میان ماندن ورفتن...
میــــان مـانــدن و رفــتــن حکـایـتـی کردیم
کــه آشـکــارا در پــرده ی کـنـایـت رفــت
مجـال مـا همه این تنگمـایـه بـود و، دریـغ
که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت
Tuesday, November 25, 2008 Posted by Faranak
میان ماندن ورفتن...
میــــان مـانــدن و رفــتــن حکـایـتـی کردیم
کــه آشـکــارا در پــرده ی کـنـایـت رفــت
مجـال مـا همه این تنگمـایـه بـود و، دریـغ
که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت
Thursday, November 20, 2008 Posted by Faranak
چونان دریچه ای خاموش
سپیده سرزده از راه آمد
تمامی هستی را به آتش کشید
ولی دریغ
چون گلی که نامش را
فرصت نکرد تا بیابد
پیش از شکفتن
عطر دلاویزش را
آرام و بی صدا، همراه گلبرگهای نا شکفته
زیر تابش آفتاب رها کرد
و نه نور ماند ونه صبح و نه پرنده
و حتی گفته ای که در یاد ماند
دریغ از آن طلوع زیبا
و این غروب غمگین
ما ماندیم و غموایه های هستی
قطعه ای از کتاب " شاید یک روز"
پروانه فروهر شهریور ۶۷
پرستو و آرش عزیز
یاد و خاطره فروهرها در دهمین سالگرد آذرماه خونین ۱۳۷۷ گرامی باد.
روحشان شاد
Posted by Faranak
Posted by Faranak
شب كه خود مامنيست وحشت زده را و پناهي تا اندوه راآورد به آغوش به تنگ
گرچه خود فرياديست شب بر آمده از دردي چندين ساله از اهتكار خزينه هاي صبر
خود مرحميست نه چندان غريب
گوش تا گوش تنها سكوتست و چندان نظر سوي من
و اي واي اين دل تنگم
سرباز كرده ام امشب به اي واي عقده چركين اين دردم
كه شب اينجا صداي وايو اي واي غريب عاشقان را نعره پندارند
و هر شب من به زير بي نفس آوار تنهايي اگر آهي كشم اينجا
به گوش خفتگان نامردمان دشنام مي ماند
آهم از دل گر چه در مقياس سرد اين تن يخ بسته
چون ابري مصرانه حيات قلب من را گوشزد سازد
ولي اي واي قلب من
به زير برف سرد فصل يخبندان روح من هراران آه را خفتست
شبم سردو تنم سردست و اين آهم كه خود ميراث اين دردست
و اي واي اين دلم تنگست
ا.ک.م
Wednesday, November 12, 2008 Posted by Faranak
بازار هنر به ضلع شمالی مدرسه چهارباغ متصل است. طول این بازار حدود۳۰۰ متر است
و با گذشت زمان نامهای گوناگونی به خود گرفته است مانند بازار سلطانی، بازار شاهی
بازارچه بلند. شعاعهای نوری که از سقف مشبک بازار برسنگ فرشهای چندصد ساله
سرازیر میشود فضائی بسیار زیبا و دلچسب به وجود می آورد.
تقدیم به همسرم که خاطرات زیبائی از این گوشه اصفهان دارد.روزهای کودکی در خانه چهارباغی چسبیده به بازارچه بلند که هنوز درخت سرو تنومندش در وسط پارک هشت بهشت پا بر جاست.
Tuesday, November 11, 2008 Posted by Faranak
به یاد خواهرم نازی
درباره خویشتن خویش اندیشیدن وحشتناک است
اما این تنها راه صمیمانه کار است:
اندیشیدن درباره خویشتن خویشم بدانگونه که هستم
اندیشیدن به جنبه های زشتم،
اندیشیدن به جنبه های زیبایم،
ودر شگفت شدن از آنها.
