Spiga

Showing posts with label منتخب فرانک. Show all posts
Showing posts with label منتخب فرانک. Show all posts

موهبت عدم شناخت


اگر چیزی در زندگی وجود داشته باشد – جدا از خود زندگی - که باید بخاطرش خدایان را شکرگزار باشیم که آن را به ما ارزانی داشته اند، آن چیز همانا موهبت عدم شناخت است: ما نه خود را می شناسیم و نه دیگری را. روح ما قهقرایی تاریک و لزج است، چاهی سیاه بر سطح بیرونی جهان که هیچگاه کسی نمی تواند چیزی از درون آن بیرون بکشد. هیچکس خود را دوست نمی داشت اگر به تمامی خود را می شناخت، چرا که تنها خودپسندی حاصل از عدم شناخت از خود است که خون به رگان زندگی معنوی ما می رساند و نمی گذارد که روح به مرض کم خونی بمیرد. هیچکس از ما دیگری را نمی شناسد، و چه خوب که نمی شناسد، اگر می شناخت آنگاه نه تنها در وجود دیگری بلکه در وجود مادر، همسر و فرزند نیز آن دشمن خونی متافزیکی خود را بازمی یافت.
ما یکدیگر را می فهمیم چون هیچ چیز ازیکدیگر نمی دانیم. این همه زوج خوشبخت چه میشدند اگر می توانستند در روح یکدیگر نگاه کنند، اگر می توانستند آنطور که رمانتیک ها می گویند همدیگر را درک کنند، بی آنکه متوجه خطری باشند که از کلامشان برمیخزد، حتا اگر این خطر آنقدرها هم بزرگ نباشد؟ هیچ زوجی وجود ندارد که براستی خوشبخت باشد، چرا که هر یک از این دو در نهانخانۀ ضمیرش، آنجایی که روح به شیطان تعلق دارد، یا تصویر صیقل یافته و آرمانی مردی را حمل میکند که با تصویر زمخت شوهرش همخوانی ندارد، یا پیکر مبهم زنی آرمانی را که با پیکر آشکار زنش قابل انطباق نیست. خوشبخت ترین انسانها آن کسانی هستند که به تمایلات ارضا نشدۀ خود آگاهی ندارند، و بدبخت ترین انسانها آنانی که آگاهی دارند ولی نمی خواهند اعتراف کنند که بدبختند، تنها گاهی اوقات یک طغیان ضمنی یا یک خشونت آنی، آن هم به شکلی سطحی و به واسطۀ کلمات و حرکات آن اهریمن پنهان را بیدار می کند، آن حوّای باستانی را، آن جوانمرد سلحشور را و آن رقاصۀ پری وش را.
زندگی ما یک سوء تفاهم سیال است، نقطه ایست شاد و مسرور در مرکز دایره ای که حد فاصلی میسازد میان عظمتی که وجود ندارد و خوشبختیی که نمیتواند وجود داشته باشد. و رضایت داریم چون میتوانیم علی رغم اندیشه و دریافت هایمان به وجود روح معتقد نباشیم. در مجلس رقص بالماسکه ای که زندگی ماست نقابهای دلپسند برای ما کافی ست چون در چنین مجلسی تنها نقاب است که به حساب می آید. ما بردگان نوریم و بردگان رنگ، همانطور در رقص گام برمیداریم که در واقعیت، و حتا برای یک لحظه نیز سرمای یخین شب بیرون را احساس نمی کنیم - مگر آنکه در گوشه ای تنها بایستیم و در رقص شرکت نکنیم – سرمای یخین بدنی میرا و پوشیده در تنپوشهای ژنده ای که پس از مرگ تن نیز به حیات خود ادامه می دهند، سرمای یخین همۀ آنچیزی که گمان داریم خود ما هستیم، اما در واقع هیچ نیست بجز تقلید مسخره آمیز آنکسی که در درون خود او را آن من حقیقی می پنداریم.
همۀ آنچه که می گوییم و انجام می دهیم، همۀ آنچه که می اندیشیم و احساس می کنیم، همگی یک نقاب واحد به چهره و یک لباس بالماسکۀ واحد به تن دارد. هرقدر هم که بخواهیم لباسی را که پوشیده ایم از تن دورکنیم باز هم هیچگاه به عریانی نخواهیم رسید، چرا که عریانی پدیده ایست روحی و به لباس درآوردن ربطی ندارد. و اینچنین است که ملبس به روح و جسم و پوشیده در لباسهای رنگارنگ بالماسکه، که همانطور به بدن هامان چسبیده که پر به تن پرنده، شاد یا ناشاد، یا بدون آنکه بدانیم چگونه، مانند کودکانی که بازی های جدی می کنند این مهلت کوتاهی را که خدایان به منظور سرگرم شدن خویش به ما ارزانی داشته اند تا به آخر زندگی می کنیم.
و یکی از ما، و او نیز به ندرت، در یک لحظۀ رهایی، یا زیر بار نفرینی که بر دوش دارد، ناگهان چشم بازمی کند و می بیند که همۀ آنچه که ما هستیم ما نیستیم، که آنچیزی که به آن یقین داریم فریبی و آنچیزی که حقیقتش می پنداریم دروغی بیش نیست. فرد مورد نظر چون در یک لحظۀ کوتاه کل کیهان را برهنه می بیند یا فلسفه ای بنیان می نهد یا مذهبی در خیال می پروراند. فلسفه اش همه جا منتشر میشود و مذهبش پیروانی پیدا می کند: کسی که به فلسفه اش اعتقاد دارد آن را مانند تنپوشی نامرئی به تن می کند و کسی که به مذهبش ایمان می آورد آن را مانند نقابی که به زودی فراموشش می کند به چهره می زند.
و مایی که نه خود را می شناسیم و نه دیگری را با خشنودی یکدیگر را می فهمیم و همچنان رقص کنان چرخ می زنیم و در ساعات تنفس همانطور که جدی و انسانی و عبث به موسیقی سترگ ستاره ای گوش می دهیم، با یکدیگر خوش و بش می کنیم، در حالی که نگاه های موهن و تحقیرآمیز برگزارکنندگان این نمایش از دور به ما خیره شده اند. تنها آنانند که می دانند که ما زندانیان توهمات خویش هستیم، توهماتی که آنان خود برایمان آفریده اند. ولی اینکه دلیل این توهمات چیست و چرا باید این یا آن تصور موهوم وجود داشته باشد، و اینکه اینان که خود دچار توهمات هستند چرا ما را وادار می کنند که در اشتباه 
زندگی کنیم، این را بدون شک خود برگزارکنندگان این نمایش نیز نمی دانند.

