Spiga

Showing posts with label books. Show all posts
Showing posts with label books. Show all posts

The Last Living Slut


Roxana Shirazi, who lived in Tehran until she was 10, claims to have had sexual encounters with members of Guns N' Roses, Motley Crue, Velvet Revolver, Papa Roach and Skid Row.

Several editors and agents reportedly refused to work with her on the book, titled The Last Living Slut: Born in Iran, Bred Backstage, for fear of enraging the Muslim community. Her book released on May 2010 by Harper Collins publishers with a powerful introduction by NYT bestselling author Neil Strauss.

In my opinion there are many inconsistencies in her statement. I absolutely can find no relation between her interests, education, the way she looked and talked in her interview and Facebook photos.

The only thing I really like about her is her honesty, that's what made the whole subject interesting, quite interesting!

PS: I'm not judging her at all, need to read her book first and finish this post after.

دوست داشتن، از کتاب ناآرامی، به قلم فرناندو پسوآ و ترجمۀ حسین منصوری

ما هرگز به کسی عشق نمی ورزیم. ما تنها به تصوری عشق می ورزیم که از کسی در سر داریم. ما تنها استنباط خود را و در نتیجه تنها خویشتن خویش را دوست داریم و بس.

این تفسیر کل مقولۀ عشق را شامل می شود. ما در معاشقۀ جنسی جویای لذتی هستیم که به واسطۀ بدن فرد بیگانه ای حاصل می گردد. اما در معاشقه ای که از نزدیکی جنسی تهی است لذتی را جویانیم که از تخیل خودمان منتج می شود

ادامه مطلب

"The sex lives of great writers"



Trailer - The sex lives of great writers - Marc Lefrançois
the trailer of the latest book by Marc LeFrançois: "The sex lives of great writers" - Publisher: SHARE THE COMMON ...

س.گ.ل.ل



یکی از داستان های کوتاه صادق هدایت را از مجموعۀ"سایه روشن" انتخاب کردم که خواندن آن را به همۀ دوستانم پیشنهاد میکنم. نمیدونم چند صد سال باید طول بکشه تا نسل بشری صاحب وجودی مانند صادق هدایت بشود.افتخارادبیات ایران زمین


در حال و هوای سن ژرمن


برگرفته از مجموعه داستان: دوست داشتم کسی جائی منتظرم باشد

آنا گاوالدا
برگردان: الهام دارچینیان



سن ژرمن دپِرس؟....نمي‌دانم مي‌خواهيد به من چه بگوييد.


«خداي من، ولي ديگر اين موضوع پيش پا افتاده‌شده، پيش از اين به اين موضوع پرداخت و البته خيلي هم بهتر از تو!»


مي‌دانم. اما چه انتظاري داريد...مطمئن نيستم همه‌ي ماجرا در بلوار كليشي برايم رخ داده باشد، زندگي است ديگر، اين‌گونه است.


باشد، انديشه‌هايتان را براي خودتان نگه داريد و به من گوش دهيد زيرا حس ششمم به من مي‌گويد از اين داستان خوشتان خواهد آمد. گل گند‌م‌هاي ظريف سن ژرمن را مي‌پرستيد، آن‌هنگام كه از اين شب‌هاي دل انگيز و نويد بخش دل‌تان غنج‌ مي‌رود، مرداني كه به گمانتان مجرد مي‌آيند و كمي هم بدبخت.


مي‌دانم از اين همه لذت مي‌بريد. طبيعي است، با وجود اين از آن دست آدم‌هايي نيستيد كه در رستوران ليپ يا كافه دومگو رمان‌هاي ارزان بازاري مي‌خوانند. نه، مسلما شما اين‌طور نيستيد. نمي‌توانيد باشيد.


پس مي‌گويم، امروز صبح در بلوار سن ژرمن مردي را ديدم. من بلوار را بالا مي‌رفتم و او درست روبه روي من پائين مي‌‌آمد. بي‌نظيرترين زوج به نظر مي‌آمديم.


ديدم از دور مي‌آيد. نمي‌دانم، شايد حالت بي‌قيد قدم زدنش توجه‌ام را جلب كرد يا لبه‌ي پالتويش كه گويي جلوتر از او حركت مي‌كرد...خلاصه در بيست متري او بودم و خوب مي‌دانستم كه از دستش نخواهم داد.


چندان هم ناكام نماندم، به يك قدمي‌ام رسيد، ديدم نگاهم مي‌كند. لبخندي شوخ طبعانه زدم؛ از نوع لبخندهاي الهه‌ي عشق رومي‌ها كه چون تيري از كمان رها مي‌شود. البته اندكي محافظه‌كارانه‌تر. او نيز به من لبخند زد. همان‌طور كه به راهم ادامه مي‌دادم، هم‌چنان لبخند بر لب داشتم، به ياد رهگذر بودلر افتادم (كمي پيش تر كه از ساگان گفتم حتما متوجه شديد حافظه ادبي خوبي دارم!!!) آرام‌تر قدم برداشتم، سعي داشتم به ياد بياورم...زني بلند بالا، باريك اندام، در پيراهن بلند سوگواري...دنباله‌اش يادم نبود....بعد از آن ...زني عبور كرد، بله دست زيبايش را بلند كرد، ريسه‌ي گلي در دستش پيچ و تاب مي‌خورد...و در آخر، آه اين تويي كه دوستت مي‌داشتم، اي كاش مي‌دانستي. هربار همين‌طور تمام مي‌شود.


ليكن اين‌بار با ساده‌لوحي آسماني‌ام، احساس مي‌كردم سن‌سباستين (آه، با تير لبخند ارتباط دارد! پس بايد دنبالش كرد؟) حامي من است. اين باور به طرز دل انگيزي استخوان كتفم را گرم مي‌كرد. اما...؟



بر لبه‌ي پياده‌رو ايستادم، در كمين اتومبيل‌ها بودم تا بتوانم از خيابان سن‌پرس بگذرم.


توضيح: يك زن پاريسي كه مي‌خواهد در بلوار سن ژرمن احترام خودش را نگه دارد وقتي چراغ قرمز است هيچ‌وقت از خط عابر پياده عبور نمي‌كند. زن پاريسي كه احترام خودش را نگه مي‌دارد منتظر عبور خيل اتومبيل‌ها مي‌ماند و با اين كه مي‌داند خطرناك است، خودش را وسط خيابان پرتاب مي‌كند. مردن براي ديد زدن ويترين پل‌كا، دل انگيز است.


بالاخره مي‌خواستم به وسط خيابان بپرم كه صدايي نگهم داشت. نمي‌خواهم بگويم «صداي گرم مردانه» تا خوشتان بيايد، نه اين‌طور نبود. فقط يك صدا.


- ببخشيد...


برگشتم، آه اما او كه بود؟...همان طعمه‌ي نازنينِ چند لحظه پيش. همان طور كه چند لحظه پيش بهتان گفتم، از اين لحظه به بعد ديگر كار بودلر تمام است.


- مي‌خواستم بپرسم دوست داريد امشب را با هم شام بخوريم؟...


