Spiga

پا ئیز


آبان ماه چشمم به عادت دیرینه درجستجوی رنگهای گرم پائیزی است

ولی در این سوی کرهء زمین اثری از زرد و نارنجی نیست.

همه سبز است و سبز،پر رنگ و کم رنگ.

روی طاقچه انارهای قرمز چیده ام شاید کمی از حس زیبای وطن را مز مزه کنم،

زیباست.

اما به نظرم انارهای وطنی فرم و رنگ دیگری داشتند.

به هر حال انار انار است.

درست مانند آدمهای وطنی و غیر وطنی.

باغچه ،حیاط آجرفرش و حوض کوچکم یکی از دلخوشیهای من است.

کنار میز نزدیک پنجره می نشینم،اطلسیها با باد ملایم و خنک پائیزی

میرقصند و شمعدانیها مانند دایره های نورانی زیر آفتاب میدرخشند.

در حالی که چشمم به دنبال دسته‌‌‌ء کلاغهای از کار برگشته در آسمان

عصرمیگردد، پائین تر کنار حوض توجهم را گربه ای فربه

با پلاکی براق در گردنش جلب میکند،گلولهء پشمالودی که برای هیپنوتیزم

ماهیهای قرمزم تمام حواسش را متمرکزکرده است.

هراسان تقه ای به پنجره میزنم و او می جهد.

این جریان هرروز در زندگی گربهء همسایه تکرار میشود.

شاید او هم در آرزوی وطنی دیگر است.

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت توسط faranak | آرشیو نظرات

اصفهان من


اثر شادروان

احمدمیرعلائی

... از اصفهان چه بگویم که دیگران نگفته باشند؟ ناگزیر از خود مایه میگذارم

اصفهان واصفهانی را یکی می کنم و در این اینهمانی از خود میگویم تا شاید

از اصفهان گفته باشم.

سر راه پنجاه سالگی زیر آسمان یکی از غرفه های سی وسه پل درنگ کرده ام

به امواج زاینده رود خیره مانده ام .

این آب در ذهنم با آب همهء رودهای دیده و نادیدهء جهان یکی

شده است.چقدر طول کشید تا به اینجا رسیده ام؟

چند رود دیده ام؟

نزدیک به سی سال پیش وقتی از اصفهان میرفتم تا جهان را ببینم

یا شاید جهان را بگیرم فکرنمیکردم دیگر به این شهر باز گردم.

آخرین صحنه ای که در ذهنم ماند چشمان نگران پدر بود

و گنبدی آبی و دوازده ترک که از پنجرهء هواپیمای کوچک دیدم.

چند ماهی بعد در غرب در شهری کم آفتاب بحران ناگزیرهویت گریبانگیرم شد.

کی بودم و درغرب چکار داشتم؟

میان دانشجویان ایرانی چند تن اصفهانی بودند حشر و نشربا آنان

پاسخگوی این مسئله شد.

کم کم اصفهانی شدم لهجه پیدا کردم و نا خود آگاه بر این هویت پای فشردم.

و این شروع کار بود. کنار هر رودی گام زدم آن رود

زاینده رود شد. چند رود دیده ام؟...