Wednesday, January 11, 2012
Posted by
Faranak
باید می نوشتم! خسته ام بسیار خسته و دردهای زنانه دیوانه ام کرده است اما به محض اینکه احساس کردم باید نوشت بی درنگ شروع کردم... نمیدانم هجومت در زندگی ام چه معنائی داشت و چه بر سرم آمد که حتی توانائی نوشتن که بزرگترین دلخوشی زندگی ام بود از من صلب شد. این دگرگونی شاید به این خاطرباشد که آن منِ درونم معتقد است حال که قرار است چیزهای واقعی را نگویم وبیرون نریزم پس همان بهتر که ننویسم. حرف های ممنوعه! چقدر لذت میبرم که دیوانه خطابم کنند این حس خوب که در نگاه آنان بی عقل و بی نزاکت باشی این اطمینان را به تو میدهد که یکی از آنها نیستی. آن اطمینان شادی بخش! زندگی ام مسیری را دنبال می کند و یا وارد مرحله ای شده که وقتی جوانتر بودم برای آن دسته افراد با این مدل داستان، دلسوزی و ترحم به خرج می دادم یک نوع دلسوزی که توأم بود با عدم درک کامل از حس متقابل . ترحمی که در ته دل میگفتم ما هرگز درآن گروه قرار نخواهیم گرفت. داستانهای غم انگیز و باور نکردنی را از آن دیگرانی میدانستم که بسیارازمن نوعی فاصله داشتند از خوب یا بد بودنش حرف نمیزنم منظورم صرفا فاصله است مجموعه ای از عوامل و فاکتورهای گوناگونی که دیوار قطوری بین من و آن گروه از آدمها میساخت. اعتقاد داشتم به دلایل زیاد و نامعلومی من از این دایره بیرون هستم اما وای به آن روز که خودت را در مرکز آن دایره ببینی و نگاهی که روزی بر دیگران داشتی امروز دیگران بر تو بیاندازند به ناگاه شدم سرفصل خبر درصفحۀ حوادث که به عنوان چاشنی هیجان، زندگی اشرافی و یکنواخت گروهی دیگر را رنگ و بو و مزه ببخشد و سرگرمشان کند. دست سرنوشت یا هراسم مضخرف دیگری که بتوان روی آن گذاشت تو را بی آنکه بفهمی به گودالی پرتاب میکند که پاهایت تا زانو در گل و لای است، گوشهایت را جانوران موذی می جوند، تمام تنت با سوزن پوشیده شده و یک نفر بالای گودال در تریبون دائما اسم تورا با حقارت تمام تکرار میکند و یادآور می شود که تو اینجا هستی در این مکان سیاه که فقط گندابیست که با هر تلاشی برای خلاصی ازآن هر لحظه بیشتر در قعر فرو می روی.
Tuesday, December 13, 2011
Posted by
Faranak
سخنرانی شادروان پروانه فروهر چند ماه قبل از به فتل رسیدن
.پروانه فروهر
from Jamileh Nedai on Vimeo.
Sunday, November 13, 2011
Posted by
Faranak
سکوت، دسته گلی بود
ميان حنجرهی من
ترانهی ساحل
نسيم بوسهی من بود و پلک باز تو بود.
بر آب ها پرندهی باد،
ميان لانهی صدها صدا پريشان بود.
بر آب ها ،
پرنده بی طاقت بود.
صدای تندر خيس،
و نور، نورِ ترِ آذرخش،
در آب، آيينه ای ساخت
که قاب روشنی از شعله های دريا داشت.
نسيم بوسه و
پلک تو و
پرندهی باد،
شدند آتش و دود
ميان حنجرهی من،
سکوت، دسته گلی بود
یداله رویائی
.
Friday, October 7, 2011
Posted by
Faranak
Monday, September 26, 2011
Posted by
Faranak
به چند شخصیتی تُف به روح پاره گی ام
به این تقابلِ اُمید و مرگ باره گی ام
به این تجاوزِ صدها گراز در بدن ام
به این ورودِ بدونِ مجوزت به تن ام
به راست کردنِ کژدم به وقتِ نیش زدن
درست بین دوتا رانِ فربهِ یک زن
و زنده خواریِ این جسمِ چاقِ لوله شده
گهی که توی گلوی خودش گلوله شده
سریدنِ کلماتی برنده روی عصب
ورودِ نرمِ وحوشِ بدون سر به عقب
قلمبه ماندنِ یک زخم مثل خون در رگ
و گریه کردنِ یک زوزه در نبودنِ سگ
........
ببوس آلتِ مَردانه یی که اَخته شده
لبی کلفت که با سرب و میخ تخته شده
زنی که سُرخ شده توی روغنِ مایع
غذای چرب و لذیذی که میشود شایع
به زورِ درد مبّدل به ظرف ریق شدن
به وقتِ استشهاء از خودم دریغ شدن
اجازه دادنِ اینکه مرا مچاله کنی
سه باره چرخ کنی درمن استحاله کنی
.........
نشسته منتظرم با گلوله یی در سر
منی که مثل منی بو گرفته توی کمر
که گیر کرده فنرهای تخت توی تن اش
رسوب کرده به شکلی غریب توی اَن اش
شبیه کرکس پرکنده ایست توی لجن
گرسنۀ جسدی یخ زده ست توی کفن
که دست هاش به پاهاش سفت بسته شده
تلاش کرده بمیرد
عجیب
خسته
شده
انسیه اکبری 2011
Tuesday, September 13, 2011
Posted by
Faranak
Sunday, August 21, 2011
Posted by
Faranak
Monday, June 20, 2011
Posted by
Faranak
کلاژ- ف.ر.ا 2011
اصفهانم، اصفهان زیبا، چه دلتنگت بودم وحالا اینجا هستم... دردامنۀ زیبایت به قامت پرشکوه کوههای سربه فلک کشیده ات چشم دوخته ام. چه با ابهتی وچه مردم فقیری را در دل خود جا داده ای مردمی فقیر که اتومبیل های گران قیمت و براق می رانند و بوهای خوب می دهند و هر شب درستوران های بسیار گران غذاهای درجه یک میخورند. چقدر همیشه و تمام عمر دلتنگ تو بوده ام دلتنگ کوچه های خاکی و پیرمردهای ثروتمند دو چرخه سوار و اسب های چشم بستۀ درشکه های سنتی که خستگی ناپذیر زیباترین میدان دنیا را هر روز دور میزنند... اینجا نشسته ام و فکر میکنم که چرا و کی و به چه دلیل بیهوده ای تو و لحظه های درتو زیستن را از من گرفتند. گاهی حس میکنم مرا فراموش کرده ای و با نگاهی غریبانه مرا بر انداز میکنی و هیچ چیز به اندازۀ این احساس اندوهگینم نمیکند. شهر من خاک من مرا یاد کن و بپذیرم. چنان که توان رفتنم نباشد وبرای همیشه در این گودال زیبا که روزی زاده شدم بمانم و کوله بارغم غربت نشینی را زمین بگذارم. اصفهان من، اصفهان زیبا...
ف.ر.ا
پل مارنان / اصفهان/ ایران
خرداد 90