...هر کار هنری
مثل چیزی است که خود را در آینه پیدا کند،
و آن آینه،
خود انسان است.
Thursday, January 1, 2009 Posted by Faranak
...هر کار هنری
مثل چیزی است که خود را در آینه پیدا کند،
و آن آینه،
خود انسان است.
Saturday, December 20, 2008 Posted by Faranak
اولین تجربه هائی که با رنگ،بوم و سه پایه داشتم با وجودپرستوفروهرآغازشد.حضورش،تحکمش، خنده های بی صدایش و زنانگی بی اندازه و بی زیورش به زودی جزئی جدائی نا پذیراز آتلیه نقاشی کنار زاینده رود شدند. دستهای پرستو ازهمان زمان که طبیعت بیجان را برایمان جا به جا میکرد یا دسته بزرگ و رنگارنگ گلهای وحشی را در کوزۀ سفالی قرار میداد، برایم بسیار پرمعنا بودند. حتی وقتی موضوعی را توضیح میداد از دستانش کمک میگرفت.فرم و حرکت دستهای او ازهمان روزهای اول در ذهنم به یک کلیشه تبدیل شد،کلیشه ای که لزوماً با اثر هنری ارتباطی تنگا تنگ داشت. کلامش تازه و شنیدنی بود و همین مسئله در عین حال که ما را تشنه تر میکرد به دستهای لرزانمان جهت می بخشید. جمله های منحصر به فردش قریب به ۲۰ سال است که هنگام خلق تک تک نقاشی هایم با من است، مثل «فقط نگاه نکن سعی کن رنگها را ببینی» و یا « این گلها بیش از حد گل شده اند.»
آن چنان به او خو گرفته بودیم که روز پایان ترم همه چشم گریان داشتیم. آن زمان گاهی از دو پسرکش میگفت و عکسشان را نشانمان میداد با کنجکاوی می پرسیدم مدتی که درتهران نیستید آنها با که میمانند؟ و او با حالتی که گویا میخواهد ازقدیسه ای واقعی صحبت کند چشمانش را به سقف میدوخت و می گفت: با مادرم، فرشته نجاتم، اوست که همیشه به دادم می رسد. آنچه مسلم بود اینکه رابطۀ او و پروانه فروهر رابطه ایست بس عمیق و صمیمانه. امروز در آستانۀ دهمین سالگرد پرپر شدن فرشته نجات او به همراه پدر بزرگوارش، پرستوی مهربان را می بینم که سیاهپوش با چهرۀ برغم نشسته چنان درسوگ آنها سخن میگوید گوئی درتمام این ده سال سر سوزنی از سوزش قلب داغ دیده اش کاسته نشده است و با همان صدای محکم وپرصلابتش، غمگنانه داد سخن سر میدهد، حال بعد از گذشت سالیان باز او می بینم. چشمها همان چشمهاست ولی سایه ی غمی سنگین روی آنها را پوشانده وقتی دستهایش را به حالت تمرکزجلوی صورتش می آورد باز همان کلیشه قدیمی در ذهنم جان می گیرد، دستهائی که روزی نقاشی ها یمان را با حرکاتش در فضا نقد و بررسی میکرد اکنون در حسرت به آغوش کشیدن بزرگان ازدست رفته اش گوئی بی جهت و سرگردانند. سخنانش، ظلمی که در حق او و سایربازماندگان فروهرها شده و درد سنگینی که بر دوش میکشد، همه و همه قلبم را فشرد.باز تاب این درد سنگین در آثار هنری پرستو آشکار است. آثارش به اندازۀ صدها کتاب حرف در بر دارد و من هر کدام را یک اثر هنری سهمگین می نامم پرستو فروهر یادگار این دو آزادۀ شادروان دردادخواهی از قتل های زنجیره ای همچنان پا بر جاست و به گفته ی خود او برای بر پائی مراسم بزرگداشت پیوسته پا فشاری خواهد کرد. کوچه مرادزاده و خانۀ پدری او آذر ماه هر سال با نور شمع مزین خواهد شد
.http://video.google.fr/videoplay?docid=-474604886667294885 bakhshe awal (paris)
بزرگداشت فروهرها و دادخواهی قتل ها را در لینک بالا ببینید
Thursday, December 18, 2008 Posted by Faranak
