Shirin Neshat: The Un-Private Collection: Artist as Activist from ALOUDla on Vimeo.
Wednesday, September 3, 2014 Posted by Faranak
Labels: art and culture, film, Persian, philosophy, photography, poetry, politic, short film, video art, woman artist 0 comments
Sunday, January 29, 2012 Posted by Faranak
آن سه چهار دقیقه خیلی سخت گذشت . همان چند دقیقۀ کذایی که داشتم زیر نگاه بی تفاوت تو که روی بازوت لم داده بودی روی تشک دنبال لباس های زیرم می گشتم تا بپوشم شان . هیچ چیز بدتر از سکوت و خواندن ذهن آدم ها توی این لحظات نیست . میدانستم داری فکر میکنی من یک زنِ لونتیکِ نامتعادل ام که خودم خودم را نقض می کنم . میدانی چطور فکرت را میخوانم ؟ از انجا که بارها با صدای بلند همین ها را گفته یی . خب , حق هم داری . خودم شرط گذاشته بودم هیچوقت بعد از سکس وقتی روی تخت ولو شدیم و داریم سیگار شریکی می کشیم درباۀ تفاوت ها و تضادهایمان حرف نزنیم . دربارۀ چیزهایی که فقط چیزند و می توانند عیش مان را از دماغمان خالی کنند . دربارۀ حقیقت ها , نه واقعیت ها . اما هربار این من هستم که میزنم زیر حرفم . چرایش را هیچوقت نفهمیدم . اما حالا یقین دارم به طرز غریبی به این بحثِ خانه خراب کن بعداز همخوابه گی معتادم . به این که برای هزارمین بار این واقعیتِ تخمیِ به قول تو پررنگ را بکوبی توی صورتم که ما چقدر در جهت مخالفِ بدن هایمان از هم دوریم , که نمی شود با تن دادن حتی یک مویرگ از قلب کسی را صاحب شد چه برسد به ذهن اش را و تمام اتاق با شنیدن این دری وری ها برای هزارمین بار پتک می شود توی ملاجم , دلم می خواهد انگشت بیاندازم زیر پوستم و قلفتی لایه های تن م را که با تو خوابیده , که لذت برده که خواسته که مانده جدا کنم و فرو کنم توی حلقت . واقعیت و حقیقت و عیان و نهانم را مچاله کنم توی ماتحتت طوری که تا عمر داری از دهان برینی . صدایم می زنی . برمیگردم سمتت . با چشم اشاره می کنی زیر صندلی . لنگه کفشم را برمیدارم و میزنم به چاک .
انسیه اکبری/ شاعر-عکاس
Thursday, January 26, 2012 Posted by Faranak
Tashaki Miyaki - Get It Right from The Sounds Of Sweet Nothing on Vimeo.
Tuesday, January 24, 2012 Posted by Faranak
Valzhyna Mort from Laura Hope-Gill on Vimeo.
Monday, October 18, 2010 Posted by Faranak
PARDIS C. SABETI, MD, PhD, lead singer & guitarrist of THOUSAND DAYS singing on this video 'ABSCENSE' with Bob Katsiaficis & Dana Goulet. Pardis C. Sabeti, is an Iranian-American pretty young girl who is also a Rhodes Scholar, M.D. Ph.D (Biological anthropologist), and Assistant Professor at Harvard University. (BROAD INSTITUTE-HARVARD & MIT) Pardis C. Sabeti is ranked as #49 among the top 100 living geniuses. She is working and studying how the genetics of human DNA populations have evolved to resist Malaria and Lassa fever using modern tools such as HapMap, Human Genome Project, DNA Sequencing, etc.
Wednesday, July 14, 2010 Posted by Faranak
Tuesday, September 15, 2009 Posted by Faranak
برگرفته از مجموعه داستان: دوست داشتم کسی جائی منتظرم باشد
سن ژرمن دپِرس؟....نميدانم ميخواهيد به من چه بگوييد.
«خداي من، ولي ديگر اين موضوع پيش پا افتادهشده، پيش از اين به اين موضوع پرداخت و البته خيلي هم بهتر از تو!»
