Spiga

Showing posts with label شعرگونه. Show all posts
Showing posts with label شعرگونه. Show all posts

کابوس

چادری بر سرم 
با چمدان های از هم گسیخته
پریشان، دوان دوان
در جستجوی کفش های گم شده ام
تمام گوشت تنم میسوزد
و از جای جای سوزن هادرد زوزه میکشد
کوره راهی در برابرم 
مملو از بخار الکل و بوی خون 
پریشان با پای برهنه
می گریزم

گردن ب ن د

چند گردنبند دیگر از سرنج ها بسازم
تا بوی خون را حس کنی 
و کجای پوست تنم را سوراخ کنم
 تا عمق فاجعه را ببینی
از آن زمان که تمام روز
 روی شیشه های شکسته 
قدم بر می داشتم
هزار سال گذشته
 اما زخم ها هنوز تازه اند
و گرمی خون میتواند
انگشتان یخ زده ام را به حرکت در آورد
من عاجزانه و مستأصل 
 در جستجوی 
یک میلیمتر مربع پوست بی حفره 
روی تنم هستم
جای بکری که در انتظار
 فرو کردن تیز ترین و گران ترین 
 سوزن موجود در بازار است
...تا خون استفراغ کند
سرنج ها را باید نخ کنم
.سرنج ها را باید نخ کنم

انار


اسبی پریشان
سُم هایش را
برزمین داغ می کوبد
بادی از اعماق آتشفشان
درختان، برگ های تب آلود

فواره ای که تا ابد به سوی زمین کمانی شده
اناری روی آب
سرخی تنش راپررنگ می کند.
و ماهی ها...
دسته جمعی؛ حضور این حجم قرمز را
دردنیای صیقلی شان
جشن میگیرند
همه در زیرفیروزه ای
که آرام
به لاجوردی می گراید

اسب همچنان سرگردان
می تازد
زیر نور ماه
نوائی سهمگین، در سکوتی تب دار
و کسی آرام
می آلاید
آیا نیمۀ من است؟

می جویم، سرسختانه
چیزی یا کسی را
گاه می یابم
گاه سرگردان
می ربایدم!
پیدا میشوم دوباره می جویم
و باز همان قصه...

صدای سُم اسب، همواره طنین انداز است
کدامین منزلگاه!
راهی در بی نهایت.

زمین ، داغ
هوا، تب آلود
انار در آب می چرخد
ماهی ها شادی کنان می جهند...
چرا که زیر آب
صدای سم اسب نمی آید؛
زمین زیر آب داغ نیست
هوا کمتر تب آلودست
و فریاد بی صداست

انار در آب
سرخ تر از همیشه.





ف ر|تابستان 2009

آن روز



یک روز
با نی لبکی
به راه می افتم
ومی نوازم
نوائی به صیقلی آب

و پیش می روم
به سوی دشت خون فام مغرب
آنجا که پرستوبه نقطه مبدل شد
وچشم من تا ابد به آن خیره ماند

یک روز
از سپیدار بلند
بالا خواهم رفت
و به تکه ابری
که از بالاترین شاخه اش عبور می کند
می آویزم
و آنقدر با آن می مانم
تا

یک روز

مرا

ببارد


ف.ر.ا 2009

آینه




یک گلبرگ برای تو
یک شبدر برای ماه
یک خوشه یاس برای پرنده
یک پرتو از مهتاب برای برکه

و

یک خروار
تنهائی
برای تصویری تکه تکه

یک روز



یک روز
در قطره های باران
حل می شوم
و می بارم
بر سقف یک خانه کوچک
و سر می خورم
بر پنجره ای که
عکس صورتی در آن پیداست
و دلیلی می شوم
برای لذت
دخترک
و در خاک باغچه فرو می روم



برای همیشه...


باران



باران تند میبارد
و زیبا
خورشید پیدا نیست
دانه های الماسی باران
ازوجود ناپیدایش خبر می دهند

قطره ها ذره ای از تلأ لو اش را
از پس ابرها
بر سر
با خود به زمین می آورند

صدای قطره ها
و آرامش

نوازندگان زبر دست
زمین- درخت - دیوار و سقف خانه کوچکم

ضیافت من و باران
کنار پنجره

بودن - زیستن - اندیشیدن
و اندیشه ورزیدن

زمانی چه جوان بودم.

و اکنون جوان تر ...

