Spiga

چه حس غریبی! بعد از گذشت ۴ سال باز هم صفحه به روز رسانی بلاگ کوچگم را باز کردم تا بنویسم. حسرتی که سالها با من مانده بود که چرا وبلاگ نویسی جایش را به صفحه های مجازی داد!؟ خودم هم نه جوابش را میدانستم و نه انکه قادر به برگشتن بودم. حالا احساس یک بزرگسال را دارم که به گلاس سواد اموزی امده و نوشتن یک چالش است اینجا...حتی بوی نمناکی و خاک خورده سطح یادداشتهای یک نقاش به نام زن کاملا محسوس و قابل استنشاق است. اما...خوشحالم که امدم و با همه خاک گرفتگی ها و غربتش باز شروع به نوشتن کردم. خیلی خوشحالم چون زندگی در حال یک تغییر عظیم هست. چه شد که امدم؟ خواهم نوشت. تمام اصل داستان را خواهم نوشت که چه بر سرمان امده. بر سر ما بر سر بشرست و انسان....

Murals Album













امروز آخرین یکشنبه سال ۲۰۱۴ میلادیست چند روزی بیشتر به سال نو نمانده یک سال دیگر از زندگی جدید مجردی ام گذشت از زمانی که تصمیم راسخ گرفتم
.تا علفهای هرز زندگی ام را ریشه کن کنم دو سال میگذرد
 امروز با آنکه آخرین یکشنبه سال است زیاد هم دلگیر نیست و این شاید نشان آن است که سال خوبی در انتظار همه است از جمله من و دخترانم. نوشته هایم را مرور میکنم تمام سال پراست از ماجراهای پیچیده
از بازی هایی که روزگار فصل به فصل برایم آغاز کرد و من چون بازیچه ای به هر سو پرتاب شدم پر از کینه شدم و پر  
   از عشق ، خالی از احساس شدم و باز قلبم آکنده از مهر شد آفراد مختلفی که سر راهم قرار گرفتند چه آنها که مهر ورزی کردند و شدند دوستان همیشگی ام و چه آن دسته که از سر کنجکاوی  سرک کشیدند و  بالاخره انها که از روبرو خنجر زدند، همه و همه جزیی از خاطرات سالی شدند که من تجربه کردم چطور یک مادر مجرد باشم و با چنگ و دندان زندگی از هم گسیخته ام را سامان دهم. در این آخرین هفته سال می نویسم تا تشکر کنم از تک تک دوستان و نادوستان چرا که هر کدام درس بزرگی به من آموختند چه آنهایی که در سربالایی راه دشوار و نا هموارزندگی جدیدم به گرمی دستم را گرفتند و به طرف بالا راهنمایم بودند و چه آنها که از نزدیک با لگد و از دور با پرتاب سنگ این راه  را سخت تر از آنچه که بود کرده و مشکلی به مشکلات بی شمارم اضافه کردند از دسته اول مهر و وفا و دوستی آموختم و اما سپاسگزاری عمده ام از دسته دوم است که از من زنی به مراتب شجاعتر ساختند یک مادر مقاوم که مثل کوه همیشه ایستاده 
 دوستتان دارم و میدانم و میگویم که سال جدید برای انسانهای خوب سال خوبیست 

Shirin Neshat - Artist as Activist


Shirin Neshat: The Un-Private Collection: Artist as Activist from ALOUDla on Vimeo.

