Spiga

Showing posts with label فارسی. Show all posts
Showing posts with label فارسی. Show all posts

امروز آخرین یکشنبه سال ۲۰۱۴ میلادیست چند روزی بیشتر به سال نو نمانده یک سال دیگر از زندگی جدید مجردی ام گذشت از زمانی که تصمیم راسخ گرفتم
.تا علفهای هرز زندگی ام را ریشه کن کنم دو سال میگذرد
 امروز با آنکه آخرین یکشنبه سال است زیاد هم دلگیر نیست و این شاید نشان آن است که سال خوبی در انتظار همه است از جمله من و دخترانم. نوشته هایم را مرور میکنم تمام سال پراست از ماجراهای پیچیده
از بازی هایی که روزگار فصل به فصل برایم آغاز کرد و من چون بازیچه ای به هر سو پرتاب شدم پر از کینه شدم و پر  
   از عشق ، خالی از احساس شدم و باز قلبم آکنده از مهر شد آفراد مختلفی که سر راهم قرار گرفتند چه آنها که مهر ورزی کردند و شدند دوستان همیشگی ام و چه آن دسته که از سر کنجکاوی  سرک کشیدند و  بالاخره انها که از روبرو خنجر زدند، همه و همه جزیی از خاطرات سالی شدند که من تجربه کردم چطور یک مادر مجرد باشم و با چنگ و دندان زندگی از هم گسیخته ام را سامان دهم. در این آخرین هفته سال می نویسم تا تشکر کنم از تک تک دوستان و نادوستان چرا که هر کدام درس بزرگی به من آموختند چه آنهایی که در سربالایی راه دشوار و نا هموارزندگی جدیدم به گرمی دستم را گرفتند و به طرف بالا راهنمایم بودند و چه آنها که از نزدیک با لگد و از دور با پرتاب سنگ این راه  را سخت تر از آنچه که بود کرده و مشکلی به مشکلات بی شمارم اضافه کردند از دسته اول مهر و وفا و دوستی آموختم و اما سپاسگزاری عمده ام از دسته دوم است که از من زنی به مراتب شجاعتر ساختند یک مادر مقاوم که مثل کوه همیشه ایستاده 
 دوستتان دارم و میدانم و میگویم که سال جدید برای انسانهای خوب سال خوبیست 

کابوس

چادری بر سرم 
با چمدان های از هم گسیخته
پریشان، دوان دوان
در جستجوی کفش های گم شده ام
تمام گوشت تنم میسوزد
و از جای جای سوزن هادرد زوزه میکشد
کوره راهی در برابرم 
مملو از بخار الکل و بوی خون 
پریشان با پای برهنه
می گریزم

گردن ب ن د

چند گردنبند دیگر از سرنج ها بسازم
تا بوی خون را حس کنی 
و کجای پوست تنم را سوراخ کنم
 تا عمق فاجعه را ببینی
از آن زمان که تمام روز
 روی شیشه های شکسته 
قدم بر می داشتم
هزار سال گذشته
 اما زخم ها هنوز تازه اند
و گرمی خون میتواند
انگشتان یخ زده ام را به حرکت در آورد
من عاجزانه و مستأصل 
 در جستجوی 
یک میلیمتر مربع پوست بی حفره 
روی تنم هستم
جای بکری که در انتظار
 فرو کردن تیز ترین و گران ترین 
 سوزن موجود در بازار است
...تا خون استفراغ کند
سرنج ها را باید نخ کنم
.سرنج ها را باید نخ کنم

ساناز زارع ثانی - آیین رازها

دریا که طوفانی میشود
احتمال گم شدن قایقها بالا میرود از آب
و هیچ فانوسی
جای آفتاب را نمی گیرد
چرا که آفتابگردانها
هیچ وقت
قایق نبوده اند
تا به تفسیر فانوس برسند