ميدانم. اما چه انتظاري داريد...مطمئن نيستم همهي ماجرا در بلوار كليشي برايم رخ داده باشد، زندگي است ديگر، اينگونه است.
باشد، انديشههايتان را براي خودتان نگه داريد و به من گوش دهيد زيرا حس ششمم به من ميگويد از اين داستان خوشتان خواهد آمد. گل گندمهاي ظريف سن ژرمن را ميپرستيد، آنهنگام كه از اين شبهاي دل انگيز و نويد بخش دلتان غنج ميرود، مرداني كه به گمانتان مجرد ميآيند و كمي هم بدبخت.
ميدانم از اين همه لذت ميبريد. طبيعي است، با وجود اين از آن دست آدمهايي نيستيد كه در رستوران ليپ يا كافه دومگو رمانهاي ارزان بازاري ميخوانند. نه، مسلما شما اينطور نيستيد. نميتوانيد باشيد.
پس ميگويم، امروز صبح در بلوار سن ژرمن مردي را ديدم. من بلوار را بالا ميرفتم و او درست روبه روي من پائين ميآمد. بينظيرترين زوج به نظر ميآمديم.
ديدم از دور ميآيد. نميدانم، شايد حالت بيقيد قدم زدنش توجهام را جلب كرد يا لبهي پالتويش كه گويي جلوتر از او حركت ميكرد...خلاصه در بيست متري او بودم و خوب ميدانستم كه از دستش نخواهم داد.
چندان هم ناكام نماندم، به يك قدميام رسيد، ديدم نگاهم ميكند. لبخندي شوخ طبعانه زدم؛ از نوع لبخندهاي الههي عشق روميها كه چون تيري از كمان رها ميشود. البته اندكي محافظهكارانهتر. او نيز به من لبخند زد. همانطور كه به راهم ادامه ميدادم، همچنان لبخند بر لب داشتم، به ياد رهگذر بودلر افتادم (كمي پيش تر كه از ساگان گفتم حتما متوجه شديد حافظه ادبي خوبي دارم!!!) آرامتر قدم برداشتم، سعي داشتم به ياد بياورم...زني بلند بالا، باريك اندام، در پيراهن بلند سوگواري...دنبالهاش يادم نبود....بعد از آن ...زني عبور كرد، بله دست زيبايش را بلند كرد، ريسهي گلي در دستش پيچ و تاب ميخورد...و در آخر، آه اين تويي كه دوستت ميداشتم، اي كاش ميدانستي. هربار همينطور تمام ميشود.
ليكن اينبار با سادهلوحي آسمانيام، احساس ميكردم سنسباستين (آه، با تير لبخند ارتباط دارد! پس بايد دنبالش كرد؟) حامي من است. اين باور به طرز دل انگيزي استخوان كتفم را گرم ميكرد. اما...؟
بر لبهي پيادهرو ايستادم، در كمين اتومبيلها بودم تا بتوانم از خيابان سنپرس بگذرم.
توضيح: يك زن پاريسي كه ميخواهد در بلوار سن ژرمن احترام خودش را نگه دارد وقتي چراغ قرمز است هيچوقت از خط عابر پياده عبور نميكند. زن پاريسي كه احترام خودش را نگه ميدارد منتظر عبور خيل اتومبيلها ميماند و با اين كه ميداند خطرناك است، خودش را وسط خيابان پرتاب ميكند. مردن براي ديد زدن ويترين پلكا، دل انگيز است.
بالاخره ميخواستم به وسط خيابان بپرم كه صدايي نگهم داشت. نميخواهم بگويم «صداي گرم مردانه» تا خوشتان بيايد، نه اينطور نبود. فقط يك صدا.
- ببخشيد...
برگشتم، آه اما او كه بود؟...همان طعمهي نازنينِ چند لحظه پيش. همان طور كه چند لحظه پيش بهتان گفتم، از اين لحظه به بعد ديگر كار بودلر تمام است.
- ميخواستم بپرسم دوست داريد امشب را با هم شام بخوريم؟...
Tuesday, September 1, 2009 Posted by Faranak
"AND she danced; she danced with the music and with the rhythm of earth's circles; she turned with the earth turning, like a disk, turning all faces to light and to
darkness evenly, dancing towards daylight."