با خود فكر مي‌كنم، چقدر رمانتيك است...اما جواب مي‌دهم
ادامه...
:

هویت


شانتال به یاد می آورد روزی با ژان مارک کنار دریا رفت: بیرون روی ایوان چوبی بر فراز آب شام خوردند
شانتال از آنجا خاطره ای گسترده ازسپیدی دارد. تخته ها میزها صندلی ها رومیزی ها همه سپید بودندفانوسهای
خیابان رنگ سپید داشتند و لامپ ها نوری سپید بر آسمان تابستانی- که هنوز تاریک نشده بود- میتاباندند.
ماه نیز در آسمان سپید بود و همه اطراف را سپید می نمایاند و در این حمام سپیدی شانتال غمی جانفرسا از
دوری ژان مارک در دل داشت . غم دوری؟ چگونه می توانست غم دوری ژان مارک را احساس کند در
حالی که او دربرابرش بود؟چگونه میتواند از غیبت کسی که حضور دارد رنج برد؟

شانتال هنگامی که این دقایق غم دوری عجیب را کنار دریا می گذراند - ناگهان به یاد مرگ کودکش افتاد و
موجی از خوشحالی او را فرا گرفت. دیری ناگذشته از این احساس متوحش می شود. اما هیچکس نمیتواند
بر ضد احساسات کاری کند. احساسات وجود ارند و از دست هر گونه عیبجوئی می گریزند.
می توان خود را ازکاری یا ازبه زبان آوردن سخنی سرزنش کرد- اما نمیتوان خود را به سبب داشتن فلان
یا بهمان احساس مورد سرزنش قرار داد- ولوبه این دلیل ساده که هیچ نوع تسلطی بر آن نداریم.
خاطره مرگ پسرش او را از خوشحالی آکنده میساخت و او فقط می توانست معنای این حالت را از خود
بپرسد. پاسخ روشن بود: این بدان معنا بود که بودن در کنار ژان مارک برایش همه چیز است واز برکت
غیبت پسرش میتوانست همه چیز باشد. او خوشحال بود که پسرش مرده است. در حالی که در برابرژان مارک
نشسته بود میل داشت با صدای بلند این احساس را به زبان آورد- اما جرأت نمی کرد. از واکنش های او
مطمئن نبود میترسید که ژان مارک او را هیولائی انگارد.

او از نبود کامل ماجرا لذت میبرد: ماجرا یعنی شیوه در آغوش گرفتن جهان. او دیگر نمیخواست جهان را
در آغوش بگیرد او دیگر جهان را نمی خواست. شانتال طعم خوشبختی بدون ماجرا زیستن وبه ماجرا تمایل
نداشتن رامی چشید به یاد استعاره اش افتاد و گل سرخی را دید که به سرعت همچون در فیلمی با دور تند
پژمرده می شود تا آنجا که ازآن فقط ساقه ای نازک و سیاه رنگ باقی میماند و برای همیشه در عالم سپید
شب نشینی دو نفری شان از دست میرود: گل سرخی که در سپیدی رنگ میبازد.

همان شب درست قبل از به خواب رفتن(ژان مارک پیش تر به خواب رفته بود) بار دیگر به یاد کودک
مرده اش افتاد و این خاطره باز هم با موج ناپسند خوشحالی همراه بود. آنگاه به خود گفت که عشقش به
ژان مارک کفر است- تجاوز به قوانین نوشته ناشده جامعه انسانی است که از آنها دور میشود.
به خود گفت که باید بی کرانگی عشقش را پنهان نگه دارد تا بیزاری بد خواهانه دیگران بر انگیخته نشود.



قسمتی از کتاب هویت|نوشته میلان کوندرا
ترجمه: پرویز همایون پور






در جستجوی زمان از دست رفته


زن با بی حوصلگی پیاز را خرد کرد و روی آتش گذاشت تا سرخ شود.چشمهایش می سوخت و گونه هایش
خیس شده بودند. با دستان مرطوب کتابش را ورق زدو سعی کرد دنباله جمله پروست را پیدا کند
"...ازخارق العاده هیچ چیز غائی پدید نمی آید واصولا خارق العاده وجود ندارد. بدین گونه است که هنرمند
برای رسیدن به خویشتن که همان رموز زیبائیست باید از افتادن به دام اسطوره پرستی بپرهیزد."

چشمان زن به نقطه نامعلومی در فضا- بالای صفحه کتابش میخکوب شد و عمیقا به فکر فرو رفت.
نفهمید چه مدتی گذشت...دود بدبوئی اطرافش را گرفته بود. با عصبانیت پیازهای سوخته را در زباله
سرازیر کرد و خورد کردن پیاز و سوزش چشم و اشک هایش همه تکرار شدند-زمانی که افکارش
همچنان" در جستجوی زمان از دست رفته" را جستجو می کرد.

Collaboration of Two Artists, Nin and Telberg




"AND she danced; she danced with the music and with the rhythm of earth's circles; she turned with the earth turning, like a disk, turning all faces to light and to darkness evenly, dancing towards daylight."




Anais Nin's first novel, "House of Incest" (1936), ends with this verbal image of release. A later edition of the book, published in 1958, does not, however, end with words, but rather with a visual image, a photomontage by Val Telberg of Sag Harbor. The picture portrays a nude dancer, her wide-flung arms solarized into torches. Superimposed on her torso are blades of grass, and behind the dancing figure is a beckoning doorway.

Nin, who died in 1977 at 73, is best known for her seven volumes of diaries written from 1914 to 1974. When she saw Mr. Telberg's work in 1950, Nin detected a kindred spirit. "She loved his photographs and decided he should illustrate 'House of Incest,' " said Sheryl Conkelton, associate curator of photography at the Museum of Modern Art.

Theirs was a remarkable collaboration of two artists from different disciplines who produced a hybrid work of art combining words and pictures. " 'House of Incest' is the best thing Nin ever did, and Telberg's photomontages really capture the dreamlike state and Surrealist mood," said Benjamin Franklin 5th, a professor of English at the University of South Carolina and an expert on Nin's work.

Nin described Mr. Telberg's photography as a "spiritual X-ray." After seeing his images for her book, she wrote, "I have a feeling you have done it, . . . captured the book's intent without illustrating." In another letter she added, "Your montages are poetic in their own terms -- in their own language." Conference and Exhibition

Mr. Telberg and Nin worked in different media, but they had much in common. Both were cosmopolitan and attracted to Surrealism.

Nin was born in France in 1903, the daughter of musicians. Her Cuban father was a celebrated pianist and composer who deserted the family when Anais was 11. She began her diary on a boat to America, in an attempt to win him back.

Mr. Telberg, was born in Moscow in 1910 before the Russian revolution, was the child of a mother who was an artist and a father who was the last prime minister of Siberia before the Bolshevik takeover. The family fled to Korea and Japan before settling in China, where Mr. Telberg grew up.

Trained as a chemist, he moved to New York in 1938 and began studying painting under artists like George Grosz in 1942 at the Art Students League. A part-time job developing photographs soon lured him away from painting.

"Photography was faster," Mr. Telberg, 84, said in an interview. "The space between conception and performance is very short in photography. Photomontage is more exciting, more immediate than oil painting, which is very laborious." Debt to Abstract Expressionists

His darkroom technique owes much to the improvisatory style of the Abstract Expressionists. "Their attitude of experimentation with new visions and new images appealed to me," he said.

Mr. Telberg created his montages from a stockpile of negatives that he sandwiched together on a lightbox, without preconceived notions of a final product. In a method akin to free association, he layered a variety of negatives in different configurations as a leaping-off point that evolves into a finished composition.