روزی که طوفان شد
ما مرده بودیم و به داد هم نمیرسیدیم
و سرمان هی به صخره ها می خورد
و در آب فرو می رفتیم

احتمال پیدا شدنمان
زیر آب پنهان شده بود
و ماهیها از ما بالا می رفتند

من باله در آورده بودم زیر آب
و تو دندانهایت را
به نهنگ قراضه ای قرض داده بودی
که اگر گرسنه شد
جای تو مرا بجود

هی پولک می انداختم زیر آب
هی زیبا میشدم
و تو دندان نداشتی که به من بخندی

صدایم حباب شده بود
درست راس روز تولدم
در اول اسفند
دو جفت گوش ماهی به من هدیه دادی
و من
هی حباب خودم را می شنیدم
هی حباب خودم را می شنیدم
هی حباب خودم را می شنیدم

عید پاک بود
تظاهرات قلابهای سرنگون علیه ماهیها
و مسابقات جهانی شکار ماهی شایستۀ سال

من زیبا شده بودم زیر آب
و چشم اولین تور
مرا گرفت

دست وباله زدم
حیف که صدایم حباب شده بود
و تو دندان نداشتی
تا تورها را بجوی!


دریا که آرام شد
تو دنبال دندانهایت میگشتی
ومن درون تنگ
هی خودم را به مرگ میزدم

صاحب هفت سین
معتقد بود: ماهی مرده سر سال
شگون ندارد

مرا به آب انداخت

تو از دلتنگی
نهنگ شده بودی
و زنده زنده
مراجویدی!


خوب من
با باد رفته بودم
به سرزمینی که در جغرافیا نبود
زبان تازه ام الفبایی نداشت
برایت نامه های بی خطی می فرستادم
خوب من
هیچ شاخه ای هرگز به جدا شدن فکر نمی کند
مگر به هنگام طوفان
به زنگاه مرگ
ما جدا شدیم
و نفهمیدیم
تو روزی در ماه زندگی خواهی کرد
و من در اتاق دوری به موازات رودخانه ها
برگهای درخت خاکستر
و پرندگانی که هرگز از برابر چشمهایت عبور نخواهند کرد
خوب من
تو برای تنفس
هیچ هوایی نداری و من
هوای تازه
آلوده ام می کند
با این همه
تا سقوط هردویمان فاصله ای ناچیزست
تو می توانی به راحتی
بی آنکه نیروی جاذبه دو پایت را به سطحی بچسباند
در فضا شناور شوی
من بی آنکه بخواهم
می توانم به مرکز زمین تبعید
و به چشمه های جوشان فلز
پناهنده شوم
ما می توانیم
جایی میان هیئت چند ستاره ی گمنام
بازوانمان را حلقه کنیم
بی آنکه در سیاهچاله ای فروبغلتیم
به کهکشانهای خاموش سفر کنیم
من شعر بگویم
تو گوش دهی
و هیچ چیز جز ارتعاش خفیفی از زمان
ما را به آخرین خورشید