فرناندو پسوآ - برگردان: حسین منصوری


بدون عنوان

آن سه چهار دقیقه خیلی سخت گذشت . همان چند دقیقۀ کذایی که داشتم زیر نگاه بی تفاوت تو که روی بازوت لم داده بودی روی تشک دنبال لباس های زیرم می گشتم تا بپوشم شان . هیچ چیز بدتر از سکوت و خواندن ذهن آدم ها توی این لحظات نیست . میدانستم داری فکر میکنی من یک زنِ لونتیکِ نامتعادل ام که خودم خودم را نقض می کنم . میدانی چطور فکرت را میخوانم ؟ از انجا که بارها با صدای بلند همین ها را گفته یی . خب , حق هم داری . خودم شرط گذاشته بودم هیچوقت بعد از سکس وقتی روی تخت ولو شدیم و داریم سیگار شریکی می کشیم درباۀ تفاوت ها و تضادهایمان حرف نزنیم . دربارۀ چیزهایی که فقط چیزند و می توانند عیش مان را از دماغمان خالی کنند . دربارۀ حقیقت ها , نه واقعیت ها . اما هربار این من هستم که میزنم زیر حرفم . چرایش را هیچوقت نفهمیدم . اما حالا یقین دارم به طرز غریبی به این بحثِ خانه خراب کن بعداز همخوابه گی معتادم . به این که برای هزارمین بار این واقعیتِ تخمیِ به قول تو پررنگ را بکوبی توی صورتم که ما چقدر در جهت مخالفِ بدن هایمان از هم دوریم , که نمی شود با تن دادن حتی یک مویرگ از قلب کسی را صاحب شد چه برسد به ذهن اش را و تمام اتاق با شنیدن این دری وری ها برای هزارمین بار پتک می شود توی ملاجم , دلم می خواهد انگشت بیاندازم زیر پوستم و قلفتی لایه های تن م را که با تو خوابیده , که لذت برده که خواسته که مانده جدا کنم و فرو کنم توی حلقت . واقعیت و حقیقت و عیان و نهانم را مچاله کنم توی ماتحتت طوری که تا عمر داری از دهان برینی . صدایم می زنی . برمیگردم سمتت . با چشم اشاره می کنی زیر صندلی . لنگه کفشم را برمیدارم و میزنم به چاک .