"Val works in the darkroom the way a painter works in the studio," said Jim Richard Wilson, director of the Rathbone Gallery at Sage Junior College in Albany, which originated the exhibition of Mr. Telberg's work.(1994)

Like Nin, Mr. Telberg was interested in Surrealism. "What appealed to me was magic and anything unusual," said the photographer, who was friends with surrealist artists like Pavel Tchelitchew, Salvador Dali and the film maker Maya Deren.

"Val was happy to be included with the Surrealists, because they welcome accidents, use the unconscious, and act on dreams," a photographer, Warren Padula, said.

"But he was not part of a defined group." Mr. Padula, who curated a show of Mr. Telberg's photomontages for the Art House Odeon Gallery in Sag Harbor, added. "He's an American original."

Nin was part of a Parisian literary group in the 30's that included writers like Antonin Artaud, Henry Miller and Lawrence Durrell. "Surrealism," she wrote, "was part of the air we breathed." In "House of Incest," Nin tried to represent the subconscious, based on Jung's dictum to "proceed from the dream outward."

"Nin's greatest contribution was to liberate women through her diary. She opened doors to let women reveal their personal lives," said Suzanne Nalbantian, a professor of English and comparative literature at the C. W. Post campus of L.I.U. "Nin was seductive, erotic, very 20th-century and expressed herself with a freedom that is liberating."

Ms. Nalbantian, organizer of the conference on Nin, wrote "Aesthetic Autobiography" (St. Martin's), dealing with Nin's work.

Nin and Mr. Telberg shared an interest in avant-garde film making. When they met in 1950, "I was yearning to become a film maker, but I couldn't afford the equipment," Mr. Telberg recalled.

Instead he adapted cinematic effects like dissolve and jump-cut to still photography. "Val's photomontages have the feeling of movement that you find in cinema," said his wife, Lelia Katayen, a dancer and choreographer. "They take you from one image in time or place to another until they blend."

"Some critics say a Telberg photomontage is like a whole movie shown simultaneously in one frame," Mr. Padula noted.

Mr. Telberg contributed to a pioneering film, "Between Two Worlds" (1952), directing a dance sequence of superimposed frames projected simultaneously. The photographer also collaborated with Nin's husband, Ian Hugo, an experimental film maker, on the multi-image film "Bells of Atlantis" (1952), based on "House of Incest" and narrated by Nin.

After their brief alliance the careers of the artists diverged. Before her first diary gained acclaim when published in 1966, Nin had great difficulty publishing her novels. Even after she bought a printing press and produced her own editions in Greenwich Village in the 40's, Nin could not persuade critics to review her books.

In the 70's, however, she became a cult figure, a frequent speaker on the college circuit. She was considered a heroine of the women's movement, even though her brand of feminism was nondoctrinaire. Cacharel named a perfume, Anais, after the writer, and a film, "Henry and June," portrayed her friendship with Miller and his wife.

The conference at L.I.U. will offer further evidence of Nin's celebrity. Scholars from around the United States and as far away as Japan will debate Nin's fiction in terms of psychoanalysis and eroticism. Her brother Joaquin Nin-Culmell, a musician, will deliver the keynote address, friends will offer reminiscences, and her husband's films will be screened.

In contrast to Nin's fame, Mr. Telberg was not widely known, even though hewas an important figure in this country for creative, as opposed to "straight" or documentary, photography. His work appears in major collections like the Museum of Modern Art, the Metropolitan Museum of Art and the Getty Museum, but his emotion-laden evocative montages, in which images merge like watercolor, never fit the former fashion for realism.

"I was interested in dream images," Mr. Telberg said. "I was considered crazy."

A 1983 retrospective at the San Francisco Museum of Art paid homage to his montages, but difficulty in classifying his oeuvre delayed recognition. "He doesn't belong in the painter's field, and yet his work is like a painting," his wife said. "Nobody knew where to place him."

"Poets were more interested in my work than photographers," Mr. Telberg said, adding that he was friends in Greenwich Village, before moving to Sag Harbor in 1959, with New York School poets like Frank O'Hara, Kenneth Koch and John Ashbery and the musician John Cage.

O'Hara, an art critic as well as poet, called Mr. Telberg "a painter who turned to photography in order to accomplish the pictures he could not find in paint."

"I try," Mr. Telberg said 40 years ago, "to invent a completely unreal world, new, free and truthful."


source: NY Times archive, museum of New Mexico/fine art, MOMA's web site

dreams













Our life is composed greatly from dreams, from the unconscious, and they must be brought into connection with action. They must be woven together.

Anais Nin

Milan Kundera, Life and Letters, “What is a Novelist?

ABSTRACT: LIFE AND LETTERS about novels and novelists, notably Flaubert, Proust and Cervantes… To whom shall we compare the novelist? To the lyric poet. The content of lyric poetry, Hegel says, is the poet himself. Lyricism is not limited to a branch of literature, but, rather, designates a certain way of being…from this standpoint, the lyric poet is only the most exemplary indication of a man dazzled by his own soul. I have long seen youth as the lyrical age. To pass from immaturity to maturity is to move beyond the lyrical attitude. The novelist is born out of the ruins of his lyrical world… Discusses Flaubert's comment that “Bovary bores me, Bovary irritates me…” Complaining that his characters are mediocre is the tribute he is paying to what has become his passion: the art of the novel and the territory it explores, the prose of life…. The anti-lyric conversion is a fundamental experience in the curriculum vitae of the novelist: separated from himself, he suddenly sees that self from a distance, astonished to find that he is not the person he thought he was. After that experience, he will know that nobody is the person he thinks he is… A man becomes famous when the number of people who know him is markedly greater than the number of people he knows. Artists' fame is the most monstrous of all, for it implies the idea of immortality. Every novel created with real passion aspires quite naturally to a lasting aesthetic value. This is the novelist's curse: his honesty is bound to the vile stake of his megalomania… Writer discusses how the revelation that the character of Albertine in Proust's “In Search of Lost Time” was based on a man lodged in his head like a virus. Proust's novel stands, without question, at the opposite pole from autobiography. He quotes Proust: “The reader's recognition in himself of what the book says is proof of the book's truth.”… The work is not simply everything a novelist writes-notebooks, diaries, articles. It is the end result of long labor on an aesthetic project. The ethic of the essential has given way to the ethic of the archive. (The archive's ideal: the sweet equality that reigns in an enormous common grave.”… Before Cervantes had completed the second volume of his novel, another writer preceded him by publishing his own sequel to “Don Quixote.” Cervantes reacted at the time the way a novelist would react today: with rage. The novelist is the sole master of his work. He is his work.

The New Yorker, October 9, 2006, p. 40

آزادی



اما اکنون خودم را

در دست تو می‌‌گذارم.

تو هم می‌‌توانی‌ خودت را

در دست کس دیگری بگذاری

هنگامی که آن کس

می‌ داند تو چه میکنی‌

و برای آنچه میکنی‌ احترام قائل است و آن را دوست دارد،

او آزادی تو را به تو باز می‌‌گرداند.