Anais Nin's first novel, "House of Incest" (1936), ends with this verbal image of release. A later edition of the book, published in 1958, does not, however, end with words, but rather with a visual image, a photomontage by Val Telberg of Sag Harbor. The picture portrays a nude dancer, her wide-flung arms solarized into torches. Superimposed on her torso are blades of grass, and behind the dancing figure is a beckoning doorway.
Nin, who died in 1977 at 73, is best known for her seven volumes of diaries written from 1914 to 1974. When she saw Mr. Telberg's work in 1950, Nin detected a kindred spirit. "She loved his photographs and decided he should illustrate 'House of Incest,' " said Sheryl Conkelton, associate curator of photography at the Museum of Modern Art.
Theirs was a remarkable collaboration of two artists from different disciplines who produced a hybrid work of art combining words and pictures. " 'House of Incest' is the best thing Nin ever did, and Telberg's photomontages really capture the dreamlike state and Surrealist mood," said Benjamin Franklin 5th, a professor of English at the University of South Carolina and an expert on Nin's work.
Nin described Mr. Telberg's photography as a "spiritual X-ray." After seeing his images for her book, she wrote, "I have a feeling you have done it, . . . captured the book's intent without illustrating." In another letter she added, "Your montages are poetic in their own terms -- in their own language." Conference and Exhibition
Mr. Telberg and Nin worked in different media, but they had much in common. Both were cosmopolitan and attracted to Surrealism.
Nin was born in France in 1903, the daughter of musicians. Her Cuban father was a celebrated pianist and composer who deserted the family when Anais was 11. She began her diary on a boat to America, in an attempt to win him back.
Mr. Telberg, was born in Moscow in 1910 before the Russian revolution, was the child of a mother who was an artist and a father who was the last prime minister of Siberia before the Bolshevik takeover. The family fled to Korea and Japan before settling in China, where Mr. Telberg grew up.
Trained as a chemist, he moved to New York in 1938 and began studying painting under artists like George Grosz in 1942 at the Art Students League. A part-time job developing photographs soon lured him away from painting.
"Photography was faster," Mr. Telberg, 84, said in an interview. "The space between conception and performance is very short in photography. Photomontage is more exciting, more immediate than oil painting, which is very laborious." Debt to Abstract Expressionists
His darkroom technique owes much to the improvisatory style of the Abstract Expressionists. "Their attitude of experimentation with new visions and new images appealed to me," he said.
Mr. Telberg created his montages from a stockpile of negatives that he sandwiched together on a lightbox, without preconceived notions of a final product. In a method akin to free association, he layered a variety of negatives in different configurations as a leaping-off point that evolves into a finished composition.
"Val works in the darkroom the way a painter works in the studio," said Jim Richard Wilson, director of the Rathbone Gallery at Sage Junior College in Albany, which originated the exhibition of Mr. Telberg's work.(1994)
Like Nin, Mr. Telberg was interested in Surrealism. "What appealed to me was magic and anything unusual," said the photographer, who was friends with surrealist artists like Pavel Tchelitchew, Salvador Dali and the film maker Maya Deren.
"Val was happy to be included with the Surrealists, because they welcome accidents, use the unconscious, and act on dreams," a photographer, Warren Padula, said.
"But he was not part of a defined group." Mr. Padula, who curated a show of Mr. Telberg's photomontages for the Art House Odeon Gallery in Sag Harbor, added. "He's an American original."
Nin was part of a Parisian literary group in the 30's that included writers like Antonin Artaud, Henry Miller and Lawrence Durrell. "Surrealism," she wrote, "was part of the air we breathed." In "House of Incest," Nin tried to represent the subconscious, based on Jung's dictum to "proceed from the dream outward."
"Nin's greatest contribution was to liberate women through her diary. She opened doors to let women reveal their personal lives," said Suzanne Nalbantian, a professor of English and comparative literature at the C. W. Post campus of L.I.U. "Nin was seductive, erotic, very 20th-century and expressed herself with a freedom that is liberating."
Ms. Nalbantian, organizer of the conference on Nin, wrote "Aesthetic Autobiography" (St. Martin's), dealing with Nin's work.
