Spiga

Showing posts with label literature. Show all posts
Showing posts with label literature. Show all posts

موهبت عدم شناخت


اگر چیزی در زندگی وجود داشته باشد – جدا از خود زندگی - که باید بخاطرش خدایان را شکرگزار باشیم که آن را به ما ارزانی داشته اند، آن چیز همانا موهبت عدم شناخت است: ما نه خود را می شناسیم و نه دیگری را. روح ما قهقرایی تاریک و لزج است، چاهی سیاه بر سطح بیرونی جهان که هیچگاه کسی نمی تواند چیزی از درون آن بیرون بکشد. هیچکس خود را دوست نمی داشت اگر به تمامی خود را می شناخت، چرا که تنها خودپسندی حاصل از عدم شناخت از خود است که خون به رگان زندگی معنوی ما می رساند و نمی گذارد که روح به مرض کم خونی بمیرد. هیچکس از ما دیگری را نمی شناسد، و چه خوب که نمی شناسد، اگر می شناخت آنگاه نه تنها در وجود دیگری بلکه در وجود مادر، همسر و فرزند نیز آن دشمن خونی متافزیکی خود را بازمی یافت.
ما یکدیگر را می فهمیم چون هیچ چیز ازیکدیگر نمی دانیم. این همه زوج خوشبخت چه میشدند اگر می توانستند در روح یکدیگر نگاه کنند، اگر می توانستند آنطور که رمانتیک ها می گویند همدیگر را درک کنند، بی آنکه متوجه خطری باشند که از کلامشان برمیخزد، حتا اگر این خطر آنقدرها هم بزرگ نباشد؟ هیچ زوجی وجود ندارد که براستی خوشبخت باشد، چرا که هر یک از این دو در نهانخانۀ ضمیرش، آنجایی که روح به شیطان تعلق دارد، یا تصویر صیقل یافته و آرمانی مردی را حمل میکند که با تصویر زمخت شوهرش همخوانی ندارد، یا پیکر مبهم زنی آرمانی را که با پیکر آشکار زنش قابل انطباق نیست. خوشبخت ترین انسانها آن کسانی هستند که به تمایلات ارضا نشدۀ خود آگاهی ندارند، و بدبخت ترین انسانها آنانی که آگاهی دارند ولی نمی خواهند اعتراف کنند که بدبختند، تنها گاهی اوقات یک طغیان ضمنی یا یک خشونت آنی، آن هم به شکلی سطحی و به واسطۀ کلمات و حرکات آن اهریمن پنهان را بیدار می کند، آن حوّای باستانی را، آن جوانمرد سلحشور را و آن رقاصۀ پری وش را.
زندگی ما یک سوء تفاهم سیال است، نقطه ایست شاد و مسرور در مرکز دایره ای که حد فاصلی میسازد میان عظمتی که وجود ندارد و خوشبختیی که نمیتواند وجود داشته باشد. و رضایت داریم چون میتوانیم علی رغم اندیشه و دریافت هایمان به وجود روح معتقد نباشیم. در مجلس رقص بالماسکه ای که زندگی ماست نقابهای دلپسند برای ما کافی ست چون در چنین مجلسی تنها نقاب است که به حساب می آید. ما بردگان نوریم و بردگان رنگ، همانطور در رقص گام برمیداریم که در واقعیت، و حتا برای یک لحظه نیز سرمای یخین شب بیرون را احساس نمی کنیم - مگر آنکه در گوشه ای تنها بایستیم و در رقص شرکت نکنیم – سرمای یخین بدنی میرا و پوشیده در تنپوشهای ژنده ای که پس از مرگ تن نیز به حیات خود ادامه می دهند، سرمای یخین همۀ آنچیزی که گمان داریم خود ما هستیم، اما در واقع هیچ نیست بجز تقلید مسخره آمیز آنکسی که در درون خود او را آن من حقیقی می پنداریم.
همۀ آنچه که می گوییم و انجام می دهیم، همۀ آنچه که می اندیشیم و احساس می کنیم، همگی یک نقاب واحد به چهره و یک لباس بالماسکۀ واحد به تن دارد. هرقدر هم که بخواهیم لباسی را که پوشیده ایم از تن دورکنیم باز هم هیچگاه به عریانی نخواهیم رسید، چرا که عریانی پدیده ایست روحی و به لباس درآوردن ربطی ندارد. و اینچنین است که ملبس به روح و جسم و پوشیده در لباسهای رنگارنگ بالماسکه، که همانطور به بدن هامان چسبیده که پر به تن پرنده، شاد یا ناشاد، یا بدون آنکه بدانیم چگونه، مانند کودکانی که بازی های جدی می کنند این مهلت کوتاهی را که خدایان به منظور سرگرم شدن خویش به ما ارزانی داشته اند تا به آخر زندگی می کنیم.
و یکی از ما، و او نیز به ندرت، در یک لحظۀ رهایی، یا زیر بار نفرینی که بر دوش دارد، ناگهان چشم بازمی کند و می بیند که همۀ آنچه که ما هستیم ما نیستیم، که آنچیزی که به آن یقین داریم فریبی و آنچیزی که حقیقتش می پنداریم دروغی بیش نیست. فرد مورد نظر چون در یک لحظۀ کوتاه کل کیهان را برهنه می بیند یا فلسفه ای بنیان می نهد یا مذهبی در خیال می پروراند. فلسفه اش همه جا منتشر میشود و مذهبش پیروانی پیدا می کند: کسی که به فلسفه اش اعتقاد دارد آن را مانند تنپوشی نامرئی به تن می کند و کسی که به مذهبش ایمان می آورد آن را مانند نقابی که به زودی فراموشش می کند به چهره می زند.
و مایی که نه خود را می شناسیم و نه دیگری را با خشنودی یکدیگر را می فهمیم و همچنان رقص کنان چرخ می زنیم و در ساعات تنفس همانطور که جدی و انسانی و عبث به موسیقی سترگ ستاره ای گوش می دهیم، با یکدیگر خوش و بش می کنیم، در حالی که نگاه های موهن و تحقیرآمیز برگزارکنندگان این نمایش از دور به ما خیره شده اند. تنها آنانند که می دانند که ما زندانیان توهمات خویش هستیم، توهماتی که آنان خود برایمان آفریده اند. ولی اینکه دلیل این توهمات چیست و چرا باید این یا آن تصور موهوم وجود داشته باشد، و اینکه اینان که خود دچار توهمات هستند چرا ما را وادار می کنند که در اشتباه 
زندگی کنیم، این را بدون شک خود برگزارکنندگان این نمایش نیز نمی دانند.