ماری هسکل۱۹۱۴

زنان - سیگار و ادبیات





در يک فيلم قديمي شوروي به نام « چهل و يکمين » که از روي رماني از بوريس لا ورينف به همين نام ساخته شده بود، صحنه اي وجود دارد که مرا هميشه به خود مشغول کرده است. فيلم داستان يک سرباز زن جوان و شجاع ارتش سرخ است که افسري خوش قيافه از ارتش سفيدها را دستگير مي کند. آن ها در يک کلبه قديمي در ميان صحرا قرار دارند و در انتظار بازگشت گروهان نظامي زن جوان هستند. سرباز ارتش سرخ که دگماتيسم به قلب مهربانش راه ندارد، عاشق دشمن ايدئولوژيک جذابش مي شود. در صحنه اي، وقتي که کاغذ سيگار افسر سفيد تمام مي شود، او با گشاده دستي، تنها چيز با ارزش اش، يعني دفتر رنگ و رو رفته اي که در آن شعرهاي خود را يادداشت مي کند، به افسر سفيد هديه مي کند




افسرسفيد سيگارش را با شعرهاي دختر جوان مي پيچد و در مقابل چشمان حيرت زده تماشاچيان، آن ها را به دود تبديل مي کند و به هوا مي فرستد، آن هم تا آخرين خط آنها را. آيا مي شود وضعيتي برعکس را تصور نمود؟ نه، چرا که اين صحنه هر چند هم که ساده لوحانه و متاثرکننده باشد، چيزي بيش از صحنه يک فيلم است؛ استعاره اي نمادين از تاريخ نوشته هاي زنان، موقعيت آنها در ارتباط با خلاقيت هايشان و هم چنين وضعيت مردان در مقابل خلاقيت همسرانشان.

در تمام طول تاريخ، مردان قريحه هاي ادبي زنان را به خاکستر تبديل کرده اند و زنان خود را به خاطر چند کلمه زيبا قرباني نموده اند. کم نبودند نويسندگان مرد بزرگي که در سخت ترين لحظات زندگي تنها به همت زن ها توانستند برپاي بايستند. به خاطر آوريم به عنوان مثال « نادژدا ماندلستام » که شعرهاي شوهرش « اوسيپ » را به خاطر مي سپرد و توانست بدين ترتيب اشعار فراواني از او را نجات دهد، آن هم در شرايطي که انگشت قدرتمند استالين بر روي دکمه « حذف » (١) فشار مي آورد.

تمام همسراني را به ياد آوريم که در عين حال همه چيز هستند: معشوقه، رفيق، ستايشگر، مترجم، همراه، ياري دهنده مالي، مشاور ادبي، تايپسيت، تصحيح کننده مطالب، ويراستاري مخلص، مذاکره کننده اي توانا در مورد قراردادها و نماينده تجاري هنرمند، الهام دهنده، قريحه، مشاور، همکاري پرشور و لطيف که در عين حال هم پيپ نويسنده را برايش آماده و هم دفتر کارش را مرتب مي کند، آشپزي با ذوق، مسئول آرشيو يا کتاب داري با ارزش، خواننده اي پرشور، محافظ امين دست نويس ها، الهه اي مستقر در معابد بزرگ ادبي، خدمتکار موزه هاي نويسندگان که هم به صحافي آثار بزرگ ادبي مشغول است و هم گرد و خاک کتاب هاي شعر را مي روبد، پايه گذار فعال بنيادهايي که به دنبال پخش کتاب هاي شاعران زنده و مرده هستند. بله، تمام اين زنان را به خاطر آوريم.

با وام گيري از زبان انفورماتيک مي شود گفت که زنان در طول تاريخ متن هاي ادبي را « ذخيره » (٢) کرده اند در حالي که مردان به دنبان « حذف » (١) آنان بوده اند.

چه تعداد از مردان (ديکتاتور، صاحب قدرت، مسئول سانسور، ديوانه، آتش افروز، فرمانده سپاه، امپراتور، رهبر) نفرتي عميق نسبت به «نوشته» داشته اند ! اين که گاه زني، ماهي تازه اي را در ميان ورق هاي شعر پيچيده است در مقابل تمام کتاب هايي که توسط امپراتور چين، چينگ هوان تي، به آتش کشيده شد چه ارزشي دارد؟ اگر اينجا و آن جا يک زن براي جمع کردن وسائل شيريني پزي اش از برگ هاي شعر استفاده کرده است در مقابل تن ها دست نويس نابود شده توسط کا.گ.ب. چه به حساب مي آيد؟ اگر موارد نادري بوده است که يک زن براي روشن کردن اجاق از صفحات يک کتاب استفاده کرده، اين مسئله در مقابل تمام کتاب هاي سوزانده ودود شده توسط نازي ها چه بهايي دارد؟ و اگر يکي از آنها براي پاک کردن شيشه از صفحات يک رمان استفاده کرده، اين کار در مقابل خاکستر کتابخانه سارايوو که به دست موشک هاي هاي کارازيک و ملاديک به آتش کشيده، چه داوري اي را بر مي انگيزد؟

آيا مي توان وضعيتي مشابه را بر عکس در نظر گرفت ؟ خير، اين مسئله در تصور هم نمي گنجد. در تمام طول تاريخ، زنان، اين خوانندگان متون، اين طعمه هاي کوچکي که به آساني صيد قلاب ماهيگيري نوشته ها مي شوند، همواره در کنار مردم قرار داشته اند. اين چنين است که در ادبيات نوپا کرواسي قرن نوزدهم، نويسندگان مرد، اين قلم به دستان توانا، تلاش مي کردند که زنان را متقاعد سازند که از خواندن مطالب آلماني دست بکشند، چرا که هيچ کس ديگري نوشته هاي آن ها، اين نويسندگان تازه کار، را نمي خواند.«هنگامي که يک ميهن پرست مي شنود که دختران، نه تنها از خانواده هاي مرفه ، بلکه حتي از ميان مردم عادي ، به زبان ملي بي توجهي مي کنند ، قلبش فشرده مي شود» و خوانندگان زن کرواسي ، اين زنان سخاوتمند، با ترحم نسبت به اين مردان، اما با بي حوصلگي و با خميازه به خواندن آثارشان پرداختند .... به اين ترتيب، مي توان گفت که ادبيات اين کشور کوچک به يمن اين زنان کتاب خوان پاگرفته است.

زنان همواره « روح » خانگي ادبيات بوده اند. استعاره اي از فرشتگان چيره دست، در پس پا گرفتن يک بنگاه نشر، مي توان سايه آن ها را همچون بنيان گزار حقيقي آن موسسه مشاهده نمود. در مقام تمام زحمات زنان، نويسندگان با گشاده دستي تنها نامي از آنها در ديپاچه کتاب مي برند، آن هم به صورت دسته جمعي. اين چنين است که نام زنان اغلب در مقدمه کتاب ها در پايان ليست افرادي قرار مي گيرد که از آنها تشکر مي شود : مسئولين ادبي، مشاورين ادبي، ويراستارها، دوستان و نهادها. در پايين اين هرم گاه نام يک « ماري « جين » يا «ورا » (٣) به چشم مي خورد.

برگرديم بر سر مسئله آغازي مان و و تکرار کنيم که تاريخ زنان، کتاب ، آتش و دود با هم يگانه است و غيرقابل تفکيک و حتي مي توان عجين. تنها زنان و کتاب ها بودند که در ميان شعله هاي آتش دوران تفتيش عقايد (انکيزيسيون) سوزانده شدند. مردان از لحاظ آماري جاي کم اهميتي در ميان اين خاکسترهاي تاريخ داشته اند. جادوگران (زنان باسواد) و کتاب ها (منابع دانش و لذت) هرگاه در طول تاريخ انسان لازم آمده، دستاورد شيطان معرفي شده اند (٤). اين حلقه با خودکشي استعاره اي شاعره آمريکايي، سيلويا پلات بسته مي شود که سرخود را در کوره اجاق آشپزي، اين نماد ياد آور دوزخ فرو برد.