موهبت عدم شناخت


اگر چیزی در زندگی وجود داشته باشد – جدا از خود زندگی - که باید بخاطرش خدایان را شکرگزار باشیم که آن را به ما ارزانی داشته اند، آن چیز همانا موهبت عدم شناخت است: ما نه خود را می شناسیم و نه دیگری را. روح ما قهقرایی تاریک و لزج است، چاهی سیاه بر سطح بیرونی جهان که هیچگاه کسی نمی تواند چیزی از درون آن بیرون بکشد. هیچکس خود را دوست نمی داشت اگر به تمامی خود را می شناخت، چرا که تنها خودپسندی حاصل از عدم شناخت از خود است که خون به رگان زندگی معنوی ما می رساند و نمی گذارد که روح به مرض کم خونی بمیرد. هیچکس از ما دیگری را نمی شناسد، و چه خوب که نمی شناسد، اگر می شناخت آنگاه نه تنها در وجود دیگری بلکه در وجود مادر، همسر و فرزند نیز آن دشمن خونی متافزیکی خود را بازمی یافت.
ما یکدیگر را می فهمیم چون هیچ چیز ازیکدیگر نمی دانیم. این همه زوج خوشبخت چه میشدند اگر می توانستند در روح یکدیگر نگاه کنند، اگر می توانستند آنطور که رمانتیک ها می گویند همدیگر را درک کنند، بی آنکه متوجه خطری باشند که از کلامشان برمیخزد، حتا اگر این خطر آنقدرها هم بزرگ نباشد؟ هیچ زوجی وجود ندارد که براستی خوشبخت باشد، چرا که هر یک از این دو در نهانخانۀ ضمیرش، آنجایی که روح به شیطان تعلق دارد، یا تصویر صیقل یافته و آرمانی مردی را حمل میکند که با تصویر زمخت شوهرش همخوانی ندارد، یا پیکر مبهم زنی آرمانی را که با پیکر آشکار زنش قابل انطباق نیست. خوشبخت ترین انسانها آن کسانی هستند که به تمایلات ارضا نشدۀ خود آگاهی ندارند، و بدبخت ترین انسانها آنانی که آگاهی دارند ولی نمی خواهند اعتراف کنند که بدبختند، تنها گاهی اوقات یک طغیان ضمنی یا یک خشونت آنی، آن هم به شکلی سطحی و به واسطۀ کلمات و حرکات آن اهریمن پنهان را بیدار می کند، آن حوّای باستانی را، آن جوانمرد سلحشور را و آن رقاصۀ پری وش را.
زندگی ما یک سوء تفاهم سیال است، نقطه ایست شاد و مسرور در مرکز دایره ای که حد فاصلی میسازد میان عظمتی که وجود ندارد و خوشبختیی که نمیتواند وجود داشته باشد. و رضایت داریم چون میتوانیم علی رغم اندیشه و دریافت هایمان به وجود روح معتقد نباشیم. در مجلس رقص بالماسکه ای که زندگی ماست نقابهای دلپسند برای ما کافی ست چون در چنین مجلسی تنها نقاب است که به حساب می آید. ما بردگان نوریم و بردگان رنگ، همانطور در رقص گام برمیداریم که در واقعیت، و حتا برای یک لحظه نیز سرمای یخین شب بیرون را احساس نمی کنیم - مگر آنکه در گوشه ای تنها بایستیم و در رقص شرکت نکنیم – سرمای یخین بدنی میرا و پوشیده در تنپوشهای ژنده ای که پس از مرگ تن نیز به حیات خود ادامه می دهند، سرمای یخین همۀ آنچیزی که گمان داریم خود ما هستیم، اما در واقع هیچ نیست بجز تقلید مسخره آمیز آنکسی که در درون خود او را آن من حقیقی می پنداریم.
همۀ آنچه که می گوییم و انجام می دهیم، همۀ آنچه که می اندیشیم و احساس می کنیم، همگی یک نقاب واحد به چهره و یک لباس بالماسکۀ واحد به تن دارد. هرقدر هم که بخواهیم لباسی را که پوشیده ایم از تن دورکنیم باز هم هیچگاه به عریانی نخواهیم رسید، چرا که عریانی پدیده ایست روحی و به لباس درآوردن ربطی ندارد. و اینچنین است که ملبس به روح و جسم و پوشیده در لباسهای رنگارنگ بالماسکه، که همانطور به بدن هامان چسبیده که پر به تن پرنده، شاد یا ناشاد، یا بدون آنکه بدانیم چگونه، مانند کودکانی که بازی های جدی می کنند این مهلت کوتاهی را که خدایان به منظور سرگرم شدن خویش به ما ارزانی داشته اند تا به آخر زندگی می کنیم.
و یکی از ما، و او نیز به ندرت، در یک لحظۀ رهایی، یا زیر بار نفرینی که بر دوش دارد، ناگهان چشم بازمی کند و می بیند که همۀ آنچه که ما هستیم ما نیستیم، که آنچیزی که به آن یقین داریم فریبی و آنچیزی که حقیقتش می پنداریم دروغی بیش نیست. فرد مورد نظر چون در یک لحظۀ کوتاه کل کیهان را برهنه می بیند یا فلسفه ای بنیان می نهد یا مذهبی در خیال می پروراند. فلسفه اش همه جا منتشر میشود و مذهبش پیروانی پیدا می کند: کسی که به فلسفه اش اعتقاد دارد آن را مانند تنپوشی نامرئی به تن می کند و کسی که به مذهبش ایمان می آورد آن را مانند نقابی که به زودی فراموشش می کند به چهره می زند.
و مایی که نه خود را می شناسیم و نه دیگری را با خشنودی یکدیگر را می فهمیم و همچنان رقص کنان چرخ می زنیم و در ساعات تنفس همانطور که جدی و انسانی و عبث به موسیقی سترگ ستاره ای گوش می دهیم، با یکدیگر خوش و بش می کنیم، در حالی که نگاه های موهن و تحقیرآمیز برگزارکنندگان این نمایش از دور به ما خیره شده اند. تنها آنانند که می دانند که ما زندانیان توهمات خویش هستیم، توهماتی که آنان خود برایمان آفریده اند. ولی اینکه دلیل این توهمات چیست و چرا باید این یا آن تصور موهوم وجود داشته باشد، و اینکه اینان که خود دچار توهمات هستند چرا ما را وادار می کنند که در اشتباه 
زندگی کنیم، این را بدون شک خود برگزارکنندگان این نمایش نیز نمی دانند.