نزدیک تر نکند

لیلا فرجامی

سه پاس گُضارم

روزگار غریبی دارم... از آن روزهای بی واژه... روزهائی که پرازحرف هستی و توان گفتن نیست. کلمه پیدا نمیکنی هیچ واژه ای کمک نمیکنه تا حالت واقعیتو توصیف کنی بنویسی بریزی بیرون خاکروبه ها رو، آشغالها رو، خون های خشک شده ی رو زخم هائی که مدت هاست چرکی شدن باید همه رو ریخت بیرون اما نمیشه گفتنی نیست یا توانش در من نیست حرفهای انباشته درسینه انگار یخ زده اند. ازاون وقتا که فرصت پاک کردن اشکاتو نداری از اون روزا که اشک میشه یکی از اعضای صورتت و همیشه اونجاست روی گونه هات و کناره های گوش و گردن از خیسی و رطوبت جاری دائمن خنکه. این روزا درزندگی باید روزای گرونی باشن روزای غریب! اون خبرهائی که همیشه مال دیگران بود و به مردم بیچارۀ غریبه تعلق داشت مال یک "عده"!!! اونائی که خونشون آتیش گرفت اونائی که بیماری لاعلاج گرفتن و اونائی که زندگیشون از دست رفت و... و ... و... مال من گویا تمام شدنی نیستن خودم شده ام سرفصل صفحۀ حوادث! خودم موضوع داغ وسوژۀ مهیج و محبوب آدمها شده ام چه داستان هیجان برانگیزی شده این زندگی سراسر کثافتم!! باید بنویسم باید واژه های یخ زده راتکان دهم خوردشان کنم و بیرون بریزم ازاین سینۀ پردرد و زخمم بنویسم تا دیگران بخوانند و هیجان زده شوند و برای یکدیگر تعریف کنند: آن زنی که چنین و چنان شد، آن خانه... آن خانواده... جائی خواندم" زندگی تمامن یک بازیست چشمهای خود را ببندید و به بازی ادامه دهید هیچ چیز را جدی نگیرید." اگر اینطور باشد من یک بازیگر بسیار قهارم و باید خیلی مغرور باشم که در یکی از سخت ترین بازی ها شرکت کرده ام اما نمیدانم برد و باخت این بازی کی اعلام میشود و من اگر تمایلی به این بازی نداشته باشم باید کدام مادر به خطائی را مطلع کنم ! داور کیست و قانون این بازی چیست؟
شاید هم باید بر این همه خندید و خدا راشکرکرد من باید سپاسگزارخدائی باشم که نمیدانم به کدام گوری رفته و به خاطر رویدادهای بدتری که هنوز وارد روزهای زندگی ام نشده اند همیشه و در همه حال شکر گزار باشم. آن خدا کجاست؟

بدون عنوان

آن سه چهار دقیقه خیلی سخت گذشت . همان چند دقیقۀ کذایی که داشتم زیر نگاه بی تفاوت تو که روی بازوت لم داده بودی روی تشک دنبال لباس های زیرم می گشتم تا بپوشم شان . هیچ چیز بدتر از سکوت و خواندن ذهن آدم ها توی این لحظات نیست . میدانستم داری فکر میکنی من یک زنِ لونتیکِ نامتعادل ام که خودم خودم را نقض می کنم . میدانی چطور فکرت را میخوانم ؟ از انجا که بارها با صدای بلند همین ها را گفته یی . خب , حق هم داری . خودم شرط گذاشته بودم هیچوقت بعد از سکس وقتی روی تخت ولو شدیم و داریم سیگار شریکی می کشیم درباۀ تفاوت ها و تضادهایمان حرف نزنیم . دربارۀ چیزهایی که فقط چیزند و می توانند عیش مان را از دماغمان خالی کنند . دربارۀ حقیقت ها , نه واقعیت ها . اما هربار این من هستم که میزنم زیر حرفم . چرایش را هیچوقت نفهمیدم . اما حالا یقین دارم به طرز غریبی به این بحثِ خانه خراب کن بعداز همخوابه گی معتادم . به این که برای هزارمین بار این واقعیتِ تخمیِ به قول تو پررنگ را بکوبی توی صورتم که ما چقدر در جهت مخالفِ بدن هایمان از هم دوریم , که نمی شود با تن دادن حتی یک مویرگ از قلب کسی را صاحب شد چه برسد به ذهن اش را و تمام اتاق با شنیدن این دری وری ها برای هزارمین بار پتک می شود توی ملاجم , دلم می خواهد انگشت بیاندازم زیر پوستم و قلفتی لایه های تن م را که با تو خوابیده , که لذت برده که خواسته که مانده جدا کنم و فرو کنم توی حلقت . واقعیت و حقیقت و عیان و نهانم را مچاله کنم توی ماتحتت طوری که تا عمر داری از دهان برینی . صدایم می زنی . برمیگردم سمتت . با چشم اشاره می کنی زیر صندلی . لنگه کفشم را برمیدارم و میزنم به چاک .