براي پايان دادن به اين تاريخ تلخ، ماجرايي شادتر را تعريف کنيم. بازهم يک داستان روسي. مادري اهل مسکو، بي دليل، براي پسرش به شدت نگران بود: اين جوان شاگردي فوق العاده بود و عاشق ادبيات پوشکيني و غيره. با اين همه، مادر شک داشت که او از مواد مخدر استفاده مي کند. امري که به چشم او، بدترين کارها به حساب مي آمد. از اين رو مادر هر روز جيب هاي پسرش را مي کاويد. بالاخره يک روز آن چيزي را که به دنبالش بود، پيدا کرد : تکه اي معجون قهوه اي رنگ تيره که در ميان کاغذ آلومينيوم پيچيده شده بود. به جاي از بين بردن آن، اين زن تصميم مي گيرد که اثر مواد مخدر را بر روي خود آزمايش کند. با وجود نداشتن هيچ گونه تجربه اي در اين زمينه او موفق مي شود، درست و غلط، يک سيگاري براي خود بپيچد. ظهور ناگهاني پسر در آستانه در، مادررا از نشئه آرام بخشي که در آن فرو مي رفت، بيرون آورد

پسر فرياد زد : مهرچه کوچک من کجاست ؟

مادر با سبک بالي به او پاسخ داد : کشيدمش

در واقع معجون قهوه اي رنگ، آن چنان که مادر تصور مي کرد، حشيش نبود، بلکه قطعه اي از خاک مزار پوشکين بود که به چشم پسر مقدس مي آمد. اين زن در واقع خاک پوشکين را دود کرده بود و بدين ترتيب انتقام سرباز زن گشاده دست ارتش سرخ فيلم « چهل و يکمين » را گرفته بود، هماني که افسر « سفيد » خوش قيافه، شعرهايش را به خاکستر تبديل کرده بود.اين زن ناشناس شايد، بدون آن که بخواهد، صفحه انقلابي جديدي از تاريخ ادبيات را ورق زده باشد. مجددا متذکر مي شوم که « شايد » هرچه که باشد به هر حال بايد از اين زن تشکر نمود


پاورقي ها:

١. delete-1

٢. save

٣. Stacy Schiff نويسنده زندگي نامه « ورا » (خانم ولاديمير نابوکوف) مي نويسد. با توجه به ليست کارهايي که او هرگز انجام آن ها را فرانگرفت (تايپ کردن، رانندگي، آلماني حرف زدن، پيدا کردن اشيا گم شده، بستن يک چتر، پاسخ به تلفن، بريدن صفحات کتاب، صرف کمي وقت براي گياهان)، ساده است که تصور کنيم که « ورا » زندگي اش را صرف چه چيز کرده بود.

٤. در فيلم آمريکايي تايلور هاکفورد به نام وکلاي شيطان، نمايش مدرن شيطان بسيار قابل توجه است. در واقع شيطان (آل پاچينو) و همراهان مونثش خود را از روي دو نشانه مهم مي شناسند : آنها سيگار مي کشند (در آمريکا هيچ کس سيگار نمي کشد مگر آن که تحت تاثير نيروهاي شيطاني قرار گرفته باشد) و زبان خارجي را خيلي خوب صحبت مي کنند (آدم هاي باسواد هم تحت تاثير نيروهاي شيطاني قرار دارند).

منبع: مقالات لاموند دیپلماتیک

بهار میلان کوندرا






Le Monde Diplomatique

by: Guy SCARPETTA

ترجمه: آزیتا نیکنام
april 2009

آخرين نوشته ميلان کوندرا «يک ملاقات» همچون کتاب هاي ديگر اين نويسنده به مسائل سياسي، تنها به طور ضمني اشاره مي کند. آيا مي شود گفت که متن هاي او هيچ ارتباطي با سياست برقرار نمي کنند؟ اين قضاوتي عجولانه است. اگر اين ماجرا را دقيق تر بررسي کنيم ، شايد، مشکلاتي که اخيرا براي نويسنده کتاب «شوخي» و «بارهستي» به وجود آمده را بهتر درک کنيم

.

در ژوئن ١٩٦٧ در حالي که قدرت هنوز رسما در دست متوليان نو استاليني اي بود که نمي توانستند هيجان و تب روشنفکري- فرهنگي اي که همه جزم ها را به چالش کشيده بود مهار کنند، کنگره اتحاد نويسندگان در پراگ تشکيل شد. گزارش مقدماتي جلسه توسط نويسنده جواني ايراد شد که در خارج از مرز هاي کشور، عملا ناشناخته بود. با اين سخنراني جهت و موضع گيري جلسه مشخص شد:نگراني از سرنوشت « ملت هاي کوچک» اروپاي مرکزي که جوانند و مدام در معرض تهديد به وابستگي و يا حتي جذب شدن توسط امپراطوري هاي متنفذ همسايه هستند ( اشاره مستقيم به قيموميت اتحاد شوروي ) و مطالبه ، به ويژه، اصل بنيادي آزادي بيان – عليه هر گونه سانسور، « زيرا حقيقت تنها در گفتگوي آزاد عقايد مختلف بدست مي آيد»- و بدون آن، هستي يک فرهنگ آسيب مي بيند

اين گزارش مورد تشويق حاضران قرار گرفت و ساير افرادي که پس ازآن سخنراني کردند (به خصوص لودويک واکوليک، پاول کوهوت، آنتونن ليحم) نيز در همين جهت ادامه دادند. در واقع، اين جلسه، مقدمه اي بر«بهار پراگ» بود : در مواجهه با اين تمرد، قدرت حاکم، مواضعش را سخت تر کرد، اما ديگرفايده اي نداشت، زيرا اين اعتراضات که از قشر روشنفکر شروع شده بود به همه حوزه هاي جامعه مدني گسترش يافت. در ژانويه ١٩٦٨، الکساندر دوبچک، جانشين « آنتوان نووتني» رهبر حزب و رئيس دولت وقت شد و جنبش عظيم دمکراتيزه کردن رژيم آغاز گشت. آن نويسنده اي که عامل حرکت شده بود و کسي که شخص «نووتني» او را به عنوان « عامل و باني اصلي» اغتشاشاتي که از عهده آرام کردنشان بر نيامد، معرفي کرد(١) ميلان کوندرا نام داشت.

در پاييز ١٩٦٨ چند هفته پس از مداخله نظامي اتحاد شوروي که به طرز وحشيانه اي به جنبش بزرگ آزادي خواهي خاتمه داد ، رمان « شوخي» کوندرا، درفرانسه منتشر شد . اين کتاب با مقدمه اي از آراگون همراه بود که درآن با چندين دهه اطاعت داوطلبانه قطع رابطه کرده و بندگي و وابستگي چکسلواکي را سخت مورد انتقاد قرار داد. او همچنين « عادي سازي» اي را که در جريان بود به عنوان يک فاجعه و به عنوان «بيافراي روح» تعريف کرد

دنباله مطلب

.

در جستجوی مارسل پروست



من زندگی ام را یک باره سر نمی کشم
جرعه جرعه از ساغری منحصر به فرد مزمزه می کنم
.





داستان زندگي مارسل پروست، داستان زندگي مردي است که شيفتة دوران جادويي کودکي‌ است. مردي که زيبايي کودکي را جاوداني ساخت، از زندان زمان و مکان خارج کرد و بر صفحه‌هاي کاغذ جولان داد.