چه آغازی میتواند محکم تر و استوار تر از این باشد؟
از چه چیزی میتوانم رشد خود را آغاز کنم
جز از خویشتن خویشم؟
۱۰/ سپتامبر/ ۱۹۲۰
Friday, November 7, 2008 Posted by Faranak
پنجره هنوز باز است بیرون زیباست نقاشی بر دیوار آویخته
ولی افسوس که صندلی خالی شده...
دوست عزیزم طاهره
گرچه در میان ما نیستی اما میدانم که کلامم را میخوانی .
شاید هم در این لحظه بر فراز شانه هایم کلیدهای حروف را دنبال میکنی.
هنوز سالروز معراجت نشده ، روز تولدت هم نیست و روز تولد من هم نیست
ولی نمیدانم چرا چند روزی است تو را حس میکنم، در خاطرم ، افکارم رفت و آمد
میکنی. امشب هوای آن کردم تا به یادت بنویسم چرا که نامه نگاریهای ما بعد از۱۴
سال پایان گرفت تو رفتی و مرا با این هوس ناتمام تنها گذاشتی :اشتیاق یافتن
پاکتی با حاشیه قرمز و آبی با مهر پست هوائی در صندوق پستی ام که
برای همیشه پایان یافت
کتاب دست نوشته های دل نشینت جلوی رویم باز است که بعد از تو به همت
خانواده ات به چاپ رسید و با سخاوتمندی دختر کوچک تر شما نسخه ای از
آن نسیب من شد.
بخش همیشه طلوع را باز کردم و بسیار بر دلم نشست .
بر آن دیدم قسمتی از آن را با سایر دوستانم شریک شوم.
روحت شاد
همیشه طلوع
در آن نیمه شب ظلمانی شانه های نا شناخته ای مرا می بردند
به دوش. اصوات و اوراد در هم آمیخته بودند همه جا تاریک بود فقط
کورسوی پیه سوزی آن دورها را روشن میکرد. به همدیگر تنه
میزدند فشار می آوردندو توده انبوه مردم برای به دوش کشیدن من
با هم مبارزه میکردند های های گریه ها ، واقعیت گریه تمسخر داشت
مردی زجه میگشید که خوب میشناختمش. ضجه هایش مرا به یاد
خنده های دیوانه وار و غیر عادی او می انداخت. آن وقتها ، آن وقتها
که من هنوز نمرده بودم بارها و بارها از این خنده های رعشه آور به
تشنج نفرت کشیده شده بودم خنده هایش مثل گریه بود و شاید
گریه اش مثل خنده بود و حالا درست با همان آهنگ میگریست و من
دیگر مرز خنده ها و گریه هایش را گم کرده بودم..............
...وقتی خورشید من با تمام ابهت و عظمتش طلوع کردو آسمان را
غرق نور نمود آن احمقها مثل مورچگانی که آب در خوابگه شان بریزند
میگریختند. ولو شده بودند در هم و بر هم، همدیگر را لگد میزنند
فشار می آورند درست همانطور که برای به دوش کشیدن پیکرم
شتابزده و عجول بودندو من با نهایت وسعت قلبم طلوع را احساس
میکردم. شتابان به پا خاستم و این لحظه با شکوه همان لحظه موعود
بود، رستاخیز من، همان رستاخیز جاودانی که بسیار شنیده بودم.
و من در پیشگاه طلوع بپاخاسته، نور و حرارت و گرمای حیات، امواج
سیالی بودند که مرا در خود احاطه کرده بودند، آسمان با صدها
رنگین کمان زیبا آذین شده بودو من دستهایم را از هم گشودم و گیسوان
مرطوبم به دست نسیم افشان شده بود. فریاد بر آوردم.
خورشید من خوش آمدی ای طلوع جاودان به ظلمتکده من
خوش آمدی مرا به خویشتن بخوان مرا به ضیافت نور ببر مرا ببر
به سرزمبن نورها، بلورها ...
..............همیشه طلوع...
به قلم طاهره مدرس پور به تاریخ نا معلوم