Nin and Mr. Telberg shared an interest in avant-garde film making. When they met in 1950, "I was yearning to become a film maker, but I couldn't afford the equipment," Mr. Telberg recalled.
Instead he adapted cinematic effects like dissolve and jump-cut to still photography. "Val's photomontages have the feeling of movement that you find in cinema," said his wife, Lelia Katayen, a dancer and choreographer. "They take you from one image in time or place to another until they blend."
"Some critics say a Telberg photomontage is like a whole movie shown simultaneously in one frame," Mr. Padula noted.
Mr. Telberg contributed to a pioneering film, "Between Two Worlds" (1952), directing a dance sequence of superimposed frames projected simultaneously. The photographer also collaborated with Nin's husband, Ian Hugo, an experimental film maker, on the multi-image film "Bells of Atlantis" (1952), based on "House of Incest" and narrated by Nin.
After their brief alliance the careers of the artists diverged. Before her first diary gained acclaim when published in 1966, Nin had great difficulty publishing her novels. Even after she bought a printing press and produced her own editions in Greenwich Village in the 40's, Nin could not persuade critics to review her books.
In the 70's, however, she became a cult figure, a frequent speaker on the college circuit. She was considered a heroine of the women's movement, even though her brand of feminism was nondoctrinaire. Cacharel named a perfume, Anais, after the writer, and a film, "Henry and June," portrayed her friendship with Miller and his wife.
The conference at L.I.U. will offer further evidence of Nin's celebrity. Scholars from around the United States and as far away as Japan will debate Nin's fiction in terms of psychoanalysis and eroticism. Her brother Joaquin Nin-Culmell, a musician, will deliver the keynote address, friends will offer reminiscences, and her husband's films will be screened.
In contrast to Nin's fame, Mr. Telberg was not widely known, even though hewas an important figure in this country for creative, as opposed to "straight" or documentary, photography. His work appears in major collections like the Museum of Modern Art, the Metropolitan Museum of Art and the Getty Museum, but his emotion-laden evocative montages, in which images merge like watercolor, never fit the former fashion for realism.
"I was interested in dream images," Mr. Telberg said. "I was considered crazy."
A 1983 retrospective at the San Francisco Museum of Art paid homage to his montages, but difficulty in classifying his oeuvre delayed recognition. "He doesn't belong in the painter's field, and yet his work is like a painting," his wife said. "Nobody knew where to place him."
"Poets were more interested in my work than photographers," Mr. Telberg said, adding that he was friends in Greenwich Village, before moving to Sag Harbor in 1959, with New York School poets like Frank O'Hara, Kenneth Koch and John Ashbery and the musician John Cage.
O'Hara, an art critic as well as poet, called Mr. Telberg "a painter who turned to photography in order to accomplish the pictures he could not find in paint."
"I try," Mr. Telberg said 40 years ago, "to invent a completely unreal world, new, free and truthful."
source: NY Times archive, museum of New Mexico/fine art, MOMA's web site
Labels: art, art and culture, author, biography, books, film, literature, novel, painting, photography, surrealism, woman artist, منتخب فرانک 2 comments
Monday, August 31, 2009 Posted by Faranak

Our life is composed greatly from dreams, from the unconscious, and they must be brought into connection with action. They must be woven together.