پروست، اين نويسندة تأثيرگذار و پر نفوذ نيمة اول قرن بيستم، از مادري يهودي و پدري کاتوليک زاده شد. مادرش دختر يک دلال ثروتمند بورس بود و پدرش پزشکي بسيار موفق. پروست از زندگي آسوده و مرفه‌اي برخوردار بود و هيچ کاري جز نويسندگي نکرد؛ گرچه زندگي آساني نگذراند و ضعف جسماني و بيماري آسم، که از نه سالگي به آن دچار شد و همة عمر گرفتار آن بود، روزگار را به او تلخ کرد. در بازگشت از سربازي، خانواده از او خواست که خود را براي پرداختن يه يکي از حرفه‌هاي در خور موقعيت اجتماعي‌اش آماده کند، در نتيجه او به دانش‌کدة حقوق دانش‌گاه سوربن رفت و در همان حال به کلاس‌هاي سياسي تا شايد بعدها ديپلمات شود؛ با اين حال هيچ‌يک را جدي نگرفت و بيش‌تر وقت خود را در محافل اشرافي، که در آن‌ها بسيار محبوب بود، گذراند و به رغم تن عليلش زندگي ولنگارانه‌اي پيش گرفت که بعدها مصالح آن به کار نوشتن داستان‌هايش آمد.
اولين کتابش«خوشي‌ها و روزها» را يک سال بعد از فارغ‌التحصيل شدن از سوربن منتشر کرد. اين کتاب مجموعه‌اي از چند مقاله و داستان عشقي رومانتيک بود که خوانندگان را به اين باور مي‌رساند که«خوشي بر کار» مقدم است. ولي آن چه که او عملاً در زندگي به آن پرداخت حکايت از چيز ديگري دارد. پروست در زندگي ضربه‌هاي سختي خورد و شلاق هوس‌هايش زخم‌هاي گزنده‌اي بر روحش به جا گذاشت و از او آدمي خشن و شرور ساخت؛ ولي مرگ پدر و مادر و درک اين‌ که خودش هم به زودي خواهد مرد، تغيير ماهوي به زندگي او داد. او حس مي‌کرد که ديگرتاثيرات جديد و جاري زندگي بر او کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر مي‌شود و زمان حال برايش رنگي ندارد و خاطرات کودکي است که پرجلوه‌تر و سرزنده‌تر است. موجي از تخيل او را دربرگرفته بود که به نوعي تکرار دقيق نخستين موج تأثيرات زندگي‌اش بود. او در خانه را به روي خود بست، در ميان صندوق‌چه‌هاي خاطراتش نشست و آن‌ها را دوباره تجربه کرد و به«از زمان از دست رفته» عشق ورزيد؛ چون مي‌ديد که توان آن را دارد که بارها و بارها«اين از دست رفته‌ها» را چون شالي در دست خود بگيرد و انگشت بر اين رنج‌ها و شادي‌ها بکشد. او خود را در دنياي خاطراتش حاکم مطلق مي‌ديد؛ چرا که مي‌توانست آن‌ها را متوقف کند، در هم بريزد وکالبد شکافي کند. او با بزرگ‌نمايي تکه‌هاي ذره‌بيني از گذشته توانست به عمق آن دست يابد و در واقع مي‌توان گفت که در نيمة دوم زندگي، پروست، به عنوان انساني تجربه‌گر، ديگر زنده نيست و تنها نويسندة نيمة اول زندگي خود است و گذشته در هزارتوي معده‌اش بارها و بارها گواريده مي‌شود. خودش گفته:«هنرمندانه دست پشت سر مي‌گذارم، دراز مي‌کشم و خود را بي‌قيد و راحت در لباس خوابي گل‌دوزي شده بر روي کاناپه‌اي مخملي رها مي‌کنم و به آرامي رعشة دوران سکون‌هاي مليح زندگي‌ام را به خاطر مي‌آورم. من زندگي‌ام را يک‌باره سر نمي‌کشم؛ جرعه جرعه از ساغري منحصر به فرد مزمزه مي کنم.» اگر بتوانيم براي پروست مکتبي قايل شويم، مي‌توان گفت که او متعلق به«فرهنگ خاطرات» است؛ کسي که توانسته رابطة بين هنر و خاطره را بشکافد. براي او مهم‌ترين موضوع شخصيت انساني است و مهم‌تر از همه شخصيت خودش.«زندگي بيش از همه زندگي من است، به عبارتي ديگر هر نوع زندگي عيني نوعي در هم بافتن من‌هاي من است.» از نظر فلسفي پروست شاگرد برگسون محسوب مي‌شود که عقيده دارد زمان يعني تجمع، استمرار و تکامل. به عقيده برگسون زمان از گذشته تا حال ادامه دارد و در آن بالفعل موجود است و به فعاليت خود ادامه مي‌دهد.
اگر بخواهيم پروست را به هنگام نوشتن مجسم کنيم پر بي‌راه نيست اگر او را دراز کشيده و قلم به دست در رختخواب ببينيم که خود و ذهنش را به پردة سينماي خلاقي سپرده که بر روي آن خاطراتش نمايش داده مي‌شود. منتها چشم‌هاي بيننده اين پرده همانند گوش، فکر و عواطف او با قدرت روي بعضي از تصاوير درنگ مي‌کند و به آن‌ها معنا مي‌دهد. او در اين فيلم بازي‌گر نقش خود است.
در مدت سيزده سال گوشه نشيني و تلاش زاهدانة نوشتن تا به هنگام مرگ، پروست زندگي خود را برخي تدارک و آفرينش کتاب عظيم«در جست‌وجوي زمان از دست رفته» کرد که البته عمرش کفاف نداد تا آن را، آن گونه که خود دوست داشت، به پايان برساند و چاپ جلدهاي آخر اثرش با سر هم بندي نمونه‌هاي چاپي نامنظم و دست نوشته‌هاي نويسنده صورت گرفت. تا آن که در سال هزارو نهصد و پنجاه و چهار نسخة معروف پلياد در سه جلد قطور، هر يک بيش از هزار صفحه، به چاپ رسيد و از آن به بعد به عنوان روايت قطعي و رسمي پذيرفته شد.