انسیه اکبری
/ شاعر-عکاس

ZAHR directed by Mostafa Heravi

" Zahr " Artist Faarjam by Mostafa Heravi from Mostafa heravi on Vimeo.

به چیزهای قشنگی که نیست! فکر بکن



به چیزهای قشنگی که نیست! فکر بکن

کنار کوچکی من بایست!... فکر بکن ↓

به روز ِ منتظری توی دست «آینده»

به باز کردن ِ یک نامه ی پر از خنده

به چندتا لِگوی زرد و خانه سازیها

به هی قدم خوردن، توی شهربازیها

به فیلم دیدن ِ در صحنه ی هماغوشی

به اینکه صبح، کنارم لباس می پوشی

به یک تنفس کشدااااار در اتاقی که...

به حرفهای نگفته از اتّفاقی که...

به راهت افتادم، از بلندی شب هام

مدام دل دل ِ یک بوسه گوشه ی لب هام

رسیده ایم به هم توی خواب میدان ها

«گذشته»ایم کنار هم از خیابان ها

دو صندلی بغل هم! میان یک اتوبوس

دو دست قفل شده در شمارش معکوس

به چشم های پُف ِ صبح زود فکر بکن

به چیزهای قشنگی که بود! فکر بکن

به چیزبرگر خوشمزّه ی «امام حسین»

به حرف اوّل یک ارتباط یعنی: «ع»

به بوی من که به پیراهن تو می چسبید

به گفتن ِ حرفی، بعد سال ها تردید

به چادرم که سه سال است رفته ای زیرش

به شهر خسته ی من با هوای دلگیرش

نشسته منتظرم ایستگاه راه آهن

چه زود پُر شده از غصّه کوله پشتی ِ من

دوباره یخ زدن ِ زندگیم در «اکنون»

که دست های من از جیبت آمده بیرون

دلم هوای تو را کرده در شب کشدااار

و گریه می کنم آهسته روی تخت قطار

قیافه ای معمولی گرفتن از سَر ِ درد (سردرد)

یواشکی بازی با سه تا مکعّب زرد...

برای ماندن لبخندهات در یادم

به صحنه های قدیم ِ کنارت افتادم

به عشق/ می کشیام با نفس درون خودت

نشسته ام وسط نامه ای ته ِ کمدت

به بغض ِ جا مانده بین چیزبرگرها

شبانه دررفتن، از میان شاعرها

به روز اوّلمان پشت یک دَر ِ بسته

به گریه های من و مرد ِ ازهمه خسته

به دست سِر شده ی روی دست فکر بکن

به چیزهای قشنگی که هست! فکر بکن


فاطمه اختصاری

دوست داشتن، از کتاب ناآرامی، به قلم فرناندو پسوآ و ترجمۀ حسین منصوری

ما هرگز به کسی عشق نمی ورزیم. ما تنها به تصوری عشق می ورزیم که از کسی در سر داریم. ما تنها استنباط خود را و در نتیجه تنها خویشتن خویش را دوست داریم و بس.

این تفسیر کل مقولۀ عشق را شامل می شود. ما در معاشقۀ جنسی جویای لذتی هستیم که به واسطۀ بدن فرد بیگانه ای حاصل می گردد. اما در معاشقه ای که از نزدیکی جنسی تهی است لذتی را جویانیم که از تخیل خودمان منتج می شود

ادامه مطلب

مستند ازروسپی خانه های تهران

روسپی خانه تهران(قلعه-شهرنو)-مستند from radio zamaneh on Vimeo.