فرناندو پسوآ - برگردان: حسین منصوری


آیه های زمینی


شعر : فروغ فرخزاد
اثر : نادر مشایخی
آواز : سپیده وحیدی
سوپرانو : مارلیز پترسن





Henry Charles Bukowski






“The nights you fight best are

when all the weapons are pointed at you,
when all the voices hurl their insults
while the dream is being strangled.


The nights you fight best are
when reason gets kicked in the gut,
when the chariots of gloom encircle you.


The nights you fight best are
when the laughter of fools fills the air,
when the kiss of death is mistaken for love.



The nights you fight best are
when the game is fixed,
when the crowd screams for your blood.



The nights you fight best are
on a night like this
as you chase a thousand dark rats from your brain,
as you rise up against the impossible,
as you become a brother to the tender sister of joy



and move on 



regardless.”



Charles Bukowski

"The sex lives of great writers"



Trailer - The sex lives of great writers - Marc Lefrançois
the trailer of the latest book by Marc LeFrançois: "The sex lives of great writers" - Publisher: SHARE THE COMMON ...

William Faulkner

William Faulkner, Nobel Prize Laureate, Sep. 25, 1897 - 1962…


“Always dream and shoot higher than you know you can do. Don’t bother just to be better than your contemporaries or predecessors. Try to be better than yourself.”



