Sunday, November 13, 2011
Posted by
Faranak
سکوت، دسته گلی بود
ميان حنجرهی من
ترانهی ساحل
نسيم بوسهی من بود و پلک باز تو بود.
بر آب ها پرندهی باد،
ميان لانهی صدها صدا پريشان بود.
بر آب ها ،
پرنده بی طاقت بود.
صدای تندر خيس،
و نور، نورِ ترِ آذرخش،
در آب، آيينه ای ساخت
که قاب روشنی از شعله های دريا داشت.
نسيم بوسه و
پلک تو و
پرندهی باد،
شدند آتش و دود
ميان حنجرهی من،
سکوت، دسته گلی بود
یداله رویائی
.
Friday, October 7, 2011
Posted by
Faranak
Monday, September 26, 2011
Posted by
Faranak
به چند شخصیتی تُف به روح پاره گی ام
به این تقابلِ اُمید و مرگ باره گی ام
به این تجاوزِ صدها گراز در بدن ام
به این ورودِ بدونِ مجوزت به تن ام
به راست کردنِ کژدم به وقتِ نیش زدن
درست بین دوتا رانِ فربهِ یک زن
و زنده خواریِ این جسمِ چاقِ لوله شده
گهی که توی گلوی خودش گلوله شده
سریدنِ کلماتی برنده روی عصب
ورودِ نرمِ وحوشِ بدون سر به عقب
قلمبه ماندنِ یک زخم مثل خون در رگ
و گریه کردنِ یک زوزه در نبودنِ سگ
........
ببوس آلتِ مَردانه یی که اَخته شده
لبی کلفت که با سرب و میخ تخته شده
زنی که سُرخ شده توی روغنِ مایع
غذای چرب و لذیذی که میشود شایع
به زورِ درد مبّدل به ظرف ریق شدن
به وقتِ استشهاء از خودم دریغ شدن
اجازه دادنِ اینکه مرا مچاله کنی
سه باره چرخ کنی درمن استحاله کنی
.........
نشسته منتظرم با گلوله یی در سر
منی که مثل منی بو گرفته توی کمر
که گیر کرده فنرهای تخت توی تن اش
رسوب کرده به شکلی غریب توی اَن اش
شبیه کرکس پرکنده ایست توی لجن
گرسنۀ جسدی یخ زده ست توی کفن
که دست هاش به پاهاش سفت بسته شده
تلاش کرده بمیرد
عجیب
خسته
شده
انسیه اکبری 2011
Tuesday, September 13, 2011
Posted by
Faranak
Sunday, August 21, 2011
Posted by
Faranak
Monday, June 20, 2011
Posted by
Faranak
کلاژ- ف.ر.ا 2011
اصفهانم، اصفهان زیبا، چه دلتنگت بودم وحالا اینجا هستم... دردامنۀ زیبایت به قامت پرشکوه کوههای سربه فلک کشیده ات چشم دوخته ام. چه با ابهتی وچه مردم فقیری را در دل خود جا داده ای مردمی فقیر که اتومبیل های گران قیمت و براق می رانند و بوهای خوب می دهند و هر شب درستوران های بسیار گران غذاهای درجه یک میخورند. چقدر همیشه و تمام عمر دلتنگ تو بوده ام دلتنگ کوچه های خاکی و پیرمردهای ثروتمند دو چرخه سوار و اسب های چشم بستۀ درشکه های سنتی که خستگی ناپذیر زیباترین میدان دنیا را هر روز دور میزنند... اینجا نشسته ام و فکر میکنم که چرا و کی و به چه دلیل بیهوده ای تو و لحظه های درتو زیستن را از من گرفتند. گاهی حس میکنم مرا فراموش کرده ای و با نگاهی غریبانه مرا بر انداز میکنی و هیچ چیز به اندازۀ این احساس اندوهگینم نمیکند. شهر من خاک من مرا یاد کن و بپذیرم. چنان که توان رفتنم نباشد وبرای همیشه در این گودال زیبا که روزی زاده شدم بمانم و کوله بارغم غربت نشینی را زمین بگذارم. اصفهان من، اصفهان زیبا...
ف.ر.ا
پل مارنان / اصفهان/ ایران
خرداد 90
Tuesday, May 10, 2011
Posted by
Faranak
Akbar Fazli Panah is an Iranian sculptor who started his metal artworks in Tehran's side walks five years ago!
His works with his words, click here
Saturday, April 30, 2011
Posted by
Faranak
A confusion sounds, an uncertain clarity.
Another day begins.
It is a room, half-lit,
and two bodies stretched out.
In my head I am lost
on a plain with no one.
The hours sharpen their blades.
But at my side, you are breathing;
buried deep, and remote,
you flow without moving.
Unreachable as I think of you,
touching you with my eyes,
watching you with my hands.
Dreams divide
and blood unites us:
we are a river of pulsebeats.
Under your eyelids the seed
of the sun ripens.
The world
is still not real;
time wonders:
all that is certain
is the heat of your skin.
In your breath I hear
the tide of being,
the forgotten syllable of the Beginning.
Octavio Paz