Anais Nin
Labels: art and culture, author, biography, books, literature, photography, woman artist, منتخب فرانک 0 comments
Saturday, August 22, 2009 Posted by Faranak
اما اکنون خودم را در دست تو میگذارم. تو هم میتوانی خودت را در دست کس دیگری بگذاری هنگامی که آن کس می داند تو چه میکنی و برای آنچه میکنی احترام قائل است و آن را دوست دارد، او آزادی تو را به تو باز میگرداند. ماری هسکل۱۹۱۴
Friday, July 24, 2009 Posted by Faranak
در يک فيلم قديمي شوروي به نام « چهل و يکمين » که از روي رماني از بوريس لا ورينف به همين نام ساخته شده بود، صحنه اي وجود دارد که مرا هميشه به خود مشغول کرده است. فيلم داستان يک سرباز زن جوان و شجاع ارتش سرخ است که افسري خوش قيافه از ارتش سفيدها را دستگير مي کند. آن ها در يک کلبه قديمي در ميان صحرا قرار دارند و در انتظار بازگشت گروهان نظامي زن جوان هستند. سرباز ارتش سرخ که دگماتيسم به قلب مهربانش راه ندارد، عاشق دشمن ايدئولوژيک جذابش مي شود. در صحنه اي، وقتي که کاغذ سيگار افسر سفيد تمام مي شود، او با گشاده دستي، تنها چيز با ارزش اش، يعني دفتر رنگ و رو رفته اي که در آن شعرهاي خود را يادداشت مي کند، به افسر سفيد هديه مي کند
افسرسفيد سيگارش را با شعرهاي دختر جوان مي پيچد و در مقابل چشمان حيرت زده تماشاچيان، آن ها را به دود تبديل مي کند و به هوا مي فرستد، آن هم تا آخرين خط آنها را. آيا مي شود وضعيتي برعکس را تصور نمود؟ نه، چرا که اين صحنه هر چند هم که ساده لوحانه و متاثرکننده باشد، چيزي بيش از صحنه يک فيلم است؛ استعاره اي نمادين از تاريخ نوشته هاي زنان، موقعيت آنها در ارتباط با خلاقيت هايشان و هم چنين وضعيت مردان در مقابل خلاقيت همسرانشان.
در تمام طول تاريخ، مردان قريحه هاي ادبي زنان را به خاکستر تبديل کرده اند و زنان خود را به خاطر چند کلمه زيبا قرباني نموده اند. کم نبودند نويسندگان مرد بزرگي که در سخت ترين لحظات زندگي تنها به همت زن ها توانستند برپاي بايستند. به خاطر آوريم به عنوان مثال « نادژدا ماندلستام » که شعرهاي شوهرش « اوسيپ » را به خاطر مي سپرد و توانست بدين ترتيب اشعار فراواني از او را نجات دهد، آن هم در شرايطي که انگشت قدرتمند استالين بر روي دکمه « حذف » (١) فشار مي آورد.
تمام همسراني را به ياد آوريم که در عين حال همه چيز هستند: معشوقه، رفيق، ستايشگر، مترجم، همراه، ياري دهنده مالي، مشاور ادبي، تايپسيت، تصحيح کننده مطالب، ويراستاري مخلص، مذاکره کننده اي توانا در مورد قراردادها و نماينده تجاري هنرمند، الهام دهنده، قريحه، مشاور، همکاري پرشور و لطيف که در عين حال هم پيپ نويسنده را برايش آماده و هم دفتر کارش را مرتب مي کند، آشپزي با ذوق، مسئول آرشيو يا کتاب داري با ارزش، خواننده اي پرشور، محافظ امين دست نويس ها، الهه اي مستقر در معابد بزرگ ادبي، خدمتکار موزه هاي نويسندگان که هم به صحافي آثار بزرگ ادبي مشغول است و هم گرد و خاک کتاب هاي شعر را مي روبد، پايه گذار فعال بنيادهايي که به دنبال پخش کتاب هاي شاعران زنده و مرده هستند. بله، تمام اين زنان را به خاطر آوريم.
با وام گيري از زبان انفورماتيک مي شود گفت که زنان در طول تاريخ متن هاي ادبي را « ذخيره » (٢) کرده اند در حالي که مردان به دنبان « حذف » (١) آنان بوده اند.