پشت این پنجره شب، مرد ملامتزده اندوه تماشا می کرد
زرق و برق غم غربت به قفس سینه تنگش خبر از فصل جدایی می کرد
بر گلوگاه نفس، حبس، دو صد منزل غم
بغض بر دیده و از عجز به خود صبر تمنا می کرد
پشت این پنجره هم شاخه گل سرخ به تنهاییه خود خو می کرد
به دلش دولت شیدایی و هر شب سر آسوده به فردا می کرد
مرد دید آن گل سرخ از پس شب
خاک سردش غم دوران تباهی
ریشه اش خشک به لم یزرعیه آفت درد
وین عجب، بر رخ خود از غم و اندوه به اکسیر رهایی، طرب و شور نمایان می کرد
پشت این پنجره شب، مرد ملامتزده اندوه و ندامت به چشش ننگ آمد
شب که انجام شد آن تک گل تنها؛ گل سرخ
خشک شد از تب ویرانگر درد
پشت این پنجره شبهای دگر، مرد هم عشق تماشا می کرد
مرد هم شوق تماشا می کرد
ا.ک.م
Wednesday, December 17, 2008 Posted by Faranak
Monday, December 15, 2008 Posted by Faranak
مردي دهاتي با تبري در دست كنار درخت گلابي ايستاد. درخت غان داد زد :
- آهاي درخت گلابي، اين مرد براي انداختن تو آمده.
مرد دهاتي دستهي تبرش را محكم كرد و شروع كرد به تبر زدن درخت، تا آنرا بياندازد.
درخت مورد با فرياد گفت :
- آهاي درخت گلابي عجب بلايي دارد سرت ميآيد، كو آن همه غرور و تكبري كه به هنگام ميوه دادن داشتي؟
درخت غان گفت :
- حالا ديگر با شاخههاي پربركت مانع از رسيدن آفتاب به ما نميشوي.
درخت گلابي كه در حال مرگ بود، آهسته گفت :
- اين مرد دهاتي كه دارد مرا مياندازد، مرا به كارگاه يك مجسمهساز معروف خواهد برد و مجسمه ساز هم با هنرش از من مجسمهاي زيبا و قشنگ خواهد ساخت، مرا به يك معبد هديه خواهند داد و آدمها براي ستايش من خواهند آمد، اما شما دوتا، تو درخت مورد و تو درخت غان، براي شما هم هر لحظه اين خطر هست كه به وسيلهي آدمها مجروح شويد، به وسيلهي آدمهايي كه برگهايتان را خواهند چيد و با آنها تاجهايي خواهند ساخت كه به روي سر من خواهند گذاشت!
برگرفته از قصهها و افسانهها – لئوناردو داوينچي – معرفي و بازنويسي از برونو نارديني – ترجمهي ليلي گلستان – انتشارات كتاب نادر
Saturday, December 6, 2008 Posted by Faranak
ای که این ره به خطر رفته ایی از گردنه عشق، هواست ماندست؟
افسار بگردان اگر اینک به دلت رحمی هست
باکت نیست، حراست نیست هم ،
هوش باش...، عربدهٔ رهگذرانش همه جا پیچیدست
پشت هر پیچ، دلی خونین است،
پس هر شام سیه، زیر هر تکهٔ سنگ،
ردی از همچو تویی عاشق شیدایی هست
چشم هر جا ببری، دیده هر جا فکنی، کشتهٔ چشم نگاری خفتست
خاک هر رهگذری ار گذری با همه سعی، غرق در خون دلی آشفتست
کوهها شد همه پست،
پشت دیوان همه بر خاک نشست،
گهریها که به بازو شد برون از دل سنگ
روزها و شبها به تمنای یکی گوشهٔ چشم، سالها در طلب یک لبخند
گو که ارزد به دو بیشش محنت، یار ما را لبه خندان، دل نرم
لیک هر خنده که پنداریش از سازش هست، قاتلی دست به خون آغشتست
خوبرویی دلسنگ، خنده ها برلب و مست،
تیغ بر دست، کمر به قصد جانت بستست
خبرت آیا هست؟
خود به راهش ماندست هر که از اول هست،
راه اینجا بستست...
ای که این راه خطر کردهایی،
ای بی خود و مست،... افسار بگردان اگر از عقل ترا چیزی هست.
ا.ک.م
Friday, December 5, 2008 Posted by Faranak
تجربه های سالخوردگی گاهی تلخ است گاهی شیرین.