Iran, Seven Faces of Civilization

An incredible documentary about Persia
the video is 63 minutes long well worth watching. click here





War Photography



تکان دهنده ترین لحظه ها در عراق و افغانستان از دریچه دوربین

LIFE

farsi poem|Fatemeh Ekhtesari

عبور شوهر من از كنار شوهر تو
جدا جدا شدن ِ خاطرات آخر تو

به بوی مردگی یك اتاق، توو رفتن
فقط برای در آوردن غم از سر تو

لباس خواب مرا چنگ می زدی از شب
كشیده می شوم از دست های لاغر تو

!!به سطح خوشحال ِ زندگی ِ آدم وار
فرو شدن ته دنیای زودباور تو

↓ ِ عبور شوهر من پشت بی تفاوتی
!عبور شوهر تو از تن ِ معطّر تو

صدای خُرّ و پُفِ خنده دار شب هایم
سر ِ اضافه تری روی بالش ِ تر ِ تو

و پر زدند به یك جای پرت از غصّه
دو تا كلاغ سیاه از میان دفتر تو

«فاطمه اختصاری»
.

"The sex lives of great writers"



Trailer - The sex lives of great writers - Marc Lefrançois
the trailer of the latest book by Marc LeFrançois: "The sex lives of great writers" - Publisher: SHARE THE COMMON ...

تا بی نهایت

...

باران نرمی شیشه را می شوید ، آرام
تک سایه ای حیران و سرگردان
پاشیده بر دیوار
دیوار می ریزد فرو آوار
آوار
احساس من ، احساس بیمار


نصرت رحمانی

The Color of Pomegranates / Sayat Nova (English subtitles).رنگ انار

سرگِی پاراجانُف فيلم ساز مشهور ارمنی - روسی ست که در سال 1924 در شهر تفلیس بدنیا آمد. رنگ انارفیلم ساختۀ او یکی از شاهکارهای سینمائی قرن بیستم است. تصاویر و صحنه های بی نظیر در این فیلم گویای عمیق ترین زوایای روح بشر می باشند گوشه هائی که پرداختن به آن تنها در توان تعدادی بسیار اندک از نوع بشر است صحبت ازتقابل "من" و "منیّت" یک هنرمند و خالق یک اثراست با جهان پیرامونش
فصل قبل از کودکی/ فصل کودکی و قسمتی از فصل جوانی: از ظهور در آستانه، تولد، سرگردانی بین زنانگی و مردانگی تا قبل از ظهور معشوق / فصل جوانی: عاشق شدن - دنیای اجتماعی / سرزمین مرده‌ها/ فصل میان‌سالی: به دیر رفتن و تقابل دوگونه زندگی در دیر .



Steeped in religious iconography, The Color of Pomegranates is a deeply spiritual testament to director Sergei Parajanov’s fascination with Armenian folk art and culture. It is also a controversial work, which, coupled with another of his films, Shadows of our Forgotten Ancestors, led to his arrest and imprisonment in a Soviet Gulag for four years. The Soviets insisted he was guilty of selling gold and icons illegally and committing “homosexual acts.” In reality, his only crime was offending the tenets of socialist realism, both in his daring surrealistic form and in his choice of subject matter. While many of the popular films of this era in Soviet cinema were largely propaganda designed to serve the ideological interests of the regime, Parajanov chose to focus on the ethnography and spirituality of the Ukraine, Armenia, and Georgia.

زندگیِ«اکنون» در چند نقاشیِ سهراب سپهری



فریبا حاج‌دایی

به انگیزة نمایش‌گاه آثار سهراب سپهری در موزه هنرهای معاصر




















روزگاری سهراب سپهری از حیثِ جهان‌بینی‌اش، که بی‌اعتنا نسبت به حال و وضعِِ زمانه‌اش به نظر می‌آمد، با ویلیام بلیک مقایسه می‌شد و شاید هنوز هم می‌شود. من هم چنین قضاوتی داشتم تا چشمم به نقاشی‌هایِ خاصِ او از جنگل افتاد.