Photo of Faulkner in Hollywood, dreaming… 1940, LIFE

هویت


شانتال به یاد می آورد روزی با ژان مارک کنار دریا رفت: بیرون روی ایوان چوبی بر فراز آب شام خوردند
شانتال از آنجا خاطره ای گسترده ازسپیدی دارد. تخته ها میزها صندلی ها رومیزی ها همه سپید بودندفانوسهای
خیابان رنگ سپید داشتند و لامپ ها نوری سپید بر آسمان تابستانی- که هنوز تاریک نشده بود- میتاباندند.
ماه نیز در آسمان سپید بود و همه اطراف را سپید می نمایاند و در این حمام سپیدی شانتال غمی جانفرسا از
دوری ژان مارک در دل داشت . غم دوری؟ چگونه می توانست غم دوری ژان مارک را احساس کند در
حالی که او دربرابرش بود؟چگونه میتواند از غیبت کسی که حضور دارد رنج برد؟

شانتال هنگامی که این دقایق غم دوری عجیب را کنار دریا می گذراند - ناگهان به یاد مرگ کودکش افتاد و
موجی از خوشحالی او را فرا گرفت. دیری ناگذشته از این احساس متوحش می شود. اما هیچکس نمیتواند
بر ضد احساسات کاری کند. احساسات وجود ارند و از دست هر گونه عیبجوئی می گریزند.
می توان خود را ازکاری یا ازبه زبان آوردن سخنی سرزنش کرد- اما نمیتوان خود را به سبب داشتن فلان
یا بهمان احساس مورد سرزنش قرار داد- ولوبه این دلیل ساده که هیچ نوع تسلطی بر آن نداریم.
خاطره مرگ پسرش او را از خوشحالی آکنده میساخت و او فقط می توانست معنای این حالت را از خود
بپرسد. پاسخ روشن بود: این بدان معنا بود که بودن در کنار ژان مارک برایش همه چیز است واز برکت
غیبت پسرش میتوانست همه چیز باشد. او خوشحال بود که پسرش مرده است. در حالی که در برابرژان مارک
نشسته بود میل داشت با صدای بلند این احساس را به زبان آورد- اما جرأت نمی کرد. از واکنش های او
مطمئن نبود میترسید که ژان مارک او را هیولائی انگارد.

او از نبود کامل ماجرا لذت میبرد: ماجرا یعنی شیوه در آغوش گرفتن جهان. او دیگر نمیخواست جهان را
در آغوش بگیرد او دیگر جهان را نمی خواست. شانتال طعم خوشبختی بدون ماجرا زیستن وبه ماجرا تمایل
نداشتن رامی چشید به یاد استعاره اش افتاد و گل سرخی را دید که به سرعت همچون در فیلمی با دور تند
پژمرده می شود تا آنجا که ازآن فقط ساقه ای نازک و سیاه رنگ باقی میماند و برای همیشه در عالم سپید
شب نشینی دو نفری شان از دست میرود: گل سرخی که در سپیدی رنگ میبازد.

همان شب درست قبل از به خواب رفتن(ژان مارک پیش تر به خواب رفته بود) بار دیگر به یاد کودک
مرده اش افتاد و این خاطره باز هم با موج ناپسند خوشحالی همراه بود. آنگاه به خود گفت که عشقش به
ژان مارک کفر است- تجاوز به قوانین نوشته ناشده جامعه انسانی است که از آنها دور میشود.
به خود گفت که باید بی کرانگی عشقش را پنهان نگه دارد تا بیزاری بد خواهانه دیگران بر انگیخته نشود.



قسمتی از کتاب هویت|نوشته میلان کوندرا
ترجمه: پرویز همایون پور






I Would Like to Discribe

I would like to describe the simplest emotion
joy or sadness
but not as others do
reaching for shafts of rain or sun

I would like to describe a light
which is being born in me
but I know it does not resemble
any star
for it is not so bright
not so pure
and is uncertain

I would like to describe courage
without dragging behind me a dusty lion
and also anxiety
without shaking a glass full of water

to put it another way
I would give all metaphors
in return for one word
drawn out of my breast like a rib
for one word
contained within the boundaries
of my skin

but apparently this is not possible

and just to say -- I love
I run around like mad
picking up handfuls of birds

and my tenderness
which after all is not made of water
asks the water for a face

and anger
different from fire
borrows from it
a loquacious tongue

so is blurred
so is blurred
in me
what white-haired gentleman
separated once and for all
and said
this in the subject
this is the object

we fall asleep
with one hand under our head
and with the other in a mound of planets

our feet abandon us
and taste the earth
with their tiny roots
which next morning
we tear out painfully