چه تعداد از مردان (ديکتاتور، صاحب قدرت، مسئول سانسور، ديوانه، آتش افروز، فرمانده سپاه، امپراتور، رهبر) نفرتي عميق نسبت به «نوشته» داشته اند ! اين که گاه زني، ماهي تازه اي را در ميان ورق هاي شعر پيچيده است در مقابل تمام کتاب هايي که توسط امپراتور چين، چينگ هوان تي، به آتش کشيده شد چه ارزشي دارد؟ اگر اينجا و آن جا يک زن براي جمع کردن وسائل شيريني پزي اش از برگ هاي شعر استفاده کرده است در مقابل تن ها دست نويس نابود شده توسط کا.گ.ب. چه به حساب مي آيد؟ اگر موارد نادري بوده است که يک زن براي روشن کردن اجاق از صفحات يک کتاب استفاده کرده، اين مسئله در مقابل تمام کتاب هاي سوزانده ودود شده توسط نازي ها چه بهايي دارد؟ و اگر يکي از آنها براي پاک کردن شيشه از صفحات يک رمان استفاده کرده، اين کار در مقابل خاکستر کتابخانه سارايوو که به دست موشک هاي هاي کارازيک و ملاديک به آتش کشيده، چه داوري اي را بر مي انگيزد؟
آيا مي توان وضعيتي مشابه را بر عکس در نظر گرفت ؟ خير، اين مسئله در تصور هم نمي گنجد. در تمام طول تاريخ، زنان، اين خوانندگان متون، اين طعمه هاي کوچکي که به آساني صيد قلاب ماهيگيري نوشته ها مي شوند، همواره در کنار مردم قرار داشته اند. اين چنين است که در ادبيات نوپا کرواسي قرن نوزدهم، نويسندگان مرد، اين قلم به دستان توانا، تلاش مي کردند که زنان را متقاعد سازند که از خواندن مطالب آلماني دست بکشند، چرا که هيچ کس ديگري نوشته هاي آن ها، اين نويسندگان تازه کار، را نمي خواند.«هنگامي که يک ميهن پرست مي شنود که دختران، نه تنها از خانواده هاي مرفه ، بلکه حتي از ميان مردم عادي ، به زبان ملي بي توجهي مي کنند ، قلبش فشرده مي شود» و خوانندگان زن کرواسي ، اين زنان سخاوتمند، با ترحم نسبت به اين مردان، اما با بي حوصلگي و با خميازه به خواندن آثارشان پرداختند .... به اين ترتيب، مي توان گفت که ادبيات اين کشور کوچک به يمن اين زنان کتاب خوان پاگرفته است.
زنان همواره « روح » خانگي ادبيات بوده اند. استعاره اي از فرشتگان چيره دست، در پس پا گرفتن يک بنگاه نشر، مي توان سايه آن ها را همچون بنيان گزار حقيقي آن موسسه مشاهده نمود. در مقام تمام زحمات زنان، نويسندگان با گشاده دستي تنها نامي از آنها در ديپاچه کتاب مي برند، آن هم به صورت دسته جمعي. اين چنين است که نام زنان اغلب در مقدمه کتاب ها در پايان ليست افرادي قرار مي گيرد که از آنها تشکر مي شود : مسئولين ادبي، مشاورين ادبي، ويراستارها، دوستان و نهادها. در پايين اين هرم گاه نام يک « ماري « جين » يا «ورا » (٣) به چشم مي خورد.
برگرديم بر سر مسئله آغازي مان و و تکرار کنيم که تاريخ زنان، کتاب ، آتش و دود با هم يگانه است و غيرقابل تفکيک و حتي مي توان عجين. تنها زنان و کتاب ها بودند که در ميان شعله هاي آتش دوران تفتيش عقايد (انکيزيسيون) سوزانده شدند. مردان از لحاظ آماري جاي کم اهميتي در ميان اين خاکسترهاي تاريخ داشته اند. جادوگران (زنان باسواد) و کتاب ها (منابع دانش و لذت) هرگاه در طول تاريخ انسان لازم آمده، دستاورد شيطان معرفي شده اند (٤). اين حلقه با خودکشي استعاره اي شاعره آمريکايي، سيلويا پلات بسته مي شود که سرخود را در کوره اجاق آشپزي، اين نماد ياد آور دوزخ فرو برد.