انسیه اکبری
/ شاعر-عکاس

اصفهان


کلاژ- ف.ر.ا 2011



اصفهانم، اصفهان زیبا، چه دلتنگت بودم وحالا اینجا هستم... دردامنۀ زیبایت به قامت پرشکوه کوههای سربه فلک کشیده ات چشم دوخته ام. چه با ابهتی وچه مردم فقیری را در دل خود جا داده ای مردمی فقیر که اتومبیل های گران قیمت و براق می رانند و بوهای خوب می دهند و هر شب درستوران های بسیار گران غذاهای درجه یک میخورند. چقدر همیشه و تمام عمر دلتنگ تو بوده ام دلتنگ کوچه های خاکی و پیرمردهای ثروتمند دو چرخه سوار و اسب های چشم بستۀ درشکه های سنتی که خستگی ناپذیر زیباترین میدان دنیا را هر روز دور میزنند... اینجا نشسته ام و فکر میکنم که چرا و کی و به چه دلیل بیهوده ای تو و لحظه های درتو زیستن را از من گرفتند. گاهی حس میکنم مرا فراموش کرده ای و با نگاهی غریبانه مرا بر انداز میکنی و هیچ چیز به اندازۀ این احساس اندوهگینم نمیکند. شهر من خاک من مرا یاد کن و بپذیرم. چنان که توان رفتنم نباشد وبرای همیشه در این گودال زیبا که روزی زاده شدم بمانم و کوله بارغم غربت نشینی را زمین بگذارم. اصفهان من، اصفهان زیبا...


ف.ر.ا
پل مارنان / اصفهان/ ایران
خرداد 90

Sidewalk Art In Tehran

Akbar Fazli Panah is an Iranian sculptor who started his metal artworks in Tehran's side walks five years ago!
His works with his words, click here

به چیزهای قشنگی که نیست! فکر بکن



به چیزهای قشنگی که نیست! فکر بکن

کنار کوچکی من بایست!... فکر بکن ↓

به روز ِ منتظری توی دست «آینده»

به باز کردن ِ یک نامه ی پر از خنده

به چندتا لِگوی زرد و خانه سازیها

به هی قدم خوردن، توی شهربازیها

به فیلم دیدن ِ در صحنه ی هماغوشی

به اینکه صبح، کنارم لباس می پوشی

به یک تنفس کشدااااار در اتاقی که...

به حرفهای نگفته از اتّفاقی که...

به راهت افتادم، از بلندی شب هام

مدام دل دل ِ یک بوسه گوشه ی لب هام

رسیده ایم به هم توی خواب میدان ها

«گذشته»ایم کنار هم از خیابان ها

دو صندلی بغل هم! میان یک اتوبوس

دو دست قفل شده در شمارش معکوس

به چشم های پُف ِ صبح زود فکر بکن

به چیزهای قشنگی که بود! فکر بکن

به چیزبرگر خوشمزّه ی «امام حسین»

به حرف اوّل یک ارتباط یعنی: «ع»

به بوی من که به پیراهن تو می چسبید

به گفتن ِ حرفی، بعد سال ها تردید

به چادرم که سه سال است رفته ای زیرش

به شهر خسته ی من با هوای دلگیرش

نشسته منتظرم ایستگاه راه آهن

چه زود پُر شده از غصّه کوله پشتی ِ من

دوباره یخ زدن ِ زندگیم در «اکنون»

که دست های من از جیبت آمده بیرون

دلم هوای تو را کرده در شب کشدااار

و گریه می کنم آهسته روی تخت قطار

قیافه ای معمولی گرفتن از سَر ِ درد (سردرد)

یواشکی بازی با سه تا مکعّب زرد...