Zbigniew Herbert
Polish poet
1924-1998

در جستجوی زمان از دست رفته


زن با بی حوصلگی پیاز را خرد کرد و روی آتش گذاشت تا سرخ شود.چشمهایش می سوخت و گونه هایش
خیس شده بودند. با دستان مرطوب کتابش را ورق زدو سعی کرد دنباله جمله پروست را پیدا کند
"...ازخارق العاده هیچ چیز غائی پدید نمی آید واصولا خارق العاده وجود ندارد. بدین گونه است که هنرمند
برای رسیدن به خویشتن که همان رموز زیبائیست باید از افتادن به دام اسطوره پرستی بپرهیزد."

چشمان زن به نقطه نامعلومی در فضا- بالای صفحه کتابش میخکوب شد و عمیقا به فکر فرو رفت.
نفهمید چه مدتی گذشت...دود بدبوئی اطرافش را گرفته بود. با عصبانیت پیازهای سوخته را در زباله
سرازیر کرد و خورد کردن پیاز و سوزش چشم و اشک هایش همه تکرار شدند-زمانی که افکارش
همچنان" در جستجوی زمان از دست رفته" را جستجو می کرد.

Collaboration of Two Artists, Nin and Telberg




"AND she danced; she danced with the music and with the rhythm of earth's circles; she turned with the earth turning, like a disk, turning all faces to light and to darkness evenly, dancing towards daylight."




Anais Nin's first novel, "House of Incest" (1936), ends with this verbal image of release. A later edition of the book, published in 1958, does not, however, end with words, but rather with a visual image, a photomontage by Val Telberg of Sag Harbor. The picture portrays a nude dancer, her wide-flung arms solarized into torches. Superimposed on her torso are blades of grass, and behind the dancing figure is a beckoning doorway.

Nin, who died in 1977 at 73, is best known for her seven volumes of diaries written from 1914 to 1974. When she saw Mr. Telberg's work in 1950, Nin detected a kindred spirit. "She loved his photographs and decided he should illustrate 'House of Incest,' " said Sheryl Conkelton, associate curator of photography at the Museum of Modern Art.

Theirs was a remarkable collaboration of two artists from different disciplines who produced a hybrid work of art combining words and pictures. " 'House of Incest' is the best thing Nin ever did, and Telberg's photomontages really capture the dreamlike state and Surrealist mood," said Benjamin Franklin 5th, a professor of English at the University of South Carolina and an expert on Nin's work.

Nin described Mr. Telberg's photography as a "spiritual X-ray." After seeing his images for her book, she wrote, "I have a feeling you have done it, . . . captured the book's intent without illustrating." In another letter she added, "Your montages are poetic in their own terms -- in their own language." Conference and Exhibition

Mr. Telberg and Nin worked in different media, but they had much in common. Both were cosmopolitan and attracted to Surrealism.

Nin was born in France in 1903, the daughter of musicians. Her Cuban father was a celebrated pianist and composer who deserted the family when Anais was 11. She began her diary on a boat to America, in an attempt to win him back.

Mr. Telberg, was born in Moscow in 1910 before the Russian revolution, was the child of a mother who was an artist and a father who was the last prime minister of Siberia before the Bolshevik takeover. The family fled to Korea and Japan before settling in China, where Mr. Telberg grew up.

Trained as a chemist, he moved to New York in 1938 and began studying painting under artists like George Grosz in 1942 at the Art Students League. A part-time job developing photographs soon lured him away from painting.

"Photography was faster," Mr. Telberg, 84, said in an interview. "The space between conception and performance is very short in photography. Photomontage is more exciting, more immediate than oil painting, which is very laborious." Debt to Abstract Expressionists

His darkroom technique owes much to the improvisatory style of the Abstract Expressionists. "Their attitude of experimentation with new visions and new images appealed to me," he said.

Mr. Telberg created his montages from a stockpile of negatives that he sandwiched together on a lightbox, without preconceived notions of a final product. In a method akin to free association, he layered a variety of negatives in different configurations as a leaping-off point that evolves into a finished composition.