براي پايان دادن به اين تاريخ تلخ، ماجرايي شادتر را تعريف کنيم. بازهم يک داستان روسي. مادري اهل مسکو، بي دليل، براي پسرش به شدت نگران بود: اين جوان شاگردي فوق العاده بود و عاشق ادبيات پوشکيني و غيره. با اين همه، مادر شک داشت که او از مواد مخدر استفاده مي کند. امري که به چشم او، بدترين کارها به حساب مي آمد. از اين رو مادر هر روز جيب هاي پسرش را مي کاويد. بالاخره يک روز آن چيزي را که به دنبالش بود، پيدا کرد : تکه اي معجون قهوه اي رنگ تيره که در ميان کاغذ آلومينيوم پيچيده شده بود. به جاي از بين بردن آن، اين زن تصميم مي گيرد که اثر مواد مخدر را بر روي خود آزمايش کند. با وجود نداشتن هيچ گونه تجربه اي در اين زمينه او موفق مي شود، درست و غلط، يک سيگاري براي خود بپيچد. ظهور ناگهاني پسر در آستانه در، مادررا از نشئه آرام بخشي که در آن فرو مي رفت، بيرون آورد
پسر فرياد زد : مهرچه کوچک من کجاست ؟
مادر با سبک بالي به او پاسخ داد : کشيدمش
در واقع معجون قهوه اي رنگ، آن چنان که مادر تصور مي کرد، حشيش نبود، بلکه قطعه اي از خاک مزار پوشکين بود که به چشم پسر مقدس مي آمد. اين زن در واقع خاک پوشکين را دود کرده بود و بدين ترتيب انتقام سرباز زن گشاده دست ارتش سرخ فيلم « چهل و يکمين » را گرفته بود، هماني که افسر « سفيد » خوش قيافه، شعرهايش را به خاکستر تبديل کرده بود.اين زن ناشناس شايد، بدون آن که بخواهد، صفحه انقلابي جديدي از تاريخ ادبيات را ورق زده باشد. مجددا متذکر مي شوم که « شايد » هرچه که باشد به هر حال بايد از اين زن تشکر نمود
پاورقي ها:
١. delete-1
٢. save
٣. Stacy Schiff نويسنده زندگي نامه « ورا » (خانم ولاديمير نابوکوف) مي نويسد. با توجه به ليست کارهايي که او هرگز انجام آن ها را فرانگرفت (تايپ کردن، رانندگي، آلماني حرف زدن، پيدا کردن اشيا گم شده، بستن يک چتر، پاسخ به تلفن، بريدن صفحات کتاب، صرف کمي وقت براي گياهان)، ساده است که تصور کنيم که « ورا » زندگي اش را صرف چه چيز کرده بود.
٤. در فيلم آمريکايي تايلور هاکفورد به نام وکلاي شيطان، نمايش مدرن شيطان بسيار قابل توجه است. در واقع شيطان (آل پاچينو) و همراهان مونثش خود را از روي دو نشانه مهم مي شناسند : آنها سيگار مي کشند (در آمريکا هيچ کس سيگار نمي کشد مگر آن که تحت تاثير نيروهاي شيطاني قرار گرفته باشد) و زبان خارجي را خيلي خوب صحبت مي کنند (آدم هاي باسواد هم تحت تاثير نيروهاي شيطاني قرار دارند).
منبع: مقالات لاموند دیپلماتیک
Labels: art and culture, author, books, film, literature, woman artist, مقالات فارسی, منتخب فرانک 0 comments
Thursday, July 23, 2009 Posted by Faranak
Leyster wasn’t a great artist — not when compared to Rembrandt, Vermeer and other select contemporaries — but she was very, very good. And before her marriage to the painter Jan Miense Molenaer she managed to have an independent career, no small feat for a 17th-century woman.
After training with accomplished painters thought to include Frans Hals, Leyster earned membership in the prestigious Guild of St. Luke in Haarlem. The Dutch artist had her own workshop, her own students and her own style, one that combined the spontaneity of Hals’s brushwork with a Caravaggist chiaroscuro.
What happened next is a familiar story: She married, had children and painted less and less frequently. Her art, unlike her husband’s, fell off the radar. Many of her paintings were attributed to other artists and weren’t properly identified until the 1890s.
The National Gallery show, like Leyster’s brief career, is a bit of a tease. It includes just 10 of her paintings, orchestrated around a splendid self-portrait from the permanent collection. The rest is context: a smattering of work by contemporaries, as well as 17th-century musical instruments that relate to some of the images.
The exhibition was organized by Arthur K. Wheelock Jr., the museum’s curator of northern Baroque painting, in consultation with the Leyster scholar Frima Fox Hofrichter. It occupies the Dutch Cabinet Galleries, an intimate set of rooms intended to evoke period domestic interiors. This installation suits the generally modest scale of Leyster’s art, though the symbolism is unfortunate. (The galleries were carved out of storage space adjacent to the Rembrandts.)