فرناندو پسوآ - برگردان: حسین منصوری


دلتنگی یعنی
روبروی من نشسته بودی
و خاطره‌ی روزی دیگر
جایی دیگر
کف دست‌هام عرق کرده بود

عباس معروفی

کابوس

چادری بر سرم 
با چمدان های از هم گسیخته
پریشان، دوان دوان
در جستجوی کفش های گم شده ام
تمام گوشت تنم میسوزد
و از جای جای سوزن هادرد زوزه میکشد
کوره راهی در برابرم 
مملو از بخار الکل و بوی خون 
پریشان با پای برهنه
می گریزم

Turkmen Jewelry Collection

<p> Please enable flash to view this media. <a href="http://get.adobe.com/flashplayer/">Download the flash player.</a></p>

Please enable flash to view this media. Download the flash player.




پاکدامنان





من آن زن ناخلفی هستم 
که هرزگی را با تمام وجود پذیرفتم
آنگاه که این واژه  را « تو » برایم معنا کردی
من تاج هرزگی را با افتخار بر سر نهادم
از آن زمان که تو خود را جزو پاک دامنان شمردی
و خدایانی که عاجزانه ستایش میکردی
در دودی غلیظ و سبک 
.تو را غسل تعمید دادند
فراموش نکن
 اگر زمانی با بت بزرگ
 در حال نیایش بودی
حضور یا عبور مرا نادیده بگیر
حتی از فکر کردن به من بر حذر باش
من بی اندازه ستاره بر دامن دارم 
و آنقدر آبی ام 
که حتی نیم نگاهی به سوی من 
در مسلکتان گناهیست کبیره
و کفاره ی آن
  روزهای طولانی مصلوب کردن توست 
در چهارچوب خانه ای که
صدها سال است ار آن گریخته ای
آری تو در وحشتناک ترین وضعیت
که تصورش
تمام وجودت را دچار هراس میکند 
مصلوب خواهی شد
و در برابر زنی هرزه 
کفاره ی گناهت را پس خواهی داد