"Val works in the darkroom the way a painter works in the studio," said Jim Richard Wilson, director of the Rathbone Gallery at Sage Junior College in Albany, which originated the exhibition of Mr. Telberg's work.(1994)

Like Nin, Mr. Telberg was interested in Surrealism. "What appealed to me was magic and anything unusual," said the photographer, who was friends with surrealist artists like Pavel Tchelitchew, Salvador Dali and the film maker Maya Deren.

"Val was happy to be included with the Surrealists, because they welcome accidents, use the unconscious, and act on dreams," a photographer, Warren Padula, said.

"But he was not part of a defined group." Mr. Padula, who curated a show of Mr. Telberg's photomontages for the Art House Odeon Gallery in Sag Harbor, added. "He's an American original."

Nin was part of a Parisian literary group in the 30's that included writers like Antonin Artaud, Henry Miller and Lawrence Durrell. "Surrealism," she wrote, "was part of the air we breathed." In "House of Incest," Nin tried to represent the subconscious, based on Jung's dictum to "proceed from the dream outward."

"Nin's greatest contribution was to liberate women through her diary. She opened doors to let women reveal their personal lives," said Suzanne Nalbantian, a professor of English and comparative literature at the C. W. Post campus of L.I.U. "Nin was seductive, erotic, very 20th-century and expressed herself with a freedom that is liberating."

Ms. Nalbantian, organizer of the conference on Nin, wrote "Aesthetic Autobiography" (St. Martin's), dealing with Nin's work.

Nin and Mr. Telberg shared an interest in avant-garde film making. When they met in 1950, "I was yearning to become a film maker, but I couldn't afford the equipment," Mr. Telberg recalled.

Instead he adapted cinematic effects like dissolve and jump-cut to still photography. "Val's photomontages have the feeling of movement that you find in cinema," said his wife, Lelia Katayen, a dancer and choreographer. "They take you from one image in time or place to another until they blend."

"Some critics say a Telberg photomontage is like a whole movie shown simultaneously in one frame," Mr. Padula noted.

Mr. Telberg contributed to a pioneering film, "Between Two Worlds" (1952), directing a dance sequence of superimposed frames projected simultaneously. The photographer also collaborated with Nin's husband, Ian Hugo, an experimental film maker, on the multi-image film "Bells of Atlantis" (1952), based on "House of Incest" and narrated by Nin.

After their brief alliance the careers of the artists diverged. Before her first diary gained acclaim when published in 1966, Nin had great difficulty publishing her novels. Even after she bought a printing press and produced her own editions in Greenwich Village in the 40's, Nin could not persuade critics to review her books.

In the 70's, however, she became a cult figure, a frequent speaker on the college circuit. She was considered a heroine of the women's movement, even though her brand of feminism was nondoctrinaire. Cacharel named a perfume, Anais, after the writer, and a film, "Henry and June," portrayed her friendship with Miller and his wife.

The conference at L.I.U. will offer further evidence of Nin's celebrity. Scholars from around the United States and as far away as Japan will debate Nin's fiction in terms of psychoanalysis and eroticism. Her brother Joaquin Nin-Culmell, a musician, will deliver the keynote address, friends will offer reminiscences, and her husband's films will be screened.

In contrast to Nin's fame, Mr. Telberg was not widely known, even though hewas an important figure in this country for creative, as opposed to "straight" or documentary, photography. His work appears in major collections like the Museum of Modern Art, the Metropolitan Museum of Art and the Getty Museum, but his emotion-laden evocative montages, in which images merge like watercolor, never fit the former fashion for realism.

"I was interested in dream images," Mr. Telberg said. "I was considered crazy."

A 1983 retrospective at the San Francisco Museum of Art paid homage to his montages, but difficulty in classifying his oeuvre delayed recognition. "He doesn't belong in the painter's field, and yet his work is like a painting," his wife said. "Nobody knew where to place him."

"Poets were more interested in my work than photographers," Mr. Telberg said, adding that he was friends in Greenwich Village, before moving to Sag Harbor in 1959, with New York School poets like Frank O'Hara, Kenneth Koch and John Ashbery and the musician John Cage.

