Spiga

Turkmen Jewelry Collection

<p> Please enable flash to view this media. <a href="http://get.adobe.com/flashplayer/">Download the flash player.</a></p>

Please enable flash to view this media. Download the flash player.




پاکدامنان





من آن زن ناخلفی هستم 
که هرزگی را با تمام وجود پذیرفتم
آنگاه که این واژه  را « تو » برایم معنا کردی
من تاج هرزگی را با افتخار بر سر نهادم
از آن زمان که تو خود را جزو پاک دامنان شمردی
و خدایانی که عاجزانه ستایش میکردی
در دودی غلیظ و سبک 
.تو را غسل تعمید دادند
فراموش نکن
 اگر زمانی با بت بزرگ
 در حال نیایش بودی
حضور یا عبور مرا نادیده بگیر
حتی از فکر کردن به من بر حذر باش
من بی اندازه ستاره بر دامن دارم 
و آنقدر آبی ام 
که حتی نیم نگاهی به سوی من 
در مسلکتان گناهیست کبیره
و کفاره ی آن
  روزهای طولانی مصلوب کردن توست 
در چهارچوب خانه ای که
صدها سال است ار آن گریخته ای
آری تو در وحشتناک ترین وضعیت
که تصورش
تمام وجودت را دچار هراس میکند 
مصلوب خواهی شد
و در برابر زنی هرزه 
کفاره ی گناهت را پس خواهی داد

گردن ب ن د

چند گردنبند دیگر از سرنج ها بسازم
تا بوی خون را حس کنی 
و کجای پوست تنم را سوراخ کنم
 تا عمق فاجعه را ببینی
از آن زمان که تمام روز
 روی شیشه های شکسته 
قدم بر می داشتم
هزار سال گذشته
 اما زخم ها هنوز تازه اند
و گرمی خون میتواند
انگشتان یخ زده ام را به حرکت در آورد
من عاجزانه و مستأصل 
 در جستجوی 
یک میلیمتر مربع پوست بی حفره 
روی تنم هستم
جای بکری که در انتظار
 فرو کردن تیز ترین و گران ترین 
 سوزن موجود در بازار است
...تا خون استفراغ کند
سرنج ها را باید نخ کنم
.سرنج ها را باید نخ کنم

آیه های زمینی


شعر : فروغ فرخزاد
اثر : نادر مشایخی
آواز : سپیده وحیدی
سوپرانو : مارلیز پترسن





November - Tom Waits

Henry Charles Bukowski






“The nights you fight best are

when all the weapons are pointed at you,
when all the voices hurl their insults
while the dream is being strangled.


The nights you fight best are
when reason gets kicked in the gut,
when the chariots of gloom encircle you.


The nights you fight best are
when the laughter of fools fills the air,
when the kiss of death is mistaken for love.



The nights you fight best are
when the game is fixed,
when the crowd screams for your blood.



The nights you fight best are
on a night like this
as you chase a thousand dark rats from your brain,
as you rise up against the impossible,
as you become a brother to the tender sister of joy



and move on 



regardless.”



Charles Bukowski

ساناز زارع ثانی - آیین رازها

دریا که طوفانی میشود
احتمال گم شدن قایقها بالا میرود از آب
و هیچ فانوسی
جای آفتاب را نمی گیرد
چرا که آفتابگردانها
هیچ وقت
قایق نبوده اند
تا به تفسیر فانوس برسند

روزی که طوفان شد
ما مرده بودیم و به داد هم نمیرسیدیم
و سرمان هی به صخره ها می خورد
و در آب فرو می رفتیم

احتمال پیدا شدنمان
زیر آب پنهان شده بود
و ماهیها از ما بالا می رفتند

من باله در آورده بودم زیر آب
و تو دندانهایت را
به نهنگ قراضه ای قرض داده بودی
که اگر گرسنه شد
جای تو مرا بجود

هی پولک می انداختم زیر آب
هی زیبا میشدم
و تو دندان نداشتی که به من بخندی

صدایم حباب شده بود
درست راس روز تولدم
در اول اسفند
دو جفت گوش ماهی به من هدیه دادی
و من
هی حباب خودم را می شنیدم
هی حباب خودم را می شنیدم
هی حباب خودم را می شنیدم

عید پاک بود
تظاهرات قلابهای سرنگون علیه ماهیها
و مسابقات جهانی شکار ماهی شایستۀ سال

من زیبا شده بودم زیر آب
و چشم اولین تور
مرا گرفت

دست وباله زدم
حیف که صدایم حباب شده بود
و تو دندان نداشتی
تا تورها را بجوی!


دریا که آرام شد
تو دنبال دندانهایت میگشتی
ومن درون تنگ
هی خودم را به مرگ میزدم

صاحب هفت سین
معتقد بود: ماهی مرده سر سال
شگون ندارد

مرا به آب انداخت

تو از دلتنگی
نهنگ شده بودی
و زنده زنده
مراجویدی!


خوب من
با باد رفته بودم
به سرزمینی که در جغرافیا نبود
زبان تازه ام الفبایی نداشت
برایت نامه های بی خطی می فرستادم
خوب من
هیچ شاخه ای هرگز به جدا شدن فکر نمی کند
مگر به هنگام طوفان
به زنگاه مرگ
ما جدا شدیم
و نفهمیدیم
تو روزی در ماه زندگی خواهی کرد
و من در اتاق دوری به موازات رودخانه ها
برگهای درخت خاکستر
و پرندگانی که هرگز از برابر چشمهایت عبور نخواهند کرد
خوب من
تو برای تنفس
هیچ هوایی نداری و من
هوای تازه
آلوده ام می کند
با این همه
تا سقوط هردویمان فاصله ای ناچیزست
تو می توانی به راحتی
بی آنکه نیروی جاذبه دو پایت را به سطحی بچسباند
در فضا شناور شوی
من بی آنکه بخواهم
می توانم به مرکز زمین تبعید
و به چشمه های جوشان فلز
پناهنده شوم
ما می توانیم
جایی میان هیئت چند ستاره ی گمنام
بازوانمان را حلقه کنیم
بی آنکه در سیاهچاله ای فروبغلتیم
به کهکشانهای خاموش سفر کنیم
من شعر بگویم
تو گوش دهی
و هیچ چیز جز ارتعاش خفیفی از زمان
ما را به آخرین خورشید

نزدیک تر نکند

لیلا فرجامی