گردن ب ن د

چند گردنبند دیگر از سرنج ها بسازم
تا بوی خون را حس کنی 
و کجای پوست تنم را سوراخ کنم
 تا عمق فاجعه را ببینی
از آن زمان که تمام روز
 روی شیشه های شکسته 
قدم بر می داشتم
هزار سال گذشته
 اما زخم ها هنوز تازه اند
و گرمی خون میتواند
انگشتان یخ زده ام را به حرکت در آورد
من عاجزانه و مستأصل 
 در جستجوی 
یک میلیمتر مربع پوست بی حفره 
روی تنم هستم
جای بکری که در انتظار
 فرو کردن تیز ترین و گران ترین 
 سوزن موجود در بازار است
...تا خون استفراغ کند
سرنج ها را باید نخ کنم
.سرنج ها را باید نخ کنم

آیه های زمینی


شعر : فروغ فرخزاد
اثر : نادر مشایخی
آواز : سپیده وحیدی
سوپرانو : مارلیز پترسن





November - Tom Waits

Henry Charles Bukowski






“The nights you fight best are

when all the weapons are pointed at you,
when all the voices hurl their insults
while the dream is being strangled.


The nights you fight best are
when reason gets kicked in the gut,
when the chariots of gloom encircle you.


The nights you fight best are
when the laughter of fools fills the air,
when the kiss of death is mistaken for love.



The nights you fight best are
when the game is fixed,
when the crowd screams for your blood.



The nights you fight best are
on a night like this
as you chase a thousand dark rats from your brain,
as you rise up against the impossible,
as you become a brother to the tender sister of joy



and move on 



regardless.”



Charles Bukowski

ساناز زارع ثانی - آیین رازها

دریا که طوفانی میشود
احتمال گم شدن قایقها بالا میرود از آب
و هیچ فانوسی
جای آفتاب را نمی گیرد
چرا که آفتابگردانها
هیچ وقت
قایق نبوده اند
تا به تفسیر فانوس برسند

روزی که طوفان شد
ما مرده بودیم و به داد هم نمیرسیدیم
و سرمان هی به صخره ها می خورد
و در آب فرو می رفتیم

احتمال پیدا شدنمان
زیر آب پنهان شده بود
و ماهیها از ما بالا می رفتند

من باله در آورده بودم زیر آب
و تو دندانهایت را
به نهنگ قراضه ای قرض داده بودی
که اگر گرسنه شد
جای تو مرا بجود

هی پولک می انداختم زیر آب
هی زیبا میشدم
و تو دندان نداشتی که به من بخندی

صدایم حباب شده بود
درست راس روز تولدم
در اول اسفند
دو جفت گوش ماهی به من هدیه دادی
و من
هی حباب خودم را می شنیدم
هی حباب خودم را می شنیدم
هی حباب خودم را می شنیدم

عید پاک بود
تظاهرات قلابهای سرنگون علیه ماهیها
و مسابقات جهانی شکار ماهی شایستۀ سال

من زیبا شده بودم زیر آب
و چشم اولین تور
مرا گرفت

دست وباله زدم
حیف که صدایم حباب شده بود
و تو دندان نداشتی
تا تورها را بجوی!


دریا که آرام شد
تو دنبال دندانهایت میگشتی
ومن درون تنگ
هی خودم را به مرگ میزدم

صاحب هفت سین
معتقد بود: ماهی مرده سر سال
شگون ندارد

مرا به آب انداخت

تو از دلتنگی
نهنگ شده بودی
و زنده زنده
مراجویدی!


