Spiga

Showing posts with label قصه. Show all posts
Showing posts with label قصه. Show all posts

کابوس

چادری بر سرم 
با چمدان های از هم گسیخته
پریشان، دوان دوان
در جستجوی کفش های گم شده ام
تمام گوشت تنم میسوزد
و از جای جای سوزن هادرد زوزه میکشد
کوره راهی در برابرم 
مملو از بخار الکل و بوی خون 
پریشان با پای برهنه
می گریزم

آرایش


خط چشم را روی پلک‌های ورم کرده ات میکشی. مژه‌های خیست اونو کمرنگ می‌کنن،

گونه‌های قرمزت احتیاجی‌ به رنگ و روغن ندارن، در عوض باید نوک بینی‌ قرمزت

رو با لایه‌های کرم و پودر بپوشونی. ماتیک کم رنگی‌ روی لبهای خشک و بدون حالت

خود میمالی . دستی‌ روی ابروهات به طرف بالا میکشی، صورت مسخره‌ای که دلقک وار

آرایش شده را در آینه نگاه میکنی‌. عضلات دور لبت را تا اونجایی‌ که میتونی‌ به دو طرف

میکشی و با مصنوعی‌‌ترین لبخند دنیا خطاب به چشمای خیست میگی‌ :

حالا می‌تونم برم بچه‌ها رو از مدرسه بردارم.

کابوس

روز گذشته کپی تمام پیام های عاشقانه را که از طرف او دریافت میکرد
در مکان دیگری یافت - فقط اسم بالای آن عوض شده بود
....