O'Hara, an art critic as well as poet, called Mr. Telberg "a painter who turned to photography in order to accomplish the pictures he could not find in paint."

"I try," Mr. Telberg said 40 years ago, "to invent a completely unreal world, new, free and truthful."


source: NY Times archive, museum of New Mexico/fine art, MOMA's web site

dreams













Our life is composed greatly from dreams, from the unconscious, and they must be brought into connection with action. They must be woven together.

Anais Nin

آزادی



اما اکنون خودم را

در دست تو می‌‌گذارم.

تو هم می‌‌توانی‌ خودت را

در دست کس دیگری بگذاری

هنگامی که آن کس

می‌ داند تو چه میکنی‌

و برای آنچه میکنی‌ احترام قائل است و آن را دوست دارد،

او آزادی تو را به تو باز می‌‌گرداند.

ماری هسکل۱۹۱۴

زنان - سیگار و ادبیات





در يک فيلم قديمي شوروي به نام « چهل و يکمين » که از روي رماني از بوريس لا ورينف به همين نام ساخته شده بود، صحنه اي وجود دارد که مرا هميشه به خود مشغول کرده است. فيلم داستان يک سرباز زن جوان و شجاع ارتش سرخ است که افسري خوش قيافه از ارتش سفيدها را دستگير مي کند. آن ها در يک کلبه قديمي در ميان صحرا قرار دارند و در انتظار بازگشت گروهان نظامي زن جوان هستند. سرباز ارتش سرخ که دگماتيسم به قلب مهربانش راه ندارد، عاشق دشمن ايدئولوژيک جذابش مي شود. در صحنه اي، وقتي که کاغذ سيگار افسر سفيد تمام مي شود، او با گشاده دستي، تنها چيز با ارزش اش، يعني دفتر رنگ و رو رفته اي که در آن شعرهاي خود را يادداشت مي کند، به افسر سفيد هديه مي کند




افسرسفيد سيگارش را با شعرهاي دختر جوان مي پيچد و در مقابل چشمان حيرت زده تماشاچيان، آن ها را به دود تبديل مي کند و به هوا مي فرستد، آن هم تا آخرين خط آنها را. آيا مي شود وضعيتي برعکس را تصور نمود؟ نه، چرا که اين صحنه هر چند هم که ساده لوحانه و متاثرکننده باشد، چيزي بيش از صحنه يک فيلم است؛ استعاره اي نمادين از تاريخ نوشته هاي زنان، موقعيت آنها در ارتباط با خلاقيت هايشان و هم چنين وضعيت مردان در مقابل خلاقيت همسرانشان.

در تمام طول تاريخ، مردان قريحه هاي ادبي زنان را به خاکستر تبديل کرده اند و زنان خود را به خاطر چند کلمه زيبا قرباني نموده اند. کم نبودند نويسندگان مرد بزرگي که در سخت ترين لحظات زندگي تنها به همت زن ها توانستند برپاي بايستند. به خاطر آوريم به عنوان مثال « نادژدا ماندلستام » که شعرهاي شوهرش « اوسيپ » را به خاطر مي سپرد و توانست بدين ترتيب اشعار فراواني از او را نجات دهد، آن هم در شرايطي که انگشت قدرتمند استالين بر روي دکمه « حذف » (١) فشار مي آورد.

تمام همسراني را به ياد آوريم که در عين حال همه چيز هستند: معشوقه، رفيق، ستايشگر، مترجم، همراه، ياري دهنده مالي، مشاور ادبي، تايپسيت، تصحيح کننده مطالب، ويراستاري مخلص، مذاکره کننده اي توانا در مورد قراردادها و نماينده تجاري هنرمند، الهام دهنده، قريحه، مشاور، همکاري پرشور و لطيف که در عين حال هم پيپ نويسنده را برايش آماده و هم دفتر کارش را مرتب مي کند، آشپزي با ذوق، مسئول آرشيو يا کتاب داري با ارزش، خواننده اي پرشور، محافظ امين دست نويس ها، الهه اي مستقر در معابد بزرگ ادبي، خدمتکار موزه هاي نويسندگان که هم به صحافي آثار بزرگ ادبي مشغول است و هم گرد و خاک کتاب هاي شعر را مي روبد، پايه گذار فعال بنيادهايي که به دنبال پخش کتاب هاي شاعران زنده و مرده هستند. بله، تمام اين زنان را به خاطر آوريم.