خوب من
با باد رفته بودم
به سرزمینی که در جغرافیا نبود
زبان تازه ام الفبایی نداشت
برایت نامه های بی خطی می فرستادم
خوب من
هیچ شاخه ای هرگز به جدا شدن فکر نمی کند
مگر به هنگام طوفان
به زنگاه مرگ
ما جدا شدیم
و نفهمیدیم
تو روزی در ماه زندگی خواهی کرد
و من در اتاق دوری به موازات رودخانه ها
برگهای درخت خاکستر
و پرندگانی که هرگز از برابر چشمهایت عبور نخواهند کرد
خوب من
تو برای تنفس
هیچ هوایی نداری و من
هوای تازه
آلوده ام می کند
با این همه
تا سقوط هردویمان فاصله ای ناچیزست
تو می توانی به راحتی
بی آنکه نیروی جاذبه دو پایت را به سطحی بچسباند
در فضا شناور شوی
من بی آنکه بخواهم
می توانم به مرکز زمین تبعید
و به چشمه های جوشان فلز
پناهنده شوم
ما می توانیم
جایی میان هیئت چند ستاره ی گمنام
بازوانمان را حلقه کنیم
بی آنکه در سیاهچاله ای فروبغلتیم
به کهکشانهای خاموش سفر کنیم
من شعر بگویم
تو گوش دهی
و هیچ چیز جز ارتعاش خفیفی از زمان
ما را به آخرین خورشید

نزدیک تر نکند

لیلا فرجامی

As One Listens To The Rain by Octavio Paz

Listen to me as one listens to the rain,
not attentive, not distracted,
light footsteps, thin drizzle,
water that is air, air that is time,
the day is still leaving,
the night has yet to arrive,
figurations of mist
at the turn of the corner,
figurations of time
at the bend in this pause,
listen to me as one listens to the rain,
without listening, hear what I say
with eyes open inward, asleep
with all five senses awake,
it's raining, light footsteps, a murmur of syllables,
air and water, words with no weight:
what we are and are,
the days and years, this moment,
weightless time and heavy sorrow,
listen to me as one listens to the rain,
wet asphalt is shining,
steam rises and walks away,
night unfolds and looks at me,
you are you and your body of steam,
you and your face of night,
you and your hair, unhurried lightning,
you cross the street and enter my forehead,
footsteps of water across my eyes,
listen to me as one listens to the rain,
the asphalt's shining, you cross the street,
it is the mist, wandering in the night,
it is the night, asleep in your bed,
it is the surge of waves in your breath,
your fingers of water dampen my forehead,
your fingers of flame burn my eyes,
your fingers of air open eyelids of time,
a spring of visions and resurrections,
listen to me as one listens to the rain,
the years go by, the moments return,
do you hear the footsteps in the next room?
not here, not there: you hear them
in another time that is now,
listen to the footsteps of time,
inventor of places with no weight, nowhere,
listen to the rain running over the terrace,
the night is now more night in the grove,
lightning has nestled among the leaves,
a restless garden adrift-go in,
your shadow covers this page.


