چادری بر سرم
با چمدان های از هم گسیخته
پریشان، دوان دوان
در جستجوی کفش های گم شده ام
تمام گوشت تنم میسوزد
و از جای جای سوزن هادرد زوزه میکشد
کوره راهی در برابرم
مملو از بخار الکل و بوی خون
پریشان با پای برهنه
می گریزم
Sunday, July 28, 2013 Posted by Faranak
چادری بر سرم
با چمدان های از هم گسیخته
پریشان، دوان دوان
در جستجوی کفش های گم شده ام
تمام گوشت تنم میسوزد
و از جای جای سوزن هادرد زوزه میکشد
کوره راهی در برابرم
مملو از بخار الکل و بوی خون
پریشان با پای برهنه
می گریزم
Wednesday, October 14, 2009 Posted by Faranak
خط چشم را روی پلکهای ورم کرده ات میکشی. مژههای خیست اونو کمرنگ میکنن، گونههای قرمزت احتیاجی به رنگ و روغن ندارن، در عوض باید نوک بینی قرمزت رو با لایههای کرم و پودر بپوشونی. ماتیک کم رنگی روی لبهای خشک و بدون حالت خود میمالی . دستی روی ابروهات به طرف بالا میکشی، صورت مسخرهای که دلقک وار آرایش شده را در آینه نگاه میکنی. عضلات دور لبت را تا اونجایی که میتونی به دو طرف میکشی و با مصنوعیترین لبخند دنیا خطاب به چشمای خیست میگی : حالا میتونم برم بچهها رو از مدرسه بردارم.
Thursday, September 10, 2009 Posted by Faranak
روز گذشته کپی تمام پیام های عاشقانه را که از طرف او دریافت میکرد
در مکان دیگری یافت - فقط اسم بالای آن عوض شده بود
....