Labels: 17th century, art, art and culture, biography, painting, slide, woman artist, منتخب فرانک 0 comments
Saturday, December 20, 2008 Posted by Faranak
اولین تجربه هائی که با رنگ،بوم و سه پایه داشتم با وجودپرستوفروهرآغازشد.حضورش،تحکمش، خنده های بی صدایش و زنانگی بی اندازه و بی زیورش به زودی جزئی جدائی نا پذیراز آتلیه نقاشی کنار زاینده رود شدند. دستهای پرستو ازهمان زمان که طبیعت بیجان را برایمان جا به جا میکرد یا دسته بزرگ و رنگارنگ گلهای وحشی را در کوزۀ سفالی قرار میداد، برایم بسیار پرمعنا بودند. حتی وقتی موضوعی را توضیح میداد از دستانش کمک میگرفت.فرم و حرکت دستهای او ازهمان روزهای اول در ذهنم به یک کلیشه تبدیل شد،کلیشه ای که لزوماً با اثر هنری ارتباطی تنگا تنگ داشت. کلامش تازه و شنیدنی بود و همین مسئله در عین حال که ما را تشنه تر میکرد به دستهای لرزانمان جهت می بخشید. جمله های منحصر به فردش قریب به ۲۰ سال است که هنگام خلق تک تک نقاشی هایم با من است، مثل «فقط نگاه نکن سعی کن رنگها را ببینی» و یا « این گلها بیش از حد گل شده اند.»
آن چنان به او خو گرفته بودیم که روز پایان ترم همه چشم گریان داشتیم. آن زمان گاهی از دو پسرکش میگفت و عکسشان را نشانمان میداد با کنجکاوی می پرسیدم مدتی که درتهران نیستید آنها با که میمانند؟ و او با حالتی که گویا میخواهد ازقدیسه ای واقعی صحبت کند چشمانش را به سقف میدوخت و می گفت: با مادرم، فرشته نجاتم، اوست که همیشه به دادم می رسد. آنچه مسلم بود اینکه رابطۀ او و پروانه فروهر رابطه ایست بس عمیق و صمیمانه. امروز در آستانۀ دهمین سالگرد پرپر شدن فرشته نجات او به همراه پدر بزرگوارش، پرستوی مهربان را می بینم که سیاهپوش با چهرۀ برغم نشسته چنان درسوگ آنها سخن میگوید گوئی درتمام این ده سال سر سوزنی از سوزش قلب داغ دیده اش کاسته نشده است و با همان صدای محکم وپرصلابتش، غمگنانه داد سخن سر میدهد، حال بعد از گذشت سالیان باز او می بینم. چشمها همان چشمهاست ولی سایه ی غمی سنگین روی آنها را پوشانده وقتی دستهایش را به حالت تمرکزجلوی صورتش می آورد باز همان کلیشه قدیمی در ذهنم جان می گیرد، دستهائی که روزی نقاشی ها یمان را با حرکاتش در فضا نقد و بررسی میکرد اکنون در حسرت به آغوش کشیدن بزرگان ازدست رفته اش گوئی بی جهت و سرگردانند. سخنانش، ظلمی که در حق او و سایربازماندگان فروهرها شده و درد سنگینی که بر دوش میکشد، همه و همه قلبم را فشرد.باز تاب این درد سنگین در آثار هنری پرستو آشکار است. آثارش به اندازۀ صدها کتاب حرف در بر دارد و من هر کدام را یک اثر هنری سهمگین می نامم پرستو فروهر یادگار این دو آزادۀ شادروان دردادخواهی از قتل های زنجیره ای همچنان پا بر جاست و به گفته ی خود او برای بر پائی مراسم بزرگداشت پیوسته پا فشاری خواهد کرد. کوچه مرادزاده و خانۀ پدری او آذر ماه هر سال با نور شمع مزین خواهد شد
.http://video.google.fr/videoplay?docid=-474604886667294885 bakhshe awal (paris)
بزرگداشت فروهرها و دادخواهی قتل ها را در لینک بالا ببینید