Anais Nin on Anger and the Artist

سه پاس گُضارم

روزگار غریبی دارم... از آن روزهای بی واژه... روزهائی که پرازحرف هستی و توان گفتن نیست. کلمه پیدا نمیکنی هیچ واژه ای کمک نمیکنه تا حالت واقعیتو توصیف کنی بنویسی بریزی بیرون خاکروبه ها رو، آشغالها رو، خون های خشک شده ی رو زخم هائی که مدت هاست چرکی شدن باید همه رو ریخت بیرون اما نمیشه گفتنی نیست یا توانش در من نیست حرفهای انباشته درسینه انگار یخ زده اند. ازاون وقتا که فرصت پاک کردن اشکاتو نداری از اون روزا که اشک میشه یکی از اعضای صورتت و همیشه اونجاست روی گونه هات و کناره های گوش و گردن از خیسی و رطوبت جاری دائمن خنکه. این روزا درزندگی باید روزای گرونی باشن روزای غریب! اون خبرهائی که همیشه مال دیگران بود و به مردم بیچارۀ غریبه تعلق داشت مال یک "عده"!!! اونائی که خونشون آتیش گرفت اونائی که بیماری لاعلاج گرفتن و اونائی که زندگیشون از دست رفت و... و ... و... مال من گویا تمام شدنی نیستن خودم شده ام سرفصل صفحۀ حوادث! خودم موضوع داغ وسوژۀ مهیج و محبوب آدمها شده ام چه داستان هیجان برانگیزی شده این زندگی سراسر کثافتم!! باید بنویسم باید واژه های یخ زده راتکان دهم خوردشان کنم و بیرون بریزم ازاین سینۀ پردرد و زخمم بنویسم تا دیگران بخوانند و هیجان زده شوند و برای یکدیگر تعریف کنند: آن زنی که چنین و چنان شد، آن خانه... آن خانواده... جائی خواندم" زندگی تمامن یک بازیست چشمهای خود را ببندید و به بازی ادامه دهید هیچ چیز را جدی نگیرید." اگر اینطور باشد من یک بازیگر بسیار قهارم و باید خیلی مغرور باشم که در یکی از سخت ترین بازی ها شرکت کرده ام اما نمیدانم برد و باخت این بازی کی اعلام میشود و من اگر تمایلی به این بازی نداشته باشم باید کدام مادر به خطائی را مطلع کنم ! داور کیست و قانون این بازی چیست؟
شاید هم باید بر این همه خندید و خدا راشکرکرد من باید سپاسگزارخدائی باشم که نمیدانم به کدام گوری رفته و به خاطر رویدادهای بدتری که هنوز وارد روزهای زندگی ام نشده اند همیشه و در همه حال شکر گزار باشم. آن خدا کجاست؟

بدون عنوان

آن سه چهار دقیقه خیلی سخت گذشت . همان چند دقیقۀ کذایی که داشتم زیر نگاه بی تفاوت تو که روی بازوت لم داده بودی روی تشک دنبال لباس های زیرم می گشتم تا بپوشم شان . هیچ چیز بدتر از سکوت و خواندن ذهن آدم ها توی این لحظات نیست . میدانستم داری فکر میکنی من یک زنِ لونتیکِ نامتعادل ام که خودم خودم را نقض می کنم . میدانی چطور فکرت را میخوانم ؟ از انجا که بارها با صدای بلند همین ها را گفته یی . خب , حق هم داری . خودم شرط گذاشته بودم هیچوقت بعد از سکس وقتی روی تخت ولو شدیم و داریم سیگار شریکی می کشیم درباۀ تفاوت ها و تضادهایمان حرف نزنیم . دربارۀ چیزهایی که فقط چیزند و می توانند عیش مان را از دماغمان خالی کنند . دربارۀ حقیقت ها , نه واقعیت ها . اما هربار این من هستم که میزنم زیر حرفم . چرایش را هیچوقت نفهمیدم . اما حالا یقین دارم به طرز غریبی به این بحثِ خانه خراب کن بعداز همخوابه گی معتادم . به این که برای هزارمین بار این واقعیتِ تخمیِ به قول تو پررنگ را بکوبی توی صورتم که ما چقدر در جهت مخالفِ بدن هایمان از هم دوریم , که نمی شود با تن دادن حتی یک مویرگ از قلب کسی را صاحب شد چه برسد به ذهن اش را و تمام اتاق با شنیدن این دری وری ها برای هزارمین بار پتک می شود توی ملاجم , دلم می خواهد انگشت بیاندازم زیر پوستم و قلفتی لایه های تن م را که با تو خوابیده , که لذت برده که خواسته که مانده جدا کنم و فرو کنم توی حلقت . واقعیت و حقیقت و عیان و نهانم را مچاله کنم توی ماتحتت طوری که تا عمر داری از دهان برینی . صدایم می زنی . برمیگردم سمتت . با چشم اشاره می کنی زیر صندلی . لنگه کفشم را برمیدارم و میزنم به چاک .

انسیه اکبری
/ شاعر-عکاس

Charles Bukowski: The Man With The Beautiful Eyes

The Man with the Beautiful Eyes from Jonathan Hodgson on Vimeo.