«درجست‌و جوي زمان از دست رفته»، زندگي‌نامة خودنوشتِ پروست نيست، هر چند در تار و پود آن بخش‌هايي از زندگي خودِ پروست وجود دارد، ولي به مانند هر اثر هنري ديگري، واقعيت در آن نشانه‌اي است که تأويل مي‌شود و بستري از نشانه‌ها وحدت اين رمان را در عين کثرت شکل مي‌دهد. در اين رمان به رغم آن که خواننده صداي راوي را مي‌شنود ولي شناخت چنداني از او ندارد، تنها مي‌داند که راوي آدم تن درستي نيست و زندگي را به بطالت مي گذراند. ديگر آدم‌هاي داستان از ديدگاه راوي داوري و معرفي مي‌شوند؛ ولي خود او به طرز عجيبي مبهم و ناملموس باقي مي‌ماند. کتاب بافتي حلقوي دارد، يعني در پايان کتاب به آغاز آن مي‌رسيم، و مضمون آن مفاهيم وکهن الگوهاي عام بشري:«عشق و مرگ»، «واقعيت و خيال» و«انديشه و آفرينش» است. پروست در اين کتاب تصوير نقادانه‌اي از خانواده‌هاي اشرافي و طبقة متوسط مرفه ارائه مي‌دهد و نشان مي‌دهد که چگونه طبقة متوسط به تدريج و به آرامي جاي‌گزين اشراف مي‌شوند و چطور همه چيز از«کلايد اسکوپ» يا قانون تحول مدام-هيچ چيز ثابت نيست- پيروي مي‌کند. خودش گفته:«اگر کسي به اندازة کافي در جامعة اشراف و نخبگان جامعه زندگي کرده باشد، در مي‌يابد قانون اسرارآميزي بر اين جامعه حکم مي‌راند که باعث افول يا طلوع ستاره‌هاي مختلف مي‌شود.»
تحليل ژرف، کامل و گستردة پروست از عشق و چگونگي شکل‌گيري، پيشرفت و زوال آن بي‌نظير است؛ گرچه شايد مورد پسند و پذيرش همه نباشد. او پاي‌بند روانشناسي عشق است و جنبه‌هاي فيزيکي را، يا آن چه که امروز اصطلاحاً رابطة جنسي ناميده مي‌شود، اساس عشق نمي‌داند. از نظر او عشق زماني به اوج مي‌رسد که تمناهاي جسمي در آن بي اهميت و خواهش‌هاي فکري و ذهني مهم‌تر باشد و اين خلاف نظر رمان‌نويسان خلفش، از جمله تولستوي است. تولستوي در کتاب آنا کارنينا و يا داستان نسبتاً بلند سونات کرويتسر نشان مي‌دهد که آتش عشق تا زماني که هم آغوشي پيش نيآمده سوزان است و بعد از آن ملاحظات ديگري سربرمي‌آورند؛ اما از ديدگاه پروست تمناي جسمي- با آن که وجود دارد- عنصري نسبتاً جزيي از کل مسئلة عشق را، که پروست آن را بلاي مقدس مي‌نامد، تشکيل مي‌دهد و براي عاشق وفاداري فيزيکي معشوق آن اندازه اهميت ندارد که اين باور که همة محبت معشوق براي او است.
به باور پروست آدمي نه از يک«من» ثابتِ يک پارچه و دائمي که از«من»هاي بسيار ساخته شده است که در دوره‌هاي مختلف زندگي او شکوفا مي‌شوند، مي‌پژمرند و مي‌ميرند«زندگي يک قالي‌چة باشکوه است که من‌هاي ذهني در تاروپود آن تنيده شده‌اند تا شکلي از ابديت بسازند و کل هماهنگي را جلوه‌گر سازند.» و مرگ عشق زماني اتفاق مي‌افتد که ما آن«منِ» عاشق را مي‌کشيم و جاي آن را به«منِ» تازه‌اي که هيچ خاطره‌اي از زمان دل‌دادگي ندارد مي‌دهيم:«آيا ميان تو وزني که ديگر دوست نداري و پس از سال‌ها دوباره مي‌بيني، به همان اندازه مرگ حايل نمي‌شود که ميان تو و او اگر از دنيا رفته بود، زيرا چون ديگر عشقي ميانتان نيست اوي آن زمان‌ها يا خودِ توي آن زمان‌ها ديگر مرده‌ايد؟»
پروست واقعيت و خيال و ماهيت حافظه را نيز به چالش مي‌کشد؛ مي‌گويد:«حافظة فرد را مي‌توان در چيزهايي که در اطراف او هستند سراغ کرد.» به تعبير او اين چيزها حافظة غير ارادي را فعال مي‌کنند و بخش‌هايي از گذشته به گونه‌اي در ذهن زنده مي‌شوند که فرد را غرقة غم و يا سرشار از شادي مي‌سازند، حال آن که شايد در زمان خود چنين تأثيراتي نداشته‌اند، و آدمي حس مي‌کند نه در گذشته است و نه در حال؛ يک‌سره بيرون از زمان است، شايد در دنيايي که زمان در آن مفهومي ندارد. پروست به خاطرات محو و ريزي نظر دارد که در پشت و پسله‌هاي ذهن خانه کرده‌اند و تأثرات حسي گذرا و شادماني‌هاي غير منتظره ربط غير مستقيمي با آن‌ها دارد و نتيجه‌گيري مي‌کند که واقعيت زنده نه در بيرون از ما، که در درون ما است و هنرمند واقعي آن را جست‌وجو مي‌کند و با نشان دادن درک متفاوتي که آدم‌ها از واقعيت دارند ما را به درون ضمير ديگران مي‌برد و حقيقي‌ترين و معتبرترين شکل رابطه را ايجاد مي کند:«آدم‌ها در رابطه با ما پيوسته جابه‌جا مي‌شوند. در حرکت نامحسوس اما ازلي جهان ايشان را انگار ساکن در نظر مي‌آوريم؛ در نگاهي آني و آن چنان کوتاه که جا‌به جايي‌شان به چشممان نمي‌آيد. اما کافي است در حافظه‌مان به دو تصويرِ دو زمان متفاوت ايشان نظر کنيم، حتي به فاصله‌اي آن قدر نزديک که خود در درون خويشتن تغيير دست‌کم محسوسي نکرده باشند، تا از تفاوتِ دو تصوير به ميزان جابه‌جايي‌شان نسبت به خودمان پي ببريم.»
«اثر هنري تنها وسيلة بازيافتن زمان از دست رفته است.» کتاب حجيم در«جست‌وجوي زمان از دست رفته»، که حجم عظيم آن خيلي‌ها را از خواندنش منصرف کرده، به کساني که با صبر و بردباري صفحه‌هاي اوليه آن را تحمل کرده‌اند و همراه آدم‌هاي داستاني بي‌شمار آن مخيل شده‌اند جنبه‌هايي از ظرايف وجودي انسان را، با چنان دقت و گويايي، آشکار مي‌کند که شايد در هيچ کتاب ديگري نظير آن را نتوان يافت. با خواندن کتاب«در جست‌وجوي زمان از دست دفته» خواننده به اين باور حتمي مي‌رسد که اگرچه خواندن پروست زمان و بردباري مي‌خواهد- به خصوص زمان- اما اين زمان هرگز«از دست رفته» نخواهد بود.