برای ماندن لبخندهات در یادم

به صحنه های قدیم ِ کنارت افتادم

به عشق/ می کشیام با نفس درون خودت

نشسته ام وسط نامه ای ته ِ کمدت

به بغض ِ جا مانده بین چیزبرگرها

شبانه دررفتن، از میان شاعرها

به روز اوّلمان پشت یک دَر ِ بسته

به گریه های من و مرد ِ ازهمه خسته

به دست سِر شده ی روی دست فکر بکن

به چیزهای قشنگی که هست! فکر بکن


فاطمه اختصاری

farsi poem|Fatemeh Ekhtesari

عبور شوهر من از كنار شوهر تو
جدا جدا شدن ِ خاطرات آخر تو

به بوی مردگی یك اتاق، توو رفتن
فقط برای در آوردن غم از سر تو

لباس خواب مرا چنگ می زدی از شب
كشیده می شوم از دست های لاغر تو

!!به سطح خوشحال ِ زندگی ِ آدم وار
فرو شدن ته دنیای زودباور تو

↓ ِ عبور شوهر من پشت بی تفاوتی
!عبور شوهر تو از تن ِ معطّر تو

صدای خُرّ و پُفِ خنده دار شب هایم
سر ِ اضافه تری روی بالش ِ تر ِ تو

و پر زدند به یك جای پرت از غصّه
دو تا كلاغ سیاه از میان دفتر تو

«فاطمه اختصاری»
.

تا بی نهایت

...

باران نرمی شیشه را می شوید ، آرام
تک سایه ای حیران و سرگردان
پاشیده بر دیوار
دیوار می ریزد فرو آوار
آوار
احساس من ، احساس بیمار


نصرت رحمانی

Tehran has no more pomogranate

تهران انار ندارد - 2008.11.13
کارگردان: مسعود بخشی

sokoot sar shar az na gofte hast.

حیرت



من مدتهاست که دیگرحیرت نمیکنم و نمی دانم این ابتدای ویرانیست یا اوج آن؟
چراباید حیرت کنم وقتی که زنی جنین زن و شوهر دیگری را در بطنش پرورش میدهد و به دنیا می آورد؛
یا اگر مردی زن حامله اش را سلاخی میکند و جسداو و فرزندش را دریک کیسه زباله به دریا پرتاب میکند.
چرا
حیرت کنم از ازدواج مردان و یا دو زن که کودکی بی سرپرست را به فرزندی قبول می کنند. حتی این که مردعطردختری را که عاشقش شده برای زنش هدیه می آورد هم تعجبی ندارد.
من دیگر خیلی وقت است حیرت نمیکنم وقتی اخبار اعلام می کند معلم های مدارس مذهبی به خردسالان تجاوزمیکنندوبعد از آن تصویر زن جوانی را نشان می دهد که هر پنج فرزندش را به نوبت خفه کرده است. حیرت نمیکنم وقتی مقدسین ومذهبی های تندرو با شعار "یا لواط" به سلول های دانشجویان زندانی یورش می برند و باز هم حیرت نمی کنم وقتی حکومت کشورم روشنفکران ودانشجویان را به دار می آویزد و ثروت ملی را روانه دیگرکشورهای مسلمان می کند. من واقعا حیرت نمیکنم وقتی می بینم شاخ و برگ علف های هرز دروغ تمامی یک زندگی را در بر می گیرد و دوباره و هزار باره همه با لبخند به هم صبح بخیر می گویند وعصرها با بوسه های مصنوعی میگویند:هانی من برگشتم...
تعجبی ندارد وقتی که داغ ترین ابرازاحساسات عاشقانه از طریق صفحه مانیتور صورت می پذیرد و بی پیرایه ترین دوستی ها فقط در دنیای مجازی و بین انسانهائی پدید می آید که هرگز ملاقاتی نداشته اند.
من حیرت نمیکنم که آدمی فیلسوف مآب همسر وفادار و عاشقش را با دختری خیابانی تاخت می زند و همچنین وقتی که می بینم فمنیستی دو آتشه با شوهر نزدیک ترین دوستش روابط عاشقانه دارد. "حیرت" صرفا یک واژه است؛ واژه ای که معنایش در جریان زندگی مدرن مسخ شده است. من دیگر از هیچ چیز، هیچ واقعه ، هیچ حرف و عملی حیرت نمی کنم...

