخند دنیا خطاب به چشمای خیست میگی :
حالا میتونم برم بچهها رو از مدرسه بردارم.