منبع: دیباچه


Henry and June(1990)



An Artwork By Kaufman


Of the two loud literary voices to be heard in ''Henry and June,'' Philip Kaufman's long, steamy and untethered account of the three-way romance involving the novelist Henry Miller, his wife, June, and the compulsive diarist Anais Nin, it is Nin's that emerges more clearly. The raw, reckless immediacy of Miller's work has been overpowered by Nin's more passionately overheated style.

Nin's posthumously published diary describing her intense attachment to both of the Millers is the basis for the film's screenplay by Mr. Kaufman and his wife, Rose. (Their son Peter is the film's producer, which makes for one highly unusual family undertaking.) That alone is not enough to account for the dominance of Nin's point of view. The film is also deeply in harmony with her thoughts at their most fulsome and hyperbolic, with her self-aggrandizing assessments, and with her idealistic embrace of sexual liberation as the pursuit of truth. Though ''Henry and June'' is set in Paris (in the early 1930's), its attitudes would be equally at home on many a college campus, circa freshman year.

As with Mr. Kaufman's earlier ''Unbearable Lightness of Being,'' this film brings together a brilliant, rakish man, a small and demure woman, and a bombshell. The first two, in this case, are Henry (Fred Ward) and Anais (Maria de Medeiros), who meet by chance and are instantly attracted to each other's ideas. ''I'd love to read something he's written,'' Anais muses after this encounter. ''Fat chance - he'll never get published,'' says a not very prescient companion. Nin initially appears as a tremulous young writer about to discover the subject that would consume her forever after. Marveling at a cache of quaint pornographic photos, she declares breathlessly: ''In that closet I became familiar with the endless varieties of erotic experience.'' The film presents those varieties as indeed endless, but it invests very little drama in who happens to be doing what to whom. The characters' sexual abandon is so complete that it robs the story of any shape.

Anais eventually expands her fascination with Henry to include the towering, voluptuous June (Uma Thurman). ''June appeared like an angel,'' she says. ''I offered her a fool's faith.'' Somewhere in the background as all this transpires is the patient Hugo (Richard E. Grant), the dim, stodgy husband who addresses Anais as Pussywillow.

The screenplay emphasizes Anais's enduring attraction to her husband. But the film undermines that by presenting him as a fool, at one point staging the kind of wild cinematic bacchanal in which the actors cavort wearing carnival masks and blue body paint. In the midst of this revelry, Hugo seduces his own wife while wearing headgear that makes him look like an owl. She takes him seriously, but the audience will not.

Meanwhile, Henry and Anais roam the cafes of Paris declaiming about ''literature as we know it, poetry as we know it'' and generally testing their own daring. They make love strenuously beneath a bridge by the Seine. They spend time with Brassai, who takes pictures in a whorehouse. Magicians do tricks. Accordions play. And Henry and Anais talk fervently about their own writing. ''Just read your goddamn book about D. H. Lawrence, and my, oh, my, it's one helluva book, Miss Nin,'' Henry says. Mr. Ward delivers lines like this with rascally fervor, but his is essentially an unplayable role. With his head shaved distractingly to simulate Miller's baldness, and with a screenplay that has him exhorting friends to read Spengler and Thomas Mann, Mr. Ward is asked to give more of an impersonation than a performance; still, he is always appealing. Miss de Medeiros, a photogenic actress who resembles Nin, is mostly called upon to let the camera study her huge, soulful eyes and brave little chin. Ms. Thurman, as the Brooklyn-accented June, takes a larger-than-life character and makes her even bigger, though the performance is often as curious as it is commanding. It says a lot about the film's posturing that Count Bruga, the sinister-looking little male marionette that June Miller really did carry with her as a kind of conversational prop, seems no more excessive here than anything else.

The film's sex scenes, photographed delicately by Philippe Rousselot and directed with great intensity by Mr. Kaufman, are particularly lofty. These sequences, often tinged with symbolism (a hand playing a guitar juxtaposed with a hand on a woman's breast), tend to be self-consciously bold. But they are also crucial, since the film's only real drama, indeed its only real story, hinges upon Anais's awakening attraction to June.

Even this is presented with excessive weight. An extended bit of foreshadowing finds Anais and Hugo uneasily visiting a bordello and paying to watch a sexual demonstration involving two women. Though the episode is elaborately staged and actually has some narrative purpose, it lacks the fire and candor to which any film about Henry Miller presumably aspires. Nothing about ''Henry and June'' is as daring as that.



source: NY Times

گزارش مرگ تو





شيوة حرف زدن‮ات، که زير کلمه‮ها خط مي‮کشيدي يا برخي از جمله‮هايت را با حرکت مچ دست و رقص ملايم بازوانت سبک مي‮کردي،

شيوة مصيبت‮بار غذا پختن‮ات و يا واگذاري اين کار به شوهرت و يا وقتي که چاره‮اي نداشتي درست کردن کرپ؛ يک خروار خمير کرپ که در طول هفته خورد مي‮شد،
شيوة راديو گوش دادن‮ات، ساعت هفت بعدازظهر، فرانس کولتور، شبکة فرهنگي راديويي فرانسه، وقتي نام کتاب‮هايي را که در مورد آن‮ها صحبت مي‮شد روي يک تکه کاغذ مي‮نوشتي و روز بعد کاغذ را گم مي‮کردي،
شيوة نامه نوشتن‮ات به کساني که با تو زير يک سقف زندگي مي‮کردند،
شيوة عصباني شدن‮ات وقتي بي‮آن‮که ملاحت‮ات را از دست دهي دشنام مي‮گفتي،
شيوة سياه کردن دفترهايت با نقل قول‮هايي که از کتاب‮هاي مختلف جمع مي‮کردي، و امروز صبح من فکر مي‮کنم اين دفترها دقيق‮ترين تصوير تو، دقيق‮ترين تصوير حرکت تو به سمت اصالت و خلوص هستند،
شيوة زندگي زناشويي‮ات، که همه درها را باز مي‮گذاشتي، هرکسي، هرساعتي مي‮توانست وارد شود و وقتي از حد مي‮گذشت، نفسي مي‮کشيدي وهمه‮چيز درست مي‮شد،
شيوة خواستن‮ات وقتي که خواسته‮هايت بر خلاف منطق بود،
شيوة عکس جمع کردن‮ات، وقتي عکس‮هاي فرزندانت را در يک آلبوم جمع مي‮کردي و بعد خيلي زود فراموش مي‮کردي که بايد آن‮ها را جمع کرد. وقتي مدت‮ها با لبخند، با کمي تعجب به آن‮ها نگاه مي‮کردي،
شيوة رنجيدن‮ات، وقتي براي انجام کاري تو را به عجله مي‮انداختند، زود باش، دير شد. وقتي بچه‮هاي کوچک را هم وادار به قطع بازي و خروج از منزل مي‮کنند، وقتي به آن‮ها يادآوري مي‮کنند که زمان مي‮گذرد، همين رنج را حس مي‮کنند،
شيوة تعلق تو به همه، در عين عدم تعلق‮ات به هيچ‮کس،
شيوة آزاد تو براي آزاد بودن،
شيوة عاشقانة تو براي عشق ورزيدن،
ژيسلن! چه‮قدر يک تابوت براي گنجاندن اين همه خصلت تنگ است.
بايد باور کرد که هيچ‮چيزِ اين مرگ حقيقت ندارد، که تو باز هم کلکي سوار کرده‮اي، همان حرفي که در بارة بچه‮هاي شيطان مي‮زنند: باز هم چه کلکي سوار کرده. بايد باورکرد که حتي اگر مرگ تو حقيقت هم داشته باشد، تو بي‮نظمي زيبايي را در بهشت ايجاد کرده‮اي و به همين سرعت دربارت را آن‮جا به راه انداخته‮اي، يک فرشته براي غذا پختن، يک فرشته ديگر براي آن‮که براي تو کتاب بخواند، و موتسارت که هرشب، ساعت هفت بعد از ظهر در راديو خرخر مي‮کند.



برگرفته از کتاب: فراتر از بودن – کریستین بوبن

درحا شیه : چقدر آشنا ست این -انگار با من زندگی میکند-

Milan Kundera

"The Unbearable Lightness of Being" is one of my favorite books which I read that in 1991, now I really like to read it again, so turned the pages randomly , these lines caught my eyes and I like to share with you.



...We can never know what to want, because living only one life, we can neither compare it with our previous lives nor perfect it in our lives to come...
We live everything as it comes, without warning, like an actor going on cold.And can life be worth if the first rehearsal for life is life itself?

That's why life is always like a sketch, no, "sketch" is not quite the word, because a sketch is an outline of something, the groundwork for a picture,whereas the sketch that is our life is a sketch for nothing, an outline with no picture.

Orlando Figes and his new book