فریدون مشیری




نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دل های ما را
به بوی خوش آشنائی سپردو به مهمانی عشق برد
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم
چه خوش لحظه هائی که دزدانه از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم
چه خوش لحظه هائی که میخواهمت را
به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم
دو آوای تنهای سرگشته بودیم
رها در گذرگاه هستی
به سوی هم از دورها پر گشودیم
چه خوش لحظه هائی که هم را شنیدیم
چه خوش لحظه هائی که در هم وزیدیم
چه خوش لحظه هائی که در پرده عشق
چو یک نغمه شاد با هم شکفتیم
چه شبها
چه شبها
که همراه حافظ
در آن کهکشانهای رنگین
در آن بیکران های سرشار
ازنرگس و نسترن
یاس و نسرین
ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم
تو با آن صفای خدائی
تو با آن دل و جان سرشار از روشنائی
از این خاکیان دور بودی
من آن مرغ شیدا
در آن باغ بالنده
در عطر و رویا
بر آن شاخه های فرا رفته درعالم بیخیالی
چه مغرور بودم

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم
من و تو به سوی افق های نا آشنا
پرکشیدیم
من وتو ندانسته؛ دانسته
رفتیم و رفتیم و رفتیم
چونان شاد و خوش گرم و پویا که گفتی
به سر منزل آرزوها رسیدیم
دریغا دریغا ندیدیم
که دستی در این آسمانها
چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست
دریغا در این قصه ها و غزل ها
نخواندیم ؛ که آب وگل عشق با غم سرشته ست
فریب و فسون جهان را
تو کر بودی ای دوست
من کور بودم
از آن روزها آه عمری گذشته ست
من وتو دگرگونه گشتیم
دنیا دگرگونه گشته ست

درین روزگاران بی روشنائی
درین تیره شب های غمگین
ندانم کجایم ندانم کجائی
چو با یاد آن روزها می نشینم
چو یاد تو را پیش رو می نشانم
دل جاودان عاشقم را
به دنبال آن لحظه ها می کشانم

من و تو دگرگونه گشتیم


در حال و هوای سن ژرمن


برگرفته از مجموعه داستان: دوست داشتم کسی جائی منتظرم باشد

آنا گاوالدا
برگردان: الهام دارچینیان



سن ژرمن دپِرس؟....نمي‌دانم مي‌خواهيد به من چه بگوييد.


«خداي من، ولي ديگر اين موضوع پيش پا افتاده‌شده، پيش از اين به اين موضوع پرداخت و البته خيلي هم بهتر از تو!»


مي‌دانم. اما چه انتظاري داريد...مطمئن نيستم همه‌ي ماجرا در بلوار كليشي برايم رخ داده باشد، زندگي است ديگر، اين‌گونه است.


باشد، انديشه‌هايتان را براي خودتان نگه داريد و به من گوش دهيد زيرا حس ششمم به من مي‌گويد از اين داستان خوشتان خواهد آمد. گل گند‌م‌هاي ظريف سن ژرمن را مي‌پرستيد، آن‌هنگام كه از اين شب‌هاي دل انگيز و نويد بخش دل‌تان غنج‌ مي‌رود، مرداني كه به گمانتان مجرد مي‌آيند و كمي هم بدبخت.


مي‌دانم از اين همه لذت مي‌بريد. طبيعي است، با وجود اين از آن دست آدم‌هايي نيستيد كه در رستوران ليپ يا كافه دومگو رمان‌هاي ارزان بازاري مي‌خوانند. نه، مسلما شما اين‌طور نيستيد. نمي‌توانيد باشيد.