با وام گيري از زبان انفورماتيک مي شود گفت که زنان در طول تاريخ متن هاي ادبي را « ذخيره » (٢) کرده اند در حالي که مردان به دنبان « حذف » (١) آنان بوده اند.

چه تعداد از مردان (ديکتاتور، صاحب قدرت، مسئول سانسور، ديوانه، آتش افروز، فرمانده سپاه، امپراتور، رهبر) نفرتي عميق نسبت به «نوشته» داشته اند ! اين که گاه زني، ماهي تازه اي را در ميان ورق هاي شعر پيچيده است در مقابل تمام کتاب هايي که توسط امپراتور چين، چينگ هوان تي، به آتش کشيده شد چه ارزشي دارد؟ اگر اينجا و آن جا يک زن براي جمع کردن وسائل شيريني پزي اش از برگ هاي شعر استفاده کرده است در مقابل تن ها دست نويس نابود شده توسط کا.گ.ب. چه به حساب مي آيد؟ اگر موارد نادري بوده است که يک زن براي روشن کردن اجاق از صفحات يک کتاب استفاده کرده، اين مسئله در مقابل تمام کتاب هاي سوزانده ودود شده توسط نازي ها چه بهايي دارد؟ و اگر يکي از آنها براي پاک کردن شيشه از صفحات يک رمان استفاده کرده، اين کار در مقابل خاکستر کتابخانه سارايوو که به دست موشک هاي هاي کارازيک و ملاديک به آتش کشيده، چه داوري اي را بر مي انگيزد؟

آيا مي توان وضعيتي مشابه را بر عکس در نظر گرفت ؟ خير، اين مسئله در تصور هم نمي گنجد. در تمام طول تاريخ، زنان، اين خوانندگان متون، اين طعمه هاي کوچکي که به آساني صيد قلاب ماهيگيري نوشته ها مي شوند، همواره در کنار مردم قرار داشته اند. اين چنين است که در ادبيات نوپا کرواسي قرن نوزدهم، نويسندگان مرد، اين قلم به دستان توانا، تلاش مي کردند که زنان را متقاعد سازند که از خواندن مطالب آلماني دست بکشند، چرا که هيچ کس ديگري نوشته هاي آن ها، اين نويسندگان تازه کار، را نمي خواند.«هنگامي که يک ميهن پرست مي شنود که دختران، نه تنها از خانواده هاي مرفه ، بلکه حتي از ميان مردم عادي ، به زبان ملي بي توجهي مي کنند ، قلبش فشرده مي شود» و خوانندگان زن کرواسي ، اين زنان سخاوتمند، با ترحم نسبت به اين مردان، اما با بي حوصلگي و با خميازه به خواندن آثارشان پرداختند .... به اين ترتيب، مي توان گفت که ادبيات اين کشور کوچک به يمن اين زنان کتاب خوان پاگرفته است.

زنان همواره « روح » خانگي ادبيات بوده اند. استعاره اي از فرشتگان چيره دست، در پس پا گرفتن يک بنگاه نشر، مي توان سايه آن ها را همچون بنيان گزار حقيقي آن موسسه مشاهده نمود. در مقام تمام زحمات زنان، نويسندگان با گشاده دستي تنها نامي از آنها در ديپاچه کتاب مي برند، آن هم به صورت دسته جمعي. اين چنين است که نام زنان اغلب در مقدمه کتاب ها در پايان ليست افرادي قرار مي گيرد که از آنها تشکر مي شود : مسئولين ادبي، مشاورين ادبي، ويراستارها، دوستان و نهادها. در پايين اين هرم گاه نام يک « ماري « جين » يا «ورا » (٣) به چشم مي خورد.