به دیدن 113 تابلوی موجود از سهراب سپهری در موزة هنرهای معاصر رفته‌ام. گفته بودند که از آن میان 18 اثر برای اولین بار در معرضِ دیدِ عموم قرار گرفته. می‌خواهم به طور اخص آن‌ها را ببینم که به جای آن میخِ چند تابلویی می‌شوم که سپهری از تنة درختان جنگل کشیده، فقط تنة درختان، نه بالاتر و نه پایین‌تر را. با دیدنِ آن‌ها فیلمِ«کودکیِ ایوان» ساختة تاروکوفسکی پیشِ چشمانم جان می‌گیرد که تقریباً در تمام طولِ فیلم تماشاگر ایوان را در حالِ راه‌پیمایی در جنگل بزرگی می‌بیند که از تمامی هیئتِ آن تنها تنة درخت‌‌هایش به چشم می‌خورد و بیینده نه سرشاخة درخت‌های جنگل را می‌بیند و نه قسمت‌های پایینی آن‌‌ها را.


سال‌ها پیش فیلم را دیده‌ام؛ در فیلم پسرکی دوازده ساله به نام ایوان به هنگام حملة هیتلر به شورویِ سابق به عنوان جاسوس و به شکل ناشناس وارد مرزهای آلمان می‌شود تا به جمع‌آوری اطلاعات بپردازد. او کوچک‌سال است اما جنگ کودکی او را زیرِ خروارها جسد له کرده و از همة کودکیِ او چیزی جز اندامی کوچک باقی نمانده است. درون مایة«کودکی ایوان» انسان را چنان که به راستی هست، هم چون یک فرد، با دنیای درونی‌اش، عاطفه‌ها و دلبستگی‌هایش و در کاستی‌های انسانی‌اش مطرح می‌کند و نه در هیئتِ وظیفه‌های اجتماعی و سیاسی‌اش.


هنوز توی موزه‌ام و فکر می‌کنم که هم نقاش، سپهری، و هم فیلم‌ساز، تاروکوفسکی، بی‌خبر از یکدیگر از یک زاویة دید جنگل را دیده‌اند، قسمتی از تنة کهنسالِ درختانِ یک جنگل را. آن‌ها نه با گذشته و ریشه‌هایِ درخت کاری دارند و نه به سرشاخه‌ها و آینده‌اش نظر می‌افکنند و شاید هردو می‌خواهند بگویند که ای ایهالناس، ای بزرگان، ای سیاست‌مداران، ای که و که... منِ آدم کوچولو نه به ماجراهایِ قبلی این جنگل کار دارم و نه می‌خواهم بدانم بعدها چه بر سرِ این جنگل می‌رود، تنها می‌خواهم در«همین اکنون» با رویاهایِ خود سر کنم و نمی‌خواهم دست‌خوشِ آرمان‌ها و رویاهایِ شما باشم. شاید می‌توان فیلم و نقاشی‌ها را از این منظر به تماشا نشست که اتفاقات بزرگ، سیاسی و بیرونی می‌تواند چه تأثیر مخربی بر زندگیِ آدم‌های ساده و معمولی بگذارد، آدم‌هایی که می‌خواهند ساده زندگی کنند و بی‌حادثه بمیرند. آن‌ها می‌خواهند بچگی کنند، جوانی کنند و از میان‌سالی و کهن‌سالگی خود لذت ببرند و نمی‌خواهند به مانندِ ایوان از بچگی به مرگ برسند، و شاید فیلمِ«کودکی ایوان» و نقاشی‌های سهراب این سوال را مطرح می‌کنند که اصلاً به چه حقی کسانی بر سرِ کسانِ دیگر فرود می‌آیند و به آن‌ها می‌گویند که چگونه فکر کنند و دنیا را از چه منظری ببینند؟!