در طول سالیان گهگاهی طوفانی می آید و همه چیز را در زندگی آنطور
جابجا می کندکه هیچوقت فکرش را نمیکردی .عوامل جابجا شده در جایگاه
جدیدشان باقی میمانند.
زمان میگذرد وباز هم میگذرد ، خیلی ساده به وضعیت جدید عادت میکنی
گوئی می بایست به این صورت می بود و من نمیدانستم ، درک نمی کردم،
شعورم کمتر بود و یا دیدگاهم به گونه ای دیگر.
با کمی تفکر در می یابی آن گرد بادی که آمد و همه افکار و ارزشها و
ملاک های ذهنی
تو را آشفته کرد و شوک سهمگینی به تمام وجودت وارد کرد،
جبرروزگاربوده و اجتناب ناپذیر است.
به مرور زمان این واقعه آنقدر کمرنگ میشود که هم درد آن
را فراموش میکنی و هم ناخواسته به آن خومی گیری.
وقتی در زندگی ، بعضی مسائل سرو ته میشود و پشت و رو،
چاره ای نداری جزآنکه پشت و روقبولش کنی چون برای خوب دیدن
نمی توانی خودت را حلق آویز کنی.
راه دیگر توجیه این مسئله و پذیرفتن جبر روزگار این است که فکر کنی
این سر وته به نظررسیدن مسائل در واقع حقیقتی است که همیشه وجود
داشته اما به علت متفاوت بودن دیدگاه ما آن را جور دیگری میدیدیم ،
بر اساس ذهنیات و قضاوت خودمان.
در نتیجه آمدن گردباد و عوض شدن همه چیز مساوی است با دارا شدن
دیدگاهی جدید به مسائل پیرامونمان که باعث زشت و کریه شدن بعضی
از زیبائیهای زندگی و از طرفی زیبا به نظر رسیدن پاره ای از زشتی ها
می شود.
حالا شما میخواهید جزو افرادی باشیدکه دیدگاه اولیه را حفظ میکنند یا خود
را به دست گرد بادهای زندگی می سپارید تا دیدگاه های تازه نسبت به مسائل
پیرامونتان پیدا کنید؟
من درست نمیدانم میخواهم در کدام گروه باشم !
Tuesday, December 2, 2008 Posted by Faranak
لاشخور به پاهايم نوك میزد. پوتينها و جورابهايم را پاره كرده بود
و به خود پاهايم نوك میزد. يكسره ضربه میزد، بعد با ناآرامی چندبار
در هوا پيرامونم چرخي میزد و به كارش ادامه میداد. مردي از كنارم
گذشت، لحظهاي به من نگريست و پرسيد كه چرا در برابر اين لاشخور صبر
پيشه كرده ام. گفتم: «بي دفاعم. لاشخور به سراغم آمد و شروع به
نوك زدن كرد، میخواستم او را برانم، حتي كوشيدم خرخره اش را بگيرم؛
اما خيلي قوي است، میخواست به صورتم بپرد. من هم با رضايت كامل
پاهايم را فدا كردم. حالا ديگر تكه دو پاره شدهاند.»
مرد گفت: «شما زجر میكشيد؛ با گلوله اي كار لاشخور تمام است.»
پرسيدم: «به همين سادگي؟ شما اين لطف را در حق من میكنيد؟»
مرد گفت: « با كمال ميل. فقط بايد به خانه بروم و تفنگم را بياورم.
میتوانيد نيم ساعتي تحمل كنيد؟» پاسخ دادم: «نمیدانم.»
لحظهاي از شدت درد خشكم زد،
بعد گفتم: «خواهش میكنم هر جور شده اين كار را بكنيد.»
مرد گفت:« خب، با عجله بر میگردم.» لاشخور در زمان گفتوگو
آرام گوش فراداده و اجازه داده بود كه من و آن مرد با هم نگاههايي
رد و بدل كنيم. میديدم كه همة ماجرا را دريافته است؛ به هوا پريد،
در دوردستها چرخي زد، در حاليكه به پشت افتاده بودم، خود را آزاد
حس میكردم، دست شبيه او كه غرق در خون من بود،
خوني كه همة پستيها را پوشانده و تمامیكرانه را در برگرفته بود.
فرانس کافکا
منبع: دنياي سخن شماره 84 ، آذر- دي اسفند 71