برگرديم بر سر مسئله آغازي مان و و تکرار کنيم که تاريخ زنان، کتاب ، آتش و دود با هم يگانه است و غيرقابل تفکيک و حتي مي توان عجين. تنها زنان و کتاب ها بودند که در ميان شعله هاي آتش دوران تفتيش عقايد (انکيزيسيون) سوزانده شدند. مردان از لحاظ آماري جاي کم اهميتي در ميان اين خاکسترهاي تاريخ داشته اند. جادوگران (زنان باسواد) و کتاب ها (منابع دانش و لذت) هرگاه در طول تاريخ انسان لازم آمده، دستاورد شيطان معرفي شده اند (٤). اين حلقه با خودکشي استعاره اي شاعره آمريکايي، سيلويا پلات بسته مي شود که سرخود را در کوره اجاق آشپزي، اين نماد ياد آور دوزخ فرو برد.

براي پايان دادن به اين تاريخ تلخ، ماجرايي شادتر را تعريف کنيم. بازهم يک داستان روسي. مادري اهل مسکو، بي دليل، براي پسرش به شدت نگران بود: اين جوان شاگردي فوق العاده بود و عاشق ادبيات پوشکيني و غيره. با اين همه، مادر شک داشت که او از مواد مخدر استفاده مي کند. امري که به چشم او، بدترين کارها به حساب مي آمد. از اين رو مادر هر روز جيب هاي پسرش را مي کاويد. بالاخره يک روز آن چيزي را که به دنبالش بود، پيدا کرد : تکه اي معجون قهوه اي رنگ تيره که در ميان کاغذ آلومينيوم پيچيده شده بود. به جاي از بين بردن آن، اين زن تصميم مي گيرد که اثر مواد مخدر را بر روي خود آزمايش کند. با وجود نداشتن هيچ گونه تجربه اي در اين زمينه او موفق مي شود، درست و غلط، يک سيگاري براي خود بپيچد. ظهور ناگهاني پسر در آستانه در، مادررا از نشئه آرام بخشي که در آن فرو مي رفت، بيرون آورد

پسر فرياد زد : مهرچه کوچک من کجاست ؟

مادر با سبک بالي به او پاسخ داد : کشيدمش

در واقع معجون قهوه اي رنگ، آن چنان که مادر تصور مي کرد، حشيش نبود، بلکه قطعه اي از خاک مزار پوشکين بود که به چشم پسر مقدس مي آمد. اين زن در واقع خاک پوشکين را دود کرده بود و بدين ترتيب انتقام سرباز زن گشاده دست ارتش سرخ فيلم « چهل و يکمين » را گرفته بود، هماني که افسر « سفيد » خوش قيافه، شعرهايش را به خاکستر تبديل کرده بود.اين زن ناشناس شايد، بدون آن که بخواهد، صفحه انقلابي جديدي از تاريخ ادبيات را ورق زده باشد. مجددا متذکر مي شوم که « شايد » هرچه که باشد به هر حال بايد از اين زن تشکر نمود


پاورقي ها:

١. delete-1

٢. save

٣. Stacy Schiff نويسنده زندگي نامه « ورا » (خانم ولاديمير نابوکوف) مي نويسد. با توجه به ليست کارهايي که او هرگز انجام آن ها را فرانگرفت (تايپ کردن، رانندگي، آلماني حرف زدن، پيدا کردن اشيا گم شده، بستن يک چتر، پاسخ به تلفن، بريدن صفحات کتاب، صرف کمي وقت براي گياهان)، ساده است که تصور کنيم که « ورا » زندگي اش را صرف چه چيز کرده بود.

٤. در فيلم آمريکايي تايلور هاکفورد به نام وکلاي شيطان، نمايش مدرن شيطان بسيار قابل توجه است. در واقع شيطان (آل پاچينو) و همراهان مونثش خود را از روي دو نشانه مهم مي شناسند : آنها سيگار مي کشند (در آمريکا هيچ کس سيگار نمي کشد مگر آن که تحت تاثير نيروهاي شيطاني قرار گرفته باشد) و زبان خارجي را خيلي خوب صحبت مي کنند (آدم هاي باسواد هم تحت تاثير نيروهاي شيطاني قرار دارند).

منبع: مقالات لاموند دیپلماتیک