مآخذ: سایت دیباچه


به باغ همسفران


این روزها همش سهراب میخونم، بی اختیار شعرهاش رو زمزمه میکنم
امشب که باهاش حرف میزدم،"به باغ همسفران" رو جوابم داد، فکر میکنم معنی فارسی تفعل توهمین مایه هاست


صدا كن مرا

صدا كن مرا.
صداي تو خوب است.
صداي تو سبزينه آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي‌رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد.
و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست،
بيا زندگي را بدزديم، آن وقت
ميان دو ديدار قسمت كنيم.
بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم.
بيا زودتر چيزها را ببينيم.
ببين، عقربك‌هاي فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردي بدل مي‌كنند.
بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي‌ام.
بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.

مرا گرم كن
(و يك‌بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد
و باران تندي گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ،
اجاق شقايق مرا گرم كرد.)

در اين كوچه‌هايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي‌ترسم.
من از سطح سيماني قرن مي‌ترسم.
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است.
مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد.
مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزات.
اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا.
و من، در طلوع گل ياسي از پشت انگشت‌هاي تو، بيدار خواهم شد.
و آن وقت
حكايت كن از بمب‌هايي كه من خواب بودم، و افتاد.
حكايت كن از گونه‌هايي كه من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند.
در آن گيروداري كه چرخ زره‌پوش از روي روياي كودك گذر داشت
قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد.
چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد.
چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد.

و آن وقت من، مثل ايماني از تابش "استوا" گرم،
تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد

سهراب سپهری

sokoot sar shar az na gofte hast.

فریدون مشیری




نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دل های ما را
به بوی خوش آشنائی سپردو به مهمانی عشق برد
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم
چه خوش لحظه هائی که دزدانه از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم
چه خوش لحظه هائی که میخواهمت را
به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم
دو آوای تنهای سرگشته بودیم
رها در گذرگاه هستی
به سوی هم از دورها پر گشودیم
چه خوش لحظه هائی که هم را شنیدیم
چه خوش لحظه هائی که در هم وزیدیم
چه خوش لحظه هائی که در پرده عشق
چو یک نغمه شاد با هم شکفتیم
چه شبها
چه شبها
که همراه حافظ
در آن کهکشانهای رنگین
در آن بیکران های سرشار
ازنرگس و نسترن
یاس و نسرین
ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم
تو با آن صفای خدائی
تو با آن دل و جان سرشار از روشنائی
از این خاکیان دور بودی
من آن مرغ شیدا
در آن باغ بالنده
در عطر و رویا
بر آن شاخه های فرا رفته درعالم بیخیالی
چه مغرور بودم

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم
من و تو به سوی افق های نا آشنا
پرکشیدیم
من وتو ندانسته؛ دانسته
رفتیم و رفتیم و رفتیم
چونان شاد و خوش گرم و پویا که گفتی
به سر منزل آرزوها رسیدیم
دریغا دریغا ندیدیم
که دستی در این آسمانها
چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست
دریغا در این قصه ها و غزل ها
نخواندیم ؛ که آب وگل عشق با غم سرشته ست
فریب و فسون جهان را
تو کر بودی ای دوست
من کور بودم
از آن روزها آه عمری گذشته ست
من وتو دگرگونه گشتیم
دنیا دگرگونه گشته ست

درین روزگاران بی روشنائی
درین تیره شب های غمگین
ندانم کجایم ندانم کجائی
چو با یاد آن روزها می نشینم
چو یاد تو را پیش رو می نشانم
دل جاودان عاشقم را
به دنبال آن لحظه ها می کشانم

من و تو دگرگونه گشتیم


Rene Magritte by John Cale

روسپی - فریدون فروغی

نیایش مهر


فروغ فرخزاد در شعر" ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد " اینطور می سراید:
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصل ها را می دانم و حرف لحظه ها را می فهمم.

----------------------------------

... وامروز روز اول پائیز است. اول مهر. مهرگان زیبا که در خود هزاررمزورازدارد.