پس مي‌گويم، امروز صبح در بلوار سن ژرمن مردي را ديدم. من بلوار را بالا مي‌رفتم و او درست روبه روي من پائين مي‌‌آمد. بي‌نظيرترين زوج به نظر مي‌آمديم.


ديدم از دور مي‌آيد. نمي‌دانم، شايد حالت بي‌قيد قدم زدنش توجه‌ام را جلب كرد يا لبه‌ي پالتويش كه گويي جلوتر از او حركت مي‌كرد...خلاصه در بيست متري او بودم و خوب مي‌دانستم كه از دستش نخواهم داد.


چندان هم ناكام نماندم، به يك قدمي‌ام رسيد، ديدم نگاهم مي‌كند. لبخندي شوخ طبعانه زدم؛ از نوع لبخندهاي الهه‌ي عشق رومي‌ها كه چون تيري از كمان رها مي‌شود. البته اندكي محافظه‌كارانه‌تر. او نيز به من لبخند زد. همان‌طور كه به راهم ادامه مي‌دادم، هم‌چنان لبخند بر لب داشتم، به ياد رهگذر بودلر افتادم (كمي پيش تر كه از ساگان گفتم حتما متوجه شديد حافظه ادبي خوبي دارم!!!) آرام‌تر قدم برداشتم، سعي داشتم به ياد بياورم...زني بلند بالا، باريك اندام، در پيراهن بلند سوگواري...دنباله‌اش يادم نبود....بعد از آن ...زني عبور كرد، بله دست زيبايش را بلند كرد، ريسه‌ي گلي در دستش پيچ و تاب مي‌خورد...و در آخر، آه اين تويي كه دوستت مي‌داشتم، اي كاش مي‌دانستي. هربار همين‌طور تمام مي‌شود.


ليكن اين‌بار با ساده‌لوحي آسماني‌ام، احساس مي‌كردم سن‌سباستين (آه، با تير لبخند ارتباط دارد! پس بايد دنبالش كرد؟) حامي من است. اين باور به طرز دل انگيزي استخوان كتفم را گرم مي‌كرد. اما...؟



بر لبه‌ي پياده‌رو ايستادم، در كمين اتومبيل‌ها بودم تا بتوانم از خيابان سن‌پرس بگذرم.


توضيح: يك زن پاريسي كه مي‌خواهد در بلوار سن ژرمن احترام خودش را نگه دارد وقتي چراغ قرمز است هيچ‌وقت از خط عابر پياده عبور نمي‌كند. زن پاريسي كه احترام خودش را نگه مي‌دارد منتظر عبور خيل اتومبيل‌ها مي‌ماند و با اين كه مي‌داند خطرناك است، خودش را وسط خيابان پرتاب مي‌كند. مردن براي ديد زدن ويترين پل‌كا، دل انگيز است.


بالاخره مي‌خواستم به وسط خيابان بپرم كه صدايي نگهم داشت. نمي‌خواهم بگويم «صداي گرم مردانه» تا خوشتان بيايد، نه اين‌طور نبود. فقط يك صدا.


- ببخشيد...


برگشتم، آه اما او كه بود؟...همان طعمه‌ي نازنينِ چند لحظه پيش. همان طور كه چند لحظه پيش بهتان گفتم، از اين لحظه به بعد ديگر كار بودلر تمام است.


- مي‌خواستم بپرسم دوست داريد امشب را با هم شام بخوريم؟...


با خود فكر مي‌كنم، چقدر رمانتيك است...اما جواب مي‌دهم
ادامه...
:

Tajik singer شهر خالی

اینجا ایران است



فرودگاه - اضطراب از بودن در وطنت - چشمهائی که از زیر انبوه ابروان سیاه به گذر نامه ات زل زده اند
و تواز پشت شیشه به پشت پلک او زل زده ای مثل ساعتها انتظار است تا زمانی که او تصمیم بگیرد مهر دسته قرمز را با نفرت روی صفحه بکوبد. گذرنامه ات را پس نمیدهد آن را پرتاب می کند جلوی سنینه ات نمی دانم از چه ناراحت است؟ فکر میکنم به خاطرپرت کردن گذرنامه و لطفی که علیرغم عصبانیتش به من داشته ومهر ورود تشکر کنم ولی صورتش تلخ تر از آن است.

