Spiga

Showing posts with label poem. Show all posts
Showing posts with label poem. Show all posts

تا بی نهایت

...

باران نرمی شیشه را می شوید ، آرام
تک سایه ای حیران و سرگردان
پاشیده بر دیوار
دیوار می ریزد فرو آوار
آوار
احساس من ، احساس بیمار


نصرت رحمانی

فریدون مشیری




نخستین نگاهی که مارا به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دل های ما را
به بوی خوش آشنائی سپردو به مهمانی عشق برد
پر از مهر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شور بودم
چه خوش لحظه هائی که دزدانه از هم
نگاهی ربودیم و رازی نهفتیم
چه خوش لحظه هائی که میخواهمت را
به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم
دو آوای تنهای سرگشته بودیم
رها در گذرگاه هستی
به سوی هم از دورها پر گشودیم
چه خوش لحظه هائی که هم را شنیدیم
چه خوش لحظه هائی که در هم وزیدیم
چه خوش لحظه هائی که در پرده عشق
چو یک نغمه شاد با هم شکفتیم
چه شبها
چه شبها
که همراه حافظ
در آن کهکشانهای رنگین
در آن بیکران های سرشار
ازنرگس و نسترن
یاس و نسرین
ز بسیاری شوق و شادی نخفتیم
تو با آن صفای خدائی
تو با آن دل و جان سرشار از روشنائی
از این خاکیان دور بودی
من آن مرغ شیدا
در آن باغ بالنده
در عطر و رویا
بر آن شاخه های فرا رفته درعالم بیخیالی
چه مغرور بودم

من و تو چه دنیای پهناوری آفریدیم
من و تو به سوی افق های نا آشنا
پرکشیدیم
من وتو ندانسته؛ دانسته
رفتیم و رفتیم و رفتیم
چونان شاد و خوش گرم و پویا که گفتی
به سر منزل آرزوها رسیدیم
دریغا دریغا ندیدیم
که دستی در این آسمانها
چه بر لوح پیشانی ما نوشته ست
دریغا در این قصه ها و غزل ها
نخواندیم ؛ که آب وگل عشق با غم سرشته ست
فریب و فسون جهان را
تو کر بودی ای دوست
من کور بودم
از آن روزها آه عمری گذشته ست
من وتو دگرگونه گشتیم
دنیا دگرگونه گشته ست

درین روزگاران بی روشنائی
درین تیره شب های غمگین
ندانم کجایم ندانم کجائی
چو با یاد آن روزها می نشینم
چو یاد تو را پیش رو می نشانم
دل جاودان عاشقم را
به دنبال آن لحظه ها می کشانم

من و تو دگرگونه گشتیم


I Would Like to Discribe

I would like to describe the simplest emotion
joy or sadness
but not as others do
reaching for shafts of rain or sun

I would like to describe a light
which is being born in me
but I know it does not resemble
any star
for it is not so bright
not so pure
and is uncertain

I would like to describe courage
without dragging behind me a dusty lion
and also anxiety
without shaking a glass full of water

to put it another way
I would give all metaphors
in return for one word
drawn out of my breast like a rib
for one word
contained within the boundaries
of my skin

but apparently this is not possible

and just to say -- I love
I run around like mad
picking up handfuls of birds

and my tenderness
which after all is not made of water
asks the water for a face

and anger
different from fire
borrows from it
a loquacious tongue

so is blurred
so is blurred
in me
what white-haired gentleman
separated once and for all
and said
this in the subject
this is the object

we fall asleep
with one hand under our head
and with the other in a mound of planets

our feet abandon us
and taste the earth
with their tiny roots
which next morning
we tear out painfully


Zbigniew Herbert
Polish poet
1924-1998