"مهر" یکی ازخدایان کهن آریایی است که آئین ویژه اش زمانی دراز جهان گیر شد
در اوستا بخشی از سرودهای دینی " یَشت " خوانده می شود. ریشه این واژه" یَز"
هست که نیایش برای یک ایزد است. دهمین یشت از بیست و یک یشت اوستا، مهریشت
است.
شاید بتوان گفت که مهریشت کهن ترین یشت هاست. هسته مرکزی این یشت به زبان
درست ایران باستانی پرداخته شده است. این متن کهن سرشار از نیروی شعری و
زیبائی است و از جمله بهترین فراورده های شعری آریائی باستان به شمار میرود.
درباره میترا این خداوند کهن آریایی و"هند و ایرانی" و خدایان پیرامونش همچنین
سایر آئین های دینی اطلاعات سرشاروسودمندی از این متن کهن ایرانی در اختیار
محققان قرارمی گیرد.
پس از یشت سیزدهم (فَروَشی یشت) این یشت بلندترین یشت هاست.


بخش هایی فشرده ازمتن مهریشت به روایت اوستا:

" اهورا مزدا به زرتشت گفت: هنگامی که مهر دارنده دشت های فراخ را آفریدم در
ستایش و اعتباراو را هم سنگ و هم تراز خود قرار دادم. مهر کسانی را که به او
دروغ گویند و به نامش پیمان بندند که بدان وفا نکنند در سراسر قلمرو مملکت هر
جایی که باشند تعقیب کرده و به کیفر میرساند پیمانی که بسته میشود محترم است
چه پیمان با یک مزدا پرست باشد و چه پیمان با یک دروغ پرست.

برای فروشکوهش مهر را می ستائیم با نیایش های بلند آوا که دارنده ی دشت های
فراخ و نگاهبان ممالک آریایی است و در این سرزمین های ایرانی آرامش، بخشش
و برکت به وجود می آورد. دشواری ها را چاره می سازد. سعادت و پیروزی برای
مردم ارمغان می آورد. چون اوست دلیر و کسی که در همه جا هست و در خور و
سزاوار ستایش و بزرگداشت است . میان همه ایزدان نیرومند ترین است. او از تمیز
کردار مردم به خوبی آگاه است. هزار گوش برای شنیدن و هزار چسم برای دیدن
دارد و از فرازنای آسمان همواره بیدار و ناظر اعمال مردم است.

مهر ایزدی است که از هر پیمانی به راستی آگاه است. نخستین ایزد مینوی است که
پیش از خورشید جاودانی و تیزاسب، از فراز نای کوی هَرا*- سربر می کشد و با
جامه زرین و زینت هایش از آن بلندی کوه به نگرش همه کشورهای آریایی میپردازد.

مهرقابل ستایش است که سخن ها را به راستی هدایت کند. او را میستائیم که بخشنده
سود و ثروت است و پیکرش تجسم کلام مقدس. دلیروجنگاور است . ناراست گرایان
را بر می اندازد و در عوض به کسانی که پاس وی را نگاه دارند در کشور نظام و
قدرت و پیروزی پدید می آورد، اما باز هم نیروی انتقامش دشمنان را تعقیب می کند
و هر چه هم که نیرومند باشند پیروزی را هیچ گاه شاهد نخواهند بود. (کردۀ 7)

ای مهر این سرود های ما را بشنو. ستایش و عبادت ما را بپذیر. کام مارا روا کن. فدیه
و نیازمان را بپذیر میان این جمع دوستار فرود آی- چون پیمانت برای شادی پیروان
استواراست. اینک کام هایمان را بر آر آنچه خواستاریم: پیروزی- کامرانی - بخشش -
نیکنامی - آسایش وجدان درک دانش و علم و تمیز کامل است در حقایق تا در سایه این
بخشش ها و نیروها بر دشمنانمان پیروز شویم وتا آنکه آنان را بر آفکنیم تا که دیویسنان
را جادوان را و پری ها را نابود سازیم. (کردۀ 8)
هرگاه ناله شکایت و گله مندی مهر آئینی بلند شود این صدا همه جا پیچیده و به گوش مهر
میرسد آنگاه مهر به یاری فرا میرسد.



*کوه هَرا - هَربُرز - البرز


منبع: اوستا کهن ترین گنجینه مکتوب ایران باستان/ترجمه و پژوهش هاشم رضی
یزدان شناسی در دین زرتشتی


Tajik singer شهر خالی