بوی تسمه ی گردان- چمدانها و روسریهای عطر خورده. بوی نیمه شب در فرودگاه. در جمعیت پشت شیشه به دنبال صورتی آشنا میگردم. بی فایده است کسی نیست.
اینجا ایران است... بوی دود -بوی پیکان و بوی خاک خوب. انبوه تاکسی های پارک شده با راننده های سر حال و قبراق که گوئی تمام روز خواب بوده اند.
بوی تاکسی و بوی جاده- نور زرد ماشینهای روبرو- سنگینی پلک ها برای 4-5 ساعت- آسمان سورمه ای و چاله اصفهان و صفه - اتوبان خیام و سراشیبی مطهری ...بین تابلوهای سبز راهنما تابلوی قهوه ای که جهت بناهای تاریخی را می نمایاند - پل مارنان را به سمت راست علامت زده - پل مارنان.....طراحی - آبرنگ پرسه زدنها ...
تاکسی ترمز کرد به پل نرسیده بود. خودم را مقابل دو ردیف بی پایان دکمه های زنگ دیدم که فقط شماره داشتند بدون نام. ناگهان گیج و گم شدم- اینکه در وطنت حکم یک خارجی را داری احساس کشنده ایست.
در اصفهان خودم را دیدم با مغنعه و لباس مشکی و کفش کتانی - با شاسی طراحی کنار درخت های در هم پیچیده نشسته ام و پل مارنان را روی کاغذم خط میزنم - چند رهگذر دزدانه کارم را نگاه می کنند. بی اجازه مثل تمام چیزهای دیگر . اخم میکنم همیشه باید اخمومی نشستیم وطراحی میکردیم یک آموزش دیرینه اسلامی یا انقلابی بود. لبخند زدن را در غرب یاد گرفتم.
نمیدانم وقتی صدها طرح از پل مارنان و ناژوان و بقیه زدم فکر میکردم روزی کنار این پل خانه ای داشته باشم؟
حالا بعد از سالها که خود عمریست در اصفهان بودم و به جای مغنعه سیاه - روسری سفید از مد افتاده ای بر سر داشتم و به جای شاسی طراحی - یک ساک سیاه
. اخمو نبودم اما هراسان از اینکه کدام حفره از آن ساختمان بلند خانه من است. بالاخره نگهبان را بیدار کردم و پرسیدم میدانید خانه من کدام است؟
و ناگهان به شکلی مبتذل یاد شعر خانه دوست کجاست افتادم در ناخودآگاهم زمزمه شد: رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید...و بی اختیار هوس سیگار کردم. نگهبان پیر با چشمان خواب آلود نگاهی به صورت دو نقطه دی من انداخت و با بی حوصلگی گفت زنگ یازده- بیا برو توی آسانسور بزن 5
و بدون اینکه منتظر جوابی از من باشه کشان کشان به طرف اطاقکش رفت.
اواجبارا اولین کسی بود که به پیشوازم آمد.
!


آن روز



یک روز
با نی لبکی
به راه می افتم
ومی نوازم
نوائی به صیقلی آب

و پیش می روم
به سوی دشت خون فام مغرب
آنجا که پرستوبه نقطه مبدل شد
وچشم من تا ابد به آن خیره ماند

یک روز
از سپیدار بلند
بالا خواهم رفت
و به تکه ابری
که از بالاترین شاخه اش عبور می کند
می آویزم
و آنقدر با آن می مانم
تا

یک روز

مرا

ببارد


ف.ر.ا 2009