زیر باران




ف.ر. ا

خواب




زمان مکان نامها بوها صداها
نامها صداها زمان مکان بوها

کسی با عجله از پله ها پائین می آید
شیئی محکم روی زمین چوبی میخورد

یک بوی مطبوع نا آشنا
قهوه تلخ
صدای شرشر فواره ها

در آهنی به هم میخورد
باز میشود
بسته می شود.

کسی
با دست چپ
طرف راست پشت کتفش را می خاراند
به سختی

زمان مکان نامها بوها صداها

کسی آشپزی میکند
کسی فکر میکند
کسی سیگار می کشد
یک نفر کتاب ورق می زند

کتری بخار میکند
کسی سر بالانگاه می کند
خانه به هم ریخته ست
هوا آرام است

...و کسی
به خوابی عمیق فرو می رود
عمیق...


ف . ر. ا 1388


کاغذ کاهی

همیشه
همه جا
چند برگ
کاغذ کاهی با من است
لای کتاب
درون کیفم
وکنار تختخواب.
همیشه
همه جا
با احتیاط
به آرامی
آنها را جابجا می کنم
آخر
آبستنند
آبستن از خطوطم
آبستنی که زمان تولد را نمیداند
تولد و مرگی
توأمان



ف.ر.ا 09


دل نگران






دل نگرانم
نگران بوم های سفیدم-
لوله رنگ های مچاله-
قلم موهای پریشان-
زیرسیگاری خالی
و سکوت سنگین اطاق-

اگر به مکان من آمدی
ای مهربان
برایم
دلی بیاور

نا نگران
...

هجوم آبی

در گشوده شد
با شدت
و دیوار زرد رنگ
با تواضع همیشگی
کبودی ضربه دستگیره را پذیرفت
غریبه ایستاده بود
پنهان در تاریکی

بوی نمناک شب،
اشباح درختان پیر وشاخه های در هم تنیده شان
کورسوی چراغی در دوردست...
چشم به آسمان دوخت
به عادت دیرینه
در جستجوی ماه
پدر می گفت
ماه که خانه کرد
نشانه باران است
...
و ماه خانه کرده بود
خانه ای ابری

پای برهنه اش را روی زمین تب دار لغزاند
در تاریکی به راه افتاد
در فکر باران فردا
مدتی قدم زد
برگشت
در را گشود
به آرامی
تواضع احمقانه دیوار را نمی خواست
کسی نبود
جلوی پنجره نشست
و خودش را نگاه کرد
پیراهن غریبه را به تن داشت
و دید
که سایه اش
در دود آبی سیگاری
که با فندک او روشن کرد
کمرنگ می شود.
ف.ر.ا ۲۰۰۹

پرنده رفتنی است ، پرواز را به خاطر بسپار

*
گفتم نقاشی
گفت رنگ

گفتم شعر
گفت عشق

گفتم پائیز
گفت جنگل

گفتم نسیم
گفت شکوفه

گفتم شقایق
گفت دل عاشق

گفتم کتاب
گفت تو

گفتم سرود
گفت سرخوش

گفتم عشق
گفت مستی

گفتم غم
گفت زیبائی

گفتم دل
گفت بیدل

گفتم صدا
گفت بگو

گفتم پرواز
گفت بیا


رفتم رفتم رفتم...

کجا یم


بخار قهوه

حلقه های دود

نوای نی

سرنا

یک خروار روزمرگی

تحمل پوچی ها

غرق شدن در بیهودگیها

و دغدغه سفت بودن ته دیگ برنج

در امتداد شب

گم میشود

همانطور که صدای خشک زغال طراحی روی کاغذم

در صدای تیز سوت دیگ زودپز

نوک انگشتم حالا یشمی شده

رنگ گرد زغال بارنگ سبز نعناء آمیخته ست

رنگ خوبیست !

بوی کاغذ کاهی





انگشتم را

روی سطح زرد گونه اش می کشم

از آن فاصله بوی خاصش را حس می کنم

چشمانم را می بندم

تشنه می شوم

تشنه سُر دادن ذغالم

روی آن

و بعد

محو کردن گرده ها

با انگشتانم

...جرعه ای قهوه

دود غلیظ و باریک چوب کبریت

و کارهای انباشته ...

من هم روزی

انگشتهای زغالی ام را

درباغچه خواهم کاشت

سبز خواهند شد ،سبز خواهند شد

ســـــــــبز

مثل انگشتان جوهری فروغ

...اما

انگشتان من قبلا

سبز شده اند

وقتی میخواستم خورش نعنا بپزم !